تبليغاتX
به دنبال یک رویا - یک اعتراف ساده




















به دنبال یک رویا

سال اولی که وبلاگم رو باز کردم به لحاظ کنجکاوی بود . میخواستم بدونم وبلاگ داشتن چه حسی داره ؟

اینکه یه چیزی بنویسی ! دیگران بیان بخونن ! نظر بدن ! دوستانی پیدا کنی ! هر دقیقه با شوق و ذوق لیست نظراتت را باز کنی تا ببینی از دوستانت خبری هست یا نه ؟ یا شاید دوست جدیدی با خصوصیات جالب پیدا بشه ! بری وبلاگشون ..... ارتباط برقرار کنی !!!!!!!!!!!!            ..............

خیلی باحال و دوست داشتنی بود !!!!!!!!!!!!!!! هنوز هم حسرت اون احساسات جالب اون زمان را دارم !

بعد از یه مدت که از اون حس و حال اولیه افتادم شروع کردم به مطالعه و خوندن وبلاگهای گوناگون !!!!!!!!!

اولا بیشتر دوست داشتم وبلاگهای شخصی رو بخونم ولی کم کم افتادم توی خط بعضی از وبلاگها که رنگ و بوی فلسفی و سیاسی و .... میداد . گاهی از اینگه بعضی از نویسنده های این وبلاگها آنقدر جوان هستن و اونقدر عمیق فکر میکنن تعجب میکنم ! خلاصه اینجوریها بود که کم کم از نحوه نوشتن خودم عقم گرفت !!!!!!!!!!!

نمیدونم ! شاید بی انصافی باشه ولی هیچ وقت سعی نکردم با نویسنده های این وبلاگها ارتباط برقرار کنم چون نمیخواستم آدرس اینجا رو بهشون بدم ! یه جورایی خجالت میکشیدم !

هر کس اینجا رو بخونه فکر میکنه چه آدم بی غم و سر خوشیه !!! کسی که فکر و ذکرش امور روزمره زندگیه و بس !!!!!!!!!!!

کی فکرشو میتونه بکنه که من دقیقا یک ساله که روزانه وبلاگهایی رو میخونم که مربوط به حقوق آدمها ! حقوق زنان ! بحثهای فلسفی وجود یا انکار خدا و یا ....... وغیره هستم !

ولی فقط میخونم و لذت می برم ولی حتی به فکرم خطور هم نمیکنه که بتونم از خودم در این موارد نظر هم در کنم !

اینا رو نوشتم تا بدونین چرا اینقدر ریپ میزنم توی نوشتن این وبلاگ !

 از طرفی چون ذاتا شلوغ و شیطونم حس میکنم وبلاگم زیادی خشک و خشن باشه خیلی حال نمیکنم !!!!!!!!

خلاصه شما به بزرگی خودتون ببخشید  !!!! قصد بدی ندارم ولی دست خودم نیست !

آرمین کوچولو هم که حالش خوبه کاملا و سرگرم درس و مدرسه !  

چند روز پیش توی مدرسه جشن گرفته بودن و جایزه به بچه ها میدادن ! ما رفیم که کارنامه آقا رو بگیریم که دیدیم بچه ها رو جدا کردن و یه خانومی داشت اون بالا اسم دانش آموزان ممتاز و عالی رو میخوند ! اسم آرمین رو خوندن و یه لوح تقدیر گنده دو برابر خودش دادن دتش و به همراه چند تا دیگه از دوستاش اون بالا ایستاده بود و منم که کلی ذوق کرده بودم و ..... دیدم قیافه اش اون بالا پر از اضطراب و ناراحتیه !

با خودم گفتم لابد خجالت کشیده ! وقتی اومد پایین چون عجله داشتم دستش رو گرفتم و با عجله رفتیم به سمت اداره ! دیدم بد جوری توی فکره !!!!!!!!!

گفتم چی شده پسرم ؟ گفت : مامان این که دادن زیر بغلمون همون پروندمونه؟ اخراجم کردن؟

گفتم نه مامان جان این تقدیر نامه است ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:49 توسط رویا| |


Design By : Night Skin