پر غرور اما .... تنها در جستجوی خویش
اینجا خانه من است ! با آن که بسیار کوچک است من به راحتی در آن گم میشوم
برام جالب نبود ! این مدل ورزش کردن رو دوست ندارم . اگه به خودم باشه ترجیح میدم فقط شنا کار کنم ! همون طوری که قبلا گفتم من عاشق آب هستم . ولی خوب از قدیم گفتن طناب مفت دستت رسید خودتو خفه کن ! حکایت منه ! چون مفتکیه خوب میریم! کی به کیه ؟ بعد از کلی کلنجار رفتن با دستگاهها از باشگاه اومدم بیرون و پیاده راه افتادم سمت خونه ! از قضا یه کتاب فروشی سر راهمان سبز شد که تا حالا نرفته بودم سراغش ! منم که انگار بهشت موعود رو دیده باشه حمله کردم به کتابها و کلی کتاب خریدم ! مقالات شمس هم بود ! ولی امشب که دست گرفتمش دیدم خیلی بابا ! سنگینه ! کلی خورده توی ذوقم ! اما استادم گفته باید بخونمش ! اصلا پیش از این نمیتونستم این صحنه رو از خودم متصور بشم ! من در حال خواندن کتاب مقالات شمس ! آدمها چه موجودات پیچیدهای هستند ! آقای شو شو چند وقت پیش ازم خواهش کرد که به جای غوطه ور شدن به این دنیای جدیدی که فعلا برام جذابیت داره بیشتر تفریح و گردش کنم و آنقدر پای کامپیوتر و توی کتابها سرگردان نباشم ! به هر حال بهش گفتم : من هدف خاصی رو دنبال نمیکنم ! فقط کاری رو میکنم که خوشحالم بکنه ! همین ! فعلا نیاز دارم که توی این حال و هوا باشم ! نه به خودم و نه به هیچ احدالناسی نه حتی به خدا قول نمیدم که این عطش رو تا ابد حفظ کنم !شاید چند وقت دیگه تصمیم عوض بشه ! ولی فعلا که از این مدل تفکر و جستجو لذت میبرم ! چرا از آینده بترسم ! باید لحظه حال رو دریابم و لذت ببرم ! بعد از کلی مطالعه استادم اولین تکلیف عملیم رو بهم داده ! اونم اینه که از دیشب قرار شده قبل از خواب با خدا حرف بزنم ! باصدای بلند ! انگار توی اتاقم و رو به روم نشسته ! قبل از این که بگه منتظر بودم برام از یه مراقبه عجیب و غریب حرف بزنه که باید انجامش بدم ولی وقتی گفت که باید چکار کنم کل صورتم از یه لبخند جانانه پر شد ! کلی برای رسیدن اون لحظه قبل از خواب ذوق کردم ! انگار تا حالا کسی بهم مجوز نداده بود که با خدا حرف بزنم ! اونم به زبون خودم ! اونم مثل یه دوست ! همیشه قبلا خیلی خشک و رسمی باهاش حرف میزدم : خدایا خیلی ممنون از سلامتی که بهمون دادی و نعمتهات و ...... و آخرش هم : خدایا به من و خانواده و کسایی که دوسشون دارم سلامتی بده ! رفتگان و رو بیامرز و .. همین ! تمام حرفای من با خدا یه عمری خلاصه میشد توی همین جملات ! حالا یک کم بیشتر و بعضی اوقات یک کم کمتر ! ولی دیروز یه حال دیگه ای داشتم ! نمی دونم چطوری بگم ! پر بودم از هیجان ! خجالت ! وقتی آدم با یه عزیزی که دوسش داره اما خجالت میکشه !!!!! یه همچین حسهایی داشتم ! همش به خودم میگفتم : نکنه وقتی زمانش رسید حرفی برای گفتن نداشته باشم ! ولی بلاخره اون لحظه اومد و من خیلی راحت و آروم باهاش حرف زدم نه سلامتی خواستم ! نه طول عمر خواستم و نه ........... فقط خواستم کمکم کنه و راهمو باز کنه که بتونم ! فقط بتونم عاشقش باشم ! همین ! اونوقت قول دادم دیگه از مردن نترسم !!!! از تمام آن چيزهايي را فكرشان را مي كني و ميل و آرزويشان را در سر داري و از تمام آن چيزهايي كه تصورشان مي كني و خوابشان را مي بيني آگاه و آگاه تر شو. به ياد داشته باش كه تو بايد از هر چيز آگاه باشي. وقتي كه راه مي روي از آن آگاه باش. وقتي كه غذا مي خوري از آن آگاه باش. وقتي كه فكر مي كني، ببين كه در ذهنت چه افكاري مي آيند و مي روند. روزي كه اين مهارت را بياموزي حيران خواهي شد. حتي موقعي كه در خوابي، آگاه خواهي بود. روياهايت را تماشا خواهي كرد. خواهي دانست كه چه روياهايي در حال گذر هستند و خواهي دانست كه آنها رويا هستند. روزي كه بتواني روياهايت را تماشا كني، روز بزرگي است . از آن لحظه به بعد تو موجودي جديد مي شوي. وارد دنياي واقعيت مي شوي. با تماشا كردن روياها، افكار و آرزوها، به تدريج يك تماشاگر محض مي شوي. هويت تو را آنچه كه تماشا مي كني تعيين نمي كند. تو شاهد مي شوي و اين شاهد بودن، همان واقعيت نهايي است.
خیلی نگرانه که کار دست خودم بدم ( البته واقعا نمیفهمم نگران چیه؟)
| Design By : Night Skin |


