تبليغاتX
پر غرور اما .... تنها در جستجوی خویش




















پر غرور اما .... تنها در جستجوی خویش

اینجا خانه من است ! با آن که بسیار کوچک است من به راحتی در آن گم میشوم

عشق مشکل آفرین است !

تو میتونی با پرهیز از عشق از مشکلات دوری کنی ولی اینها مشکلات اساسی هستند !

باید با آنها رو به رو شد ! آنها را باید زندگی کرد و از آنها عبور کرد و به ورای آن ها رفت ! و راه رفتن به ورای آن ها یعنی عبور از میانشان !!!!!

عشق تنها چیزی واقعی است که ارزش تجربه اش را دارد !

اما در عاشقی تو باید والا باشی !!

عشق والا یعنی این که تو باز باشی ! عشق والاتر از اون یعنی اینکه تو آسیب پذیر باشی !

تو باید حصارها و زره پوشت را بیندازی ! این دردناک است ولی تو نباید پیوسته در حالت دفاعی به سر ببری !

تو باید ذهن حسابگر را بیندازی !

تو باید مخاطره کنی ! باید خطرناک زندگی کنی !

بله ! دیگری میتونه تو را انکار کنه ! تنهایت بزاره ! آزرده ات کنه ! این ترس از آسیب پذیر بودن است !

ترس عاشق بودن در همین است ! تصویری که تو از خودت در دیگری خواهی یافت ممکنه زشت باشه ! نگرانی اینجاست ! پس میخواهی از آینه پرهیز کنی ولی با پرهیز از آینه تو زیبا نخواهی شد ! با پرهیز موقت از موقعیت تو رشد نیز نخواهی کرد ! باید این خطر را پذیرفت !

وقتی آدم شیفته کسی میشه ! از دنیای بسته خودش بیرون میاد !

آدمی که بی عشق زندگی کنه خودشیفته است ! او بسته ایت !

عشق در واقع اولین تجربه هماهنگ ماست با چیزی که نفس ما نیست !

عشق اولین درسی رو به ما میدهد که میتوانیم با هماهنگی با کسی که هرگز بخشی از نفس ما نبوده

باشیم ! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:57 توسط رویا| |

چه هوای قشنگیه امروز !

اکثر آدمها (شاید من اشتباه میکنم ) از هوای بارونی خوششون نمیاد و اونو دلگیر میدونن و البته یه آسمون قشنگ آفتابی رو با هوای معتدل ترجیح میدن !ولی من عاشق هوای بارونی هستم ! نمیدونم همیشه کلی احساس مطبوع رو برام زنده میکنه همینطور دلهره های مدرسه و دانشگاه و .........

دیگه تصمصم خودمو گرفتم ! خیلی دوست دارم در یه روز قشنگ بارونی بمیرم !

پیشترها اصلا دلم نمیومد به مرگم فکر کنم ! تازه اگه همچین کاری میکردم و جزئیاتش رو مجسم میکردم یکدفعه به خودم میومدم میدیدم چند قطره اشک روی گونه هام سرازیر شدن !!!حالا انگار چه تحفه ای قرار بود بمیره !

اما خوشحالم که جدیدا وقتی به مردنم فکر میکنم ناخودآگاه یه لبخند قشنگ روی لبهام سرازیر میشه !

البته هنوز هم نگران نحوه مردنم هستم ها !!! مثلا اصلا دوست ندارم در اثر یه حادثه بمیرم ( مثل تصادف و ....)

ترجیح میدم ماجرا خیلی شاعرانه و رمانتیک اتفاق بیوفته ( چه کم اشتها!!!!!!!)

توی یه روز بارونی !!!!! توی عصر بارونی ! چه قشنگه آخرین صدایی که از این دنیا به گوشت برسه صدای قطره های بارون باشه !

تنها باشم بهتره ! حوصله ندارم بالای سرم سر و صدا راه بندازن نفهمم دارم چه غلطی میکنم !

دوست دارم تمام لحظه هاشو خوب مزه مزه کنم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:12 توسط رویا| |

رفتارش با من مثل بچه ای میمونه که اسباب بازی مورد علاقه خودشو شکسته و بعد از اون سرگرم اسباب بازیهای جدید دیگه ای شده ! ولی گاهی دلش برای بازی ساده و نابی که با اون اسباب بازی شکسته داشته تنگ میشه ! نه دلش میاد این اسباب بازی رو کلا دور بندازه و نه میتونه دیگه درستش کنه و راهش بندازه ! اینه که هر از چند گاهی با کنجکاوی سراغ اسباب بازی میاد و با تعجب به اجزای ساده اون نگاه میکنه و تعجب میکنه که چرا دیگه کار نمیکنه !

اسباب بازی هم به احترام اون هم بازی کوچولو هر دفعه با مهربانی سعی میکنه یه تکون کوچولویی بخوره یا یا حداقل یه صدایی از خودش در بیاره که دل بچه ما نشکنه !

ولی .......... اون اسباب بازی دیگه اونجا نیست ! تقصیر هیچ کس هم نیست !

احساس میکنه دیگه نمیتونه روحشو توی  اتاق بازی اون هم بازی کوچولو جا بده !

یه چیز فراتر ! یه چیز ناب تر ! عظیمتر از بازی با بچه های کنجکاو باید باشه ! ! !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:17 توسط رویا| |

تهی! سرشار ! هر دو گم !!!!!!!!!

این است تجربه !

اینو میدونم برای اینکه به رهایی برسم باید به مرحله ای برسم که نه پر باشم و نه تهی!

جایی که نتونم بگم اندوهگینم یا شاد !آرامم یا نا آرام !مرده یا زنده !

یه جورایی به این وضعیت رسیدم ولی واقعا نمیدونم از این موضوع باید خوشحال باشم یا ناراحت!

یکی از همکارام میگفت این مرحله همون پوچی هست ! به پوچی رسیدی !

از طرفی در علوم باطنی به این پوچی میگن رهایی !

البته میدونم یه فرقهایی هست بین اون رهایی و این چیزی که من بهش رسیدم  !

به هر حال دیگه تضادی در وجودم نیست ! دیگه فکری علیه فکر دیگه ای نمیجنگه !

انگار همه من های وجودم با هم یکی شدن و فریاد میزنن : عجب زندگی مسخرست !!!!!!!!!!

درس بخون ! تلاش کن ! عاشق بشو ! دل ببر ! خانواده تشکیل بده ! دوست داشته باش ! آخرش چی ؟

آخرش می بینی :همه ما  آدمها ! آواره مثل يك گدا پرسه مي زنيم ! عاجزانه از ديگران تمنا ميكنيم كه كاسه مان را پر كنند . هر كسي را كه ميبينيم ! با هر مشقت و خواري از او ميخواهيم كه ذرهاي عشق به سويمان پرتاب كند ! چشمانمان مستاصل عشق ااست!

عشق را گدايي ميكنيم حتي با لبخندي كه نثارمان ميشود سراپايمان به لرزه در ميآيد !اگر در كاسه اي كه دستمان گرفته ايم تكه سنگي هم پرتاب كنند فكر ميكنيم تكه الماسيست !

تمام مدت بين خودمان عشق گدايي ميكنيم و كساني هم كه از ما عشق طلب ميكنن خودشان تهي از عشق هستند !

هر گدا يك نفس پرست است ! هر گدا فكر ميكند يك امپراطور است ! ولي در درون گداست !

چون او آنقدر ميتواند بدهد كه ميگيرد !وقتي به كسي كمي عشق ميدهيم دنبال اين هستيم كه در عوض يك كم عشق بگيريم !

آخر همه اين گدايي ها و فريبها اين است كه خيلي زود مي فهميم كه طرفمان خودش گداست ! و آن وقت است كه روابط ها و عشق ها به مخمصه مي افتد !!‌

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:3 توسط رویا|

 

به نظرم آدمهایی که خیلی احساس سیاستمدار بودن میکنن الکی فقط مسائل رو برای خودشون و دیگرون پیچیده میکنن !

م نقطه مقابل یه آدم سیاستمدار کیه؟ ابله !!!!!!! یانادان !

 آدم نادان یا ابله کیه؟

ابله اونیه که  راحت میتونی فریبش بدی ! چون باورت میکنه ! فریبش میدی ! دوباره باور میکنه !
دوباره فریبش میدی ! دوباره باورت میکنه ! یاد نمیگیره که بهت اعتماد نکنه !
 چون تو هیچ وقت با فریبات نتونستی باور محکمشو بشکونی !

باید آماده باشیم که سرمون کلاه برود ولی سر دیگرون کلاه نگذاریم ! چرا؟

چون وقتی سرمون کلاه میگذارن چیزی از دست نمیدیم ولی با کلاه گذاشتن سر دیگرون یقینا همه چیز رو از دست میدهیم !
چطور آدم میتونه به کسی که فریبش میدهد عشق بورزه ؟

 

چقدر دوست داشتم موقع مردن بتونم خودمو نگاه کنم !

دوست دارم بدونم موقع مردن تلاش میکنم که به زندگی بچسبم تا بتونم مدت بیشتری در این ساحل باشم تا یک کم ! فقط یک کم بیشتر شادی داشته باشم ( در آرزوی ذرهای شادی در لحظه های آخر )

آیا ناراضی و تشنه خواهم مرد ؟ در حالی که از نهرهای زیادی آب نوشیدم و هرگز تشنگیم رفع نشد !

ایا با این همه تجربه همه آرزوهام ! حسرتهام تا اون لحظه با من موندن ؟

این جوری مردن خیلی وحشتناکه !

نه من نمیخوام اینطوری بمیرم ! دوست دارم آرزوهام و حسرتهامو پشت سر بزارم ! باید بفهمم که دست یافتن به خوشبختی یعنی بیرون آوردن روغن از سنگ !

تمام زندگیم در بیهودگی سرگردان بودم و به دنبال یه رویا بودم !

افسوس ! احساس میکنم وقت زیادی دیگه نمونده !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:53 توسط رویا|

در این جهان جایی برای انسان شدن وجود ندارد . انسان روشن شده کاری برای انجام دادن در اینجا ندارد . این جهان اسباب بازی بچه هاست . بچه ها در آن بازی میکنند . بچه ها جذب آن شده اند .

وقتی به روشن شدگی برسید خواهید خندید ! آن وقت شما هم می بینید که این جهان فقط یک آسباب بازی است و زمانی که این را تشخیص بدهید زنجیر آرزو ها از هم گسسته میشود و آن رستگاری نام دارد .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:8 توسط رویا|

می دانید چرا زنها موجوداتی غریب و وسوسه انگیزبه نظر می آیند و بعد که به نوعی درگیر روزمره گی می شوند تمام آن حس کنجکاوی مردان فروکش می کند ؟ برای اینکه زنان فقط چند درصد خودشان را زندگی می کنند و به همین دلیل به نظر غیر قابل کشف می آیند . اما وقتی درگیر زندگی در کنار مردی می شوند ؛ قسمت اعظم باقیمانده به جای شکوفا شدن به کل فراموش می شود و زن ذوب در ولایت ما آنچنان در مردش غرق می شود که دیگر موجود مستقلی از او نمی ماند و متاسفانه انگار تعبیر عشق در زنان ایرانی همین است و همینگونه می شود که دوستی گفت :" بیشتر زنان در جوامع سنتی از خودشان استقلال شخصیتی ندارند و همیشه نظرشان و عقایدشان و حتی شادی و غم زندگی شان ناخودآگاه یا حتی خودآگاه به مرد بسته است" . خود خوری ها و سکوت ها و توضیح ندادن ها و فداکاری ها و عدم اعتماد به نفس ها و ...آن قدر ادامه پیدا می کند که یا زن نابود می شود و یا وقتی از سوراخی سر باز می کند اعتراض ها و غرغر کردن ها و توجیه ها سر از باقالی ها در می آورد . چند درصد از ما زنان وقتی از موضوعی ناراحتیم ، اصل همان موضوع را به طرف مقابل می گوییم ؟ من که هرزنی را دیدم در این جور مواقع راجع به همه چیز غر می زند جز اصل ماجرا! چرا فکر می کنیم مردها باید همهء مکنونات قلبی ما را بدون توضیح بدانند ؟ چرا فکر می کنیم نسبت خونی یا عشق در یک مرد به او علم غیب هم عطا می کند ؟ یکی از خصوصیات خوب زنان در برابر مردان اینست که زنان سفسطه نمی دانند ولی متاسفانه این باعث می شود خیلی از مواقع بحث و جدل ها یا نیمه کاره رها شود و یا به نفع آقایان تمام شود. آدمیزاد هم که عادت دارد دروغ های خودش را هم باور کند حتی اگر سفسطه باشند و به همین دلیل زنان غالبا شکست خورده های بحث های منطقی هستند. زنان اگر عاشق باشند هم به نوعی دیگر خودشان را در پای معشوق هیچ می کنند !خیلی دیده ام زنانی را که تمام افتخارشان زوجیت و همراهی با مردی چیز فهم است و البته مردانی که به دنبال چنین زنی اند برای بزرگنمایی خود ...
" دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من" ( فروغ )

من به هیچ وجه تربیت نادرست و مرد سالاری خانواده های ایرانی را کتمان نمی کنم ! به قول دوستی اینجا : " هروقت اوج آرزویی را برایت خواسته اند ، گفته اند ایشالا عروسیت !!!"
این دردناک است ! اینجا در کوچکترین نهادهای اجتماعی ما دموکراسی وجود ندارد ! اینجا بعد از گذشت سالها از دورهء قاجار هنوز گاهی رگ غیرت مردان ایرانی که بالا می آید تا جلوی چشمشان را می گیرد . و مردم ما چه زن و چه مرد هنوز که هنوز است نتوانسته اند بفهمند که هیچ چیز را نباید به زور از خدا گرفت ! تعهد یک چیز است و خیانت یک چیز دیگر ! پسر بچه ها بازی های شجاعانه می آموزند تا در برابر حملهء زندگی تاب بیاورند و دختر بچه ها می آموزند که چطور تکیه کنند .به قول دوستی :" ما دخترها رو در اشپزخانه و در انتظار شوهر تربیت می کنیم ... ما به پسرها شجاعت بازیهای خطرناک کودکانه رو می آموزیم و به دخترها خانوم بودن و خانه دار بودن ...برای پسرها آرزوی مهندس شدن و شجاع بودن می کنیم و برای دخترها عروس شدن و خوشگل بودن ....مردان ما گریه نمی کنند ..قدرتمندند و زنان تحت حمایتند و آرزومند که خدا سایه شوهر را بر سرشان نگه دارد و مردان چرخهای عظیم اقتصادی را می چرخانند و زنان ما غذاهای خوشمزه می پزند و لباس ها را طوری اتو می کنند که خط اتویش هندوانه نصف می کند!!!" بله شجاعت را به ما نمی آموزند و اگرمثلا زنی بعد از بیوه شدن ازدواج کند نشان از بی وفاییش می دانند در حالی که برعکسش نشان می دهد مرد نمی تواند بدون زن زندگی کند چون باید غذا بخورد ، سکس مجاز داشته باشد و لباسهایش اتو بشود . ولی من مطمئنم که کمبود خصوصیاتی به این وضوح چیزی نیست که ما احساس درک آن را نداشته باشیم و در صدد رفع آن نباشیم.عدم شجاعت از آن چیزهایی ست که در عادی ترین رفتارهای زنان به چشم می آید و تا کجاها که نمی رسد . مادر من هروقت مهمان دارد با وجود ده نوع غذای متنوعی که درست می کند همیشه توهم این را دارد که غذایش خراب بشود و یا کم باشد . ترس رد شدن از خیابان را هر روز در زنان می بینم تا جایی که مزاحمین خیابانی به خودشان اجازه می دهند برای تفریح وقتی داری از خیابان رد می شوی فرمان را به سمتت کمی کج کنند تا ترس را در چشمانت ببینند. ( خود من تا به حال چندین بار قصد کردم با لگد به موتوریی که این حرکت را در حقم کرده است بزنم و از تصور مغز قاچ خورده اش روی آسفالت بی خیال شدم ) ، ترس سخنرانی در یک جمع ، ترس نقد شدن ، ترس فحش خوردن ( مثل همین وبلاگستان ) و ...ترس تنهایی!!!!
دوستی می گفت که مادرش هنوز نمی داند که دختر زاییده یا پسر ! این به نظر من مایهء مباهات نیست که من که یک دخترم حسنم در داشتن خصوصیات پسرانه مطرح شود . یک بار یکی از عناصر ذکور بنای داد و بیداد و فحش را به جامعهء اناث برداشته بود ، و وقتی با اعتراض من مواجه شد که : هوی مرتیکه ! من دخترم نا سلامتی ! گفت :


"you are a cool guy , with a long hair …"

خاک بر سر من اگر این برای من تمجید محسوب شود. اگر بنا به غر زدن است من از تاریخ و فرهنگمان شکایت نمی کنم ، از آفرینش شکایت می کنم که چرا حتی فیزیک بدن ما به نوعی است که این همه می توانیم مورد ظلم قرار بگیریم .ولی قرار به شکایت نیست . قرار به اصلاح است . من اصلا از موضع بالا صحبت نمی کنم و چه بسا نصف این نصایح را به خودم می گویم ولی می دانم که هر یک نفر که خودش باشد و خودش را کامل زندگی کند چه تاثیر بزرگی روی اطرافش می گذارد ، بارها دیدم تاثیر یک مدیتیشن ساده و آرامش درونی خودم را روی جو خانه و محل کار. دوست دیگری گفته خدا آرامش را در سه چیز قرار داده : " خودش ، زن و شب " نمی دانم که اصل این حرف از چه کسی ست ولی لابد زن باید آرامشش را فقط از شب و خدا بگیرد وگرنه چطور می تواند این مسئولیت که یکی از عناصر حفظ آرامش مردمان بودنست را فراهم آورد!!!! به نظر کمی بی انصافی می آید ولی اگر باور داشته باشیم که آرامش از جایی غیر از درون خودمان حاصل نمی شود نه نیازی به فحش دادن های فمینیستی پیدا می کنیم و نه عذاب وجدان می گیریم !
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:45 توسط رویا|

بهزاد قصه دلنوازان ! تو رو يادم ميندازه !‌خصوصا تن صداو نحوه حرف زدنش !
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:50 توسط رویا|

بهزاد قصه دلنوازان بد جوري تو رو به يادم مياره ! خصوصا تن صداش !‌بعدشم نگاه توي چشماش و ... انگار همه عالم دست به يكي كردن تورو به يادم بيارن!
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:37 توسط رویا|

وقتي از ديد روانشناسي به مسائل عاطفي نگاه كني و بخواي رفتارهاي خودتو و بقيه رو ! .... بررسي كني ! همه چيز چه احمقانه و بيهوده به نظر ميرسه !‌ ديگه نه ميشه توقع داشت ‌! نه محكوم كرد !نه عاشق شد !‌نه متنفر شد !‌ وقتي فكر ميكني همه چيز علتهاي رواني داره و رفتارهاي آدمها رو توي قالبهاي خاص مي بري !‌وقتي تجربه ميكني و ميبيني اي بابا !‌خانم ها چند قالب مشخص دارند و تقريبا با كمي تفاوت عين هم رفتار ميكنن !‌احساس ميكنن ! عاشق ميشن ! ضربه ميخورن ! و .... آقايون بدتر از خانم ها باز توي قالبهاي مشخصتري محدود ميشن و توي شرايط بخصوص عين هم رفتار ميكنن !‌ وقتي همه چيز عين ازمايشگاه زيست شناسي ميشه !‌وقتي يك محرك رواني باعث به وجود آمدن يه پاسخ توي 1000نفر از جنس مذكر يا مونث ميشه ! كم كم آدم از آدمهاي اطرافش خسته ميشه !آدم احساس ميكنه همشون عين هم هستن فقط شكلهاي فيزيكيشون با هم فرق داره !‌ نمي دونم !‌ ديگه از آدمها خسته شدم ! نمي دونم دلم چي ميخواد !؟ اما ........ ديشب خواب خاصي ديدم !‌مطمئنم !‌ملاقاتي داشتم با يه فرد خاص ! از خواب پريدم !‌احساس مطبوعي داشتم ! هر چي به مغزم فشار آوردم يادم نيومد !‌هيچي !‌ فقط ميدونم يكي اومده بود به خوابم ! خيلي احمقانه است ولي واقعا مطمئنم جديدا خوابهاي عجيبي ميبينم !‌اشخاص عجيبي ميان به خوابم !‌انگار ميشناسن منو ولي مال اين دنياي خاكي نيستن !‌
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:58 توسط رویا|

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:54 توسط رویا|

هميشه بهم ميگفت با همه فرق دارم ! باورم شده بود كه با همه فرق دارم ! البته از ديد اون ! يه بار وسط دعواي شديدمون سرش داد زدم : من با بقيه اونهايي كه توي زندگيت ديدي فرق دارم !! خيلي محكم فرياد زد : فكر ميكني !!!!!!!!!!! يعني قبلش بهم دروغ ميگفت ؟ !
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:45 توسط رویا|

انسان می تواند تقريباْ بميرد و دوباره زنده شود. نمونه های تجربی متعددی بر اين واقعيت صحه می گذارند... در مکتب های سرّی باطنی روشی به نام مرگ اختياری يا تخليه روح وجود دارد که از طريق آن فرد می تواند موقتاْ جسم خود را از روح تخليه کرده و ظاهراْ بميرد. روش مرگ اختياری که در اين زمان هم توسط بعضی از کارورزان ماهر و حرفه ای باطنی گاهاْ انجام می شود شيوه ايست که بسياری از بزرگان باطنی در دروه های مختلف از آن استفاده کرده اند. از آنجا که در موضوع مرگ اختياری اين امکان وجود دارد که فرد با رعايت حدود و شرايط حساسی که اين روش دارد، آن را چندين بار هم تکرار کند به همين دليل به آن مرگ مکرر هم می گويند. مرگ مکرر به اين معناست که انسان می تواند چندين بار بميرد و زنده شود. از ديدگاه باطنی مرگ به معنای خروج دائمی روح از بدن است.خواب هم معنای خروج روح از بدن را می دهد اما با اين تفاوت که اين خروج و جدايی از جسم، موقتی است.به عبارتی وقتی کالبد انرژيايی(کالبد روحی، کالبد سماوی) از بدن خارج میشود، اين کالبد، از طريق ريسمانی که معروف به ريسمان نقره ای است ارتباط خود را با جسم حفظ می کند.نقطه پيوند اين ريسمان نقره ای به بدن، حدود ناف انسان است. در حالت خواب،حتی سنگين ترين خواب ها و مواردی مانند وضعيت اغما و کما با وجود آنکه روح از بدن خارج شده است اما به واسطه اين ريسمان نقره ای به بدن اتصال دارد ولی در وضعيت مرگ واقعی و برگشت ناپذير، اين ريسمان پاره شده و رابطه روح با بدن قطع می شود. از ديدگاه باطنی پاره شده ريسمان نقره ای نشانه ای کافی برای مرگ انسان است . ريسمان نقره ای چيزی مشابه ريسمان جفت است که بين جنين و مادر وجود دارد. اگر اين ريسمان نابهنگام پاره شود جنين می ميرد. در اين مثال قرينه ای می توانيم جنين را معادل جسم و مادر را معادل روح بگيريم. در پديده مرگ های اختياری انسان دچار مرگ واقعی به معنای قطع کامل ارتباط بين جسم و روح و پاره شدن ريسمان پيوند دهنده نمی شود. بلکه منظور از مرگ های تجديد شونده نوعی از خواب بسيار سنگين است که تفاوت های ظاهری آن با مرگ بسيار ناچيز بوده و شباهت چندانی به وضعيت زنده بودن و بيداری انسان ندارد. گزارش های تاریخی درباره عده ای از اساتید علوم اسراری وجود دارد که بیان می کند این افراد برای تأمین قصدهای خود از روش مرگ اختیاری استفاده کرده اند. بعضی از آن ها پس از ده ها و یا صدها سال تجربه آگاهانه مرگ دوباره به جسم بازگشته اند و زنده شده اند. در قرآن و کتب ادیان دیگر هم مثال های متعددی برای این موضوع وجود دارد. یک نمونه از آن اصحاب کهف است. آن ها چندین قرن به خواب مرگ فرو رفتند. و هنگامی که از خواب مرگ خارج شدند با آنکه گمان می کردند که شاید چند ساعتی خوابیده باشند اما متوجه شدند که چند صد سال در زمان جلو رفته اند و از زمان خود فاصله گرفتند. یا آن پیامبری که خداوند او را به همراه الاغش در خواب مرگ فرو برد و پس از صد سال او را از تجربه مرگ بیرون آورد و از او پرسید چقدر خوابیدی و او گمان کرد که چند ساعت و یا حدأکثر یک روز در خواب بوده آنگاه خداوند به او فرمود که او صد سال پیش مرده و اکنون دوباره زنده شده. در این صد سال جسم آن پیامبر دچار فرسایش شد و به اسکلت مبدل گشت اما وقتی خداوند دوباره او را از خواب مرگ به این دنیا بازگرداند جسم آن نبی دوباره برقرار شد. وقتی آن پیامبر دوباره زنده شد دنبال الاغش گشت اما آن را پیدا نکرد. خداوند به او اشاره کرد تا به استخوان هایی توجه کند که کنار آن پیامبر و روی زمین قرار داشت. این ها استخوان های پوسیده شده یک الاغ بودند. خداوند دوباره الاغ را زنده کرد و پیامبر شاهد این زنده شدن و جسمیت بخشیدن بود. مرگ هاي مكرر هميشه با از دست دادن جسم همراه نيستند. در سطوح بالاي تعليمات اسراري يكي از سنت هاي نادر در آئين هاي باطني اين است كه بعضي از معلمان اسرار بنابر ضرورت قصدها و وظايف خود تصميم مي گيرند كه در زمان هاي آينده دوباره زنده شوند و كار خود را به انجام برسانند. در اين روش آن ها اغلب نقاطي را در بعضي از كوه هاي خاص پيدا مي كنند و خود را در آن نقطه محبوس مي كنند و در آن جا ظاهراً‌ مي ميرند. طبق اين سنت عجيب گاهي هم خود را در زمين مدفون مي كنند و اين دفن عموماً تا زير گردن است. گفته مي شود در هيماليا تعدادي از اين معلمان نوح آسا وجود دارند كه قرن هاست در آن جا هستند و گاهي بيدار مي شوند و به ميان مردم ميايند. يهوديان از قبر حضرت موسي(ع) خبر ندارند چون مطابق كتاب مقدس حضرت موسي را خداوند تشييع كرده است. به همين دليل بعضي از آن ها معتقد هستند كه در آخر زمان موسي دوباره از خواب بر مي خيزد و اين بار با نام جديد خود يعني مسيا (ماشيح) ظاهر مي شود.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:55 توسط رویا|

... براي من تنها يك سفر وجود دارد و آن سفر در جاده هايي است كه قلب دارند و در هر جاده اي كه قلب داشته باشد در آن سفر ميكنم و تنها توان آزمايي ارزشمند براي من پيمودن تمامي راه است ... از نفس افتاده و همچنان نگاه ميكنم ونگاه ميكنم !
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط رویا|

تا چه حد به احساسات و الهامات دروني خود اعتماد ميكنم ؟‌!!!!
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:30 توسط رویا|

نخستين نشانه بيداري معنوي ما به صورت حس شديد بي قراري است . اين بي قراري به صورت ناخشنودي ( حتي پس از رسيدن به هدف ها ) نا آرامي مبهم يا حسي كه انگار چيزي را گم كرده ايم ! هر گاه رويداد تصادفي ما را شگفت زده ميكند و كنجكاويمان را بر ميانگيزد ! گويي هدف متعالي بر ما آشكار ميشود و لحظهاي احساس مسكنيم كه با رازي پيوند بر قرار كرده ايم كه با وجود اين از دست ما ميگريزد .
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:55 توسط رویا|

هوا خنک شده، کمی سردم شده، دست هام رو میزارم تو جیبم، کمی خودم رو تو خودم جمع می کنم، می ایستم، نگاهی به آسمون میندازم، هوای بارونیست، تو دلم فرهاد می خونه؛ آخ اگه بارون بزنه. سرم رو برمی گردونم، به پشت سرم نگاه می کنم. انگار دنبال چیزی میگردم، نمی دونم چی، ولی خیره به پشت سرم نگاه می کنم. هیچ نیست، هر چه بود، پیش از این ها بود. به راهم ادامه میدم.
هر قدمی که برمیدارم، صبرم کم تر میشه، تند و تند و تندتر قدم برمیدارم. بالاخره میرسم، خالیه، این بار آدم های دنیا فهمیده ان که برای هر کسی تو این دنیا جایی هست. صبرم که تموم میشه، چشام کمی خیس میشه. به گمونم دلش برای چشم های کسی تنگ شده که …
به آدم هایی که بی هیچ توجهی به من، از کنار من رد میشن، هیچ توجهی نمی کنم. به این مشبک شب نگاه می کنم و خاطره هامو دونه دونه برای نم چشمام تعریف می کنم
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:0 توسط رویا|

" زن کودک را به از مرد در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است . " ( نیچه )
مردان فراموشکارند ، چرا که مانند کودکان زود جایگزینی برای موقعیت از دست رفته می یابند ، حتی اگر این موقعیت به مثابه بازیچه ای باشد .و در مقابل متهم می شوند به سنگدلی و بی عاطفگی . زنان هم به نوعی دیگر بازیچه هایی دارند، ولی هیچ گاه سعی نمی کنند چیزی را که گذشته به دست زمان بسپارند بلکه باید همیشه آن را با خودشان حمل کنند تا لا اقل از طرف خودشان محکوم به بی مهری نشوند.
" آن چه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز، پایان بخش این دیوانگی های کوتاه ! "
البته آقای نیچه کمی تند رفته اند ،چرا که اگر حجم این دیوانگی را از زندگی بشر حذف کنیم و فرض هم بر این باشد که حرامزاده ها وجود ندارند قطعا نسل آدمیزاد باید منقرض شود. ولی در مورد همین دیوانگی که زناشویی می نامیمش ، من بر خلاف نظر مذهبیون که می گویند زن و شوهر باید یکدیگر را کامل کنند می گویم که هر آدمی چه زن و چه مرد اگر به ثبات و تکامل شخصیتی _ اخلاقی نرسیده ، بزرگترین جنایت را مرتکب می شود اگر تشکیل خانواده بدهد . متاسفانه زنان ما فرصت این را نمی یابند که پیش از ازدواج به حدی از ثبات برسند و خودشان را کامل زندگی کنند . تمام دوستیها و عشق بازی های قبل از آن هم فقط تجربه هایی ست که تکرار می شوند و بر عکس تمام چیزهایی که ما زنها در مغزمان نگه می داریم تا در مواقع لزوم بتوانیم آن ها را سر دلمان بیاوریم و یک کینه و یا اندوه گذشته را بازسازی کنیم ، این تجربهء جنس مخالف تنها چیزی ست که آن را دور می ریزیم .
من یک زنم و می توانم همجنسان خودم را تحلیل کنم و فکر کنم که لا اقل در زندگی کنونی ام هیچ گاه مرد نبوده ام .
زنان در مقابل قدرت و زور مردان خواهش و ظرافت دارند، در برابر حس زیاده خواهی و برتری جویی مردان دوست دارند که آن چیزی را که دارند حفظ کنند و کمتر ریسک پذیرند ، مردان به مفاهیم مجرد و کلی علاقه دارند و زنان به مفاهیم محسوس و جزیی ، مردان آزمایش و عمل می کنند و زنان تماشا و نظر ، حیثیت و آبرو ( که من هنوز نمی دانم چیست؟ ) برای مردان مهم است و زنان در مقابل خوشی و لذت را رجحان می دهند، احکام مردان منطقی و معقول است و احکام زنان ارزشی و عاطفی ، مردان رنج های روحی را بیشتر تاب می آورند و زنان رنجهای بدنی ، مردان خونسرد و گاها خشن اند و زنان مهربان و احساساتی ، مردان موشکافند و زنان روشن بین ، مردان آمر و مستقل اند و زنان مطیع و وابسته ، در عمل مردان جسورند و زنان با حزم و احتیاط ، ثبات قدم در مردان بیشتر است و زنان دمدمی ترند ، مردان اعتماد به نفس دارند و زنان بی عزمند ،مردان بی ملاحظه اند و علاقمند به آسایش خود و زنان از خود گذشته و فداکار ، مردان حسادت کمتری دارند ، در بعضی امور مردان بی تفاوتند و زنان کنجکاو ( یا فوضول !!!!) ، مردان بی وفا و زنان وفادارند ، مردان شیفته زندگی عمومی و زنان علاقمند به خانه هستند ، مردان اگر قرار باشد روی موضوعی فکر کنند تا ابد هم شده این کار را ادامه می دهند ولی زنان زود آن را رها می کنند و در عوض از این رها کردن و عدم موفقیت عصبی می شوند .اکثر این خصوصیات منجر به نوعی ضعف و آسیب پذیری در زنان می شود که اگر شما بگویید به نوع آفرینش زن ربط دارد و امری ست حتمی من می گویم که امری است محتمل و فقط در اثر خود ناشناسی به وجود می آید . هیچ کس جز خود ما نمی تواند زندگی ما را حرام کند و حسرت باقی بگذارد.
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آئینه ای فتاده به خاک
گفت :" حقا که گوهری یکتاست !"
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که :" ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست !"
ما همان روستا زنیم درست،
ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست
که در آئینه ء جهان بر ما
از همه ناشناس تر خود ماست.
(نيما يوشيج)

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:44 توسط رویا|

فکر می کنم که ما زنها عموما از مردها غمگین تر و تنهاتریم . با این تفاوت که خودمان نمی دانیم .
ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باشد و چون ما زنها عموما نمی توانیم به هم دلداری بدهیم و بار هم برای حمل یک نفره کمی سنگین است ، همه چیز همین طور وسط پیاده رو می ماند ، پیاده ها لگدش می کنند و شنوندهء عزیز هم به زودی آن را نه به عنوان یک راز که خاطرهء جالبی از دوستی غیر صمیمی با دوستی صمیمی در میان می گذارد و از وزن بار موجود می کاهد .

چیزی را که نشود شریک شد ، باید تکه تکه کرد و هر قسمت را به یکی داد . ما زنها شرکای خوبی برای هم نیستیم ، برای همین هرتکه پیش یکی می ماند و دیگری آن را نه لمس می کند ، نه بو و نه حس !

عبارتهایی مانند " دروغ می گی ! " ، " راستشو بگو " ، " به من اعتماد نداری !؟ " از دهان ما بیشتر در می آید و احتمالا دلیلش اینست که خودمان را لایق اعتماد نمی بینیم و اگر مرد ابلهی هم پیدا شد و همه چیز را رک و پوست کنده به ما گفت ( می گویم مرد چون زنی با هیچ زن دیگری همچین کار بدی نمی کند ) یا ازاو بدمان می آید که اینقدر خنگ بوده و یا باورش نمی کنیم . ما زنها عاشق پیراستن و آراستنیم . کلمات را توی لفاف بپیچید ، روبان بزنید ، کمی از آن را برای خوشگل تر شدن حذف کنید و بعد به ما بدهید . همینجور هرچیز راست و درست و زشتی را رک و پوست کنده دست ما ندهید که سرازیر آشغالی می شود .

هر از گاهی می فهمیم که چقدر تنهاییم و برای پیدا کردن چیزهایی که خودمان دور انداختیم یا دیگران به جایمان دور انداخته اند ، می رویم . ولی پازل کامل نمی شود . علت تنهایی پیدا نمی شود و تکه های به دست آمده با هم جور نمی شوند . اگر در این جور مواقع کسی پیدا شود و بپرسد : " چته ؟ " می گوییم : " هیچی ! " چون چیزی نمی دانیم که بخواهیم و بتوانیم آن را به دیگری هم بگوییم و تکه ای به این معمای سردرگم اضافه کنیم و بعد متهم می شویم به دروغگویی .

پشت درهای بسته خودمان را کاملا پاک می کنیم ، قولهایی که هیچ وقت نگه داشته نمی شوند ، رازهایی که هیچ وقت راز نمی مانند و اعتمادی که نه داده و نه پس گرفته می شود . همیشه از همان سوراخ گزیده شدن و زندگی و تنهایی ادامه دارد ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:55 توسط رویا|

دیروز از طرف شرکت رفته بودیم کلاس بدنسازی !

 برام جالب نبود !

این مدل ورزش کردن رو دوست ندارم . اگه به خودم باشه ترجیح میدم فقط شنا کار کنم !

همون طوری که قبلا گفتم من عاشق آب هستم .

ولی خوب از قدیم گفتن طناب مفت دستت رسید خودتو خفه کن ! حکایت منه ! چون مفتکیه خوب میریم! کی به کیه ؟

 بعد از کلی کلنجار رفتن با دستگاهها از باشگاه اومدم بیرون و پیاده راه افتادم سمت خونه !

از قضا یه کتاب فروشی سر راهمان سبز شد که تا حالا نرفته بودم سراغش !

منم که انگار بهشت موعود رو دیده باشه حمله کردم به کتابها و کلی کتاب خریدم !

مقالات شمس هم بود ! ولی امشب که دست گرفتمش دیدم خیلی بابا ! سنگینه !

کلی خورده توی ذوقم !  اما استادم گفته باید بخونمش !

 اصلا پیش از این نمیتونستم این صحنه رو از خودم متصور بشم ! من در حال خواندن کتاب مقالات شمس !

آدمها چه موجودات پیچیدهای هستند !

آقای شو شو چند وقت پیش ازم خواهش کرد که به جای غوطه ور شدن به این دنیای جدیدی که فعلا برام جذابیت داره بیشتر تفریح و گردش کنم و آنقدر پای کامپیوتر و توی کتابها سرگردان نباشم !
خیلی نگرانه که کار دست خودم بدم ( البته واقعا نمیفهمم نگران چیه؟)

به هر حال بهش گفتم : من هدف خاصی رو دنبال نمیکنم ! فقط کاری رو میکنم که خوشحالم بکنه ! همین ! فعلا نیاز دارم که توی این حال و هوا باشم ! نه به خودم و نه به هیچ احدالناسی نه حتی به خدا قول نمیدم که این عطش رو تا ابد حفظ کنم !شاید چند وقت دیگه تصمیم عوض بشه ! ولی فعلا که از این مدل تفکر و جستجو لذت میبرم ! چرا از آینده بترسم ! باید لحظه حال رو دریابم و لذت ببرم !

بعد از کلی مطالعه استادم اولین تکلیف عملیم رو بهم داده ! اونم اینه که از دیشب قرار شده قبل از خواب با خدا حرف بزنم ! باصدای بلند ! انگار توی اتاقم و رو به روم نشسته ! قبل از این که بگه منتظر بودم برام از یه مراقبه عجیب و غریب حرف بزنه که باید انجامش بدم ولی وقتی گفت که باید چکار کنم کل صورتم از یه لبخند جانانه پر شد ! کلی برای رسیدن اون لحظه قبل از خواب ذوق کردم ! انگار تا حالا کسی بهم مجوز نداده بود که با خدا حرف بزنم ! اونم به زبون خودم ! اونم مثل یه دوست !

همیشه قبلا خیلی خشک و رسمی باهاش حرف میزدم : خدایا خیلی ممنون از سلامتی که بهمون دادی و نعمتهات و ...... و آخرش هم : خدایا به من و خانواده و کسایی که دوسشون دارم سلامتی بده ! رفتگان و رو بیامرز و .. همین !  

تمام حرفای من با خدا یه عمری خلاصه میشد توی همین جملات ! حالا یک کم بیشتر و بعضی اوقات یک کم کمتر !

ولی دیروز یه حال دیگه ای داشتم ! نمی دونم چطوری بگم ! پر بودم از هیجان ! خجالت !

وقتی آدم با یه عزیزی که دوسش داره اما خجالت میکشه !!!!! یه همچین حسهایی داشتم !

همش به خودم میگفتم : نکنه وقتی زمانش رسید حرفی برای گفتن نداشته باشم !

ولی بلاخره اون لحظه اومد و من خیلی راحت و آروم باهاش حرف زدم

نه سلامتی خواستم ! نه طول عمر خواستم و نه ...........

فقط خواستم کمکم کنه و راهمو باز کنه که بتونم ! فقط بتونم عاشقش باشم ! همین !

اونوقت قول دادم دیگه از مردن نترسم !!!!

از تمام آن چيزهايي را فكرشان را مي كني و ميل و آرزويشان را در سر داري و از تمام آن چيزهايي كه تصورشان مي كني و خوابشان را مي بيني آگاه و آگاه تر شو. به ياد داشته باش كه تو بايد از هر چيز آگاه باشي. وقتي كه راه مي روي از آن آگاه باش. وقتي كه غذا مي خوري از آن آگاه باش. وقتي كه فكر مي كني، ببين كه در ذهنت چه افكاري مي آيند و مي روند. روزي كه اين مهارت را بياموزي حيران خواهي شد. حتي موقعي كه در خوابي، آگاه خواهي بود. روياهايت را تماشا خواهي كرد. خواهي دانست كه چه روياهايي در حال گذر هستند و خواهي دانست كه آنها رويا هستند.

روزي كه بتواني روياهايت را تماشا كني، روز بزرگي است . از آن لحظه به بعد تو موجودي جديد مي شوي. وارد دنياي واقعيت مي شوي.

با تماشا كردن روياها، افكار و آرزوها، به تدريج يك تماشاگر محض مي شوي. هويت تو را آنچه كه تماشا مي كني تعيين نمي كند. تو شاهد مي شوي و اين شاهد بودن، همان واقعيت نهايي است.

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:48 توسط رویا|

خیلی عوض شدم

وقتی به اون دوران فکر میکنم خندم میگیره ! چه رفتارهایی! چه احساسات غیر منطقی !

البته از عشق زیاد بود و دیوونه بازیهاش !

الان بدجوری دلم برای مظلومیتهات میسوزه !

کمر بسته بودم به اذیت و آزار ! به هر قیمت که شده ! باید تمام عذابهایی رو که ناخواسته متحمل شده بودم روی سر تو نازل میکردم ! حالا چرا تو ؟ چون غیر از تو کی؟؟؟

البته ترکشهاش به همه سرایت میکرد . ولی هدف تو بودی ! تیر بارم رو به تو بود .

باید همه اون حسادتها ! خون دل خوردنها ! رنجها تخلیه میشد !

مثل یه لیوان شده بودم که یه ماده سمی ازش لبریز شده ! تا اون سمها خالی نمیشد نمیتونستم به آرامش برسم !

نمیتونستم خودم بشم !

ولی برام جالبه که پای همش ایستادی و با تمام دیوونه بازیهای من سر طناب رو ! سر اون رشته محبت رو هی شل و سفت کردی ولی ولش نکردی !

حالا دیگه عشقتو باور دارم ! چون اگه وجود نداشت خیلی وقت بود که .....

خیلی اوقات از خودم پرسیدم که اصلا این چه داستانی بود که برام پیاده شد!

چه لزومی بود که این ماجرا از اول تا آخرش پیش بیاد !؟

چند ساله دارم از خودم میپرسیدم ! ولی .................

اتفاقات اخیر زندگیم ! درهایی که به روم باز شده تا با تمام وجودم واردش بشم ! منو به این نتیجه رسونده که همش داره بر اساس یه نقشه زیبا و قشنگ پیش میره !

راهی که قدم اولش تو بودی !

راهی که باید خودمو و روحمو برای وارد شدن بهش آماده میکردم !

راهی که برای وارد شدن بهش باید یه رنجهایی رو تا مغز استخون تحمل کردم !

یه لذتهایی رو باید با پوست و گوشت و روحم بمی چشیدم تا بتونم آماده بشم !

تا لیاقتشو داشته باشم !

تو اتفاقی نیومدی !

آمدن تو هدف داشت ! اونم یه هدف زیبا و قشنگ ! ...

خیلی خوشحالم !

اولها حس میکردم روحم بعد از این همه رنج و بدبختی کدر شده !

ولی الان یه همچین حسی ندارم ! حس میکنم روحم تا به حال اینچنین شفاف و پر انرژی نبوده !

روح آدمی با رنج کشیدن صاف و پاک و صیقلی میشه !

یادته خواب دیده بودم ؟ که یه جایی هی برای هم مینویسیم و میخونیم ؟

چه تعبیر قشنگی !!!!!!!!!!!!؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:16 توسط رویا|

هنر هدایت کردن

اگر کسی را مستقیماً هدایت کنی، مقاومت خواهد کرد، زیرا سعی داری شخصیت او را شکل بدهی، آزادی او را سلب می کنی و وادارش می کنی تا در جهتی خاص حرکت کند.

اول اینکه، او هرگز نخواهد رسید، زیرا که با اکراهش و با مقاومتی که دارد، در عمق وجودش احساس خشم و غضب خواهد داشت. او برای خواسته های خودش چنین می کند، وابسته میشود و نوعی اسارت معنوی را می پذیرد.

و اینها عواملی هستند که در او ایجاد انزجار میکنند. این عوامل بین او و مرشد پل نمی زنند، بین آن دو یک دیوار به وجود می آورند آنوقت رسیدن به هدف تقریباً ناممکن است.

این یک چرخه ی باطل است: وقتی هرکاری را که از تو خواسته شده انجام میدهی، در ظاهر مطیع هستی و آماده هستی تا به مرشد خدمت کنی، ظاهراً سپاسگزاری، ولی در درون اکراه داری، مقاومت میکنی و خشمگین هستی و وقتی که هرکاری را که مرشد گفت انجام داده باشی و به هدف نرسیده ای.... این نقطه ای است که این نوع افراد به دشمن تبدیل میشوند. درعوض این که هدایت شده باشند، در تمامی این روند فقط دشمنی بیشتر و بیشتر گردآوری کرده اند.

ولی راهنمایی کردن فرد بدون اینکه ابداً آگاه شده باشد که راهنمایی شده است... درست مثل این است که در باغ عطری به مشام میرسد و تو به آن سمت حرکت میکنی.

تو نسبت به آن عطر احساس اکراه، انزجار و دشمنی نمیکنی،با وجودی که تو را هدایت کرده است. در واقع، پخش شدن عطر چیزی نیست جز گستردن دام برای آنان که قادر هستند گیر بیفتند و نزدیکتر و نزدیکتر بیایند.

آنان فقط پس از اینکه به باغ برسند تشخیص خواهند داد که هدایت شده بودند و
تحت مراقبت بوده و از ایشان مواظبت شده است و حتی یک کلام هم به ایشان گفته نشده که چنین کنند و چنان کنند. آزادی آنان به هیچ ترتیبی لمس نشده است. آنان به برده بدل نشده اند.

تجربه ی من چنین بوده است: یافتن مرشدی که بتواند چنین هدایت کند بسیار نادر است، زیرا هرگام از این روند دشوار است، طاقت فرساست. و مرشد باید بسیار هشیار باشد، بسیار مراقب باشد که مرید به هیچ وجه احساس نکند که به هر نوعی از مرشد پایینتر است. مرشد باید دست مرید را چنان در دست هایش بگیرد که گویی این مرید است که دستهای مرشد را در دست گرفته. این هنری بسیار عظیم است. مرشد اغوا می کند، تحکم نمیکند.

بنابراین در میان مرشدان بسیار به ندرت مرشدی را خواهی یافت که یک هادی کامل باشد. و تعریف یک هدایت کننده ی کامل این است: او به تو اجازه نمی دهد که بدانی که هدایت شده ای. تو این را فقط در آخر سفر درخواهی یافت، و ناگهان احساس سپاسگزاری عظیمی وجود دارد، سپاس برای تمام روشهای طاقت فرسایی که مرشد مجبور شده اختیار کند تا به هیچ ترتیبی تو را آزرده نکند و هیچ وابستگی به خودش ایجاد نکند.

برعکس، تو را  بیشتر و بیشتر آزاد سازد، او فقط همچون یک دوست عمل کرده است.

ولی تمام مریدان چنین ظرفیتی ندارند که اینگونه هدایت شوند.

سرزمین قلب، وادی ریاضیات و منطق نیست، قلمروی شعر است و موسیقی:

می توانی از آن لذت ببری، ولی نمی توانی آن را بفهمی.

 
 
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:33 توسط رویا|

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 6:51 توسط رویا|

حدود يك ساله كه شديدا به مطالعه علوم باطني خیلی علاقمند شدم!
داستان اينكه چي شد كه به اين مسئله توجه نشون دادم طولانيه !

آرزو كردم كه تا وقتي در اين موارد به شناخت قابل قبولي نرسم نميرم !

الان خيلي عطش دارم ! براي خوندن !‌براي دونستن حقيقت !

اميدوارم يه تب زودگذر نباشه ! گو اينكه الان يكساله كه دارم دائم مطالعه ميكنم !‌

به هر حال تا ۴۰ سالگي به خودم فرجه دادم كه بلاخره به يقين برسم !‌

فعلا كه به اين نتيجه رسيدم ايمان باعث آرامش ميشه ! حتي يه ايمان دروغين !‌

لينكهاي اشو توي ليستام هست !‌ دوست داشتين برين يه سر بزنين !

مطلبی از اشو

چراها هميشه غيرقابل پاسخ هستند. براي ذهن چنين به نظر مي رسد كه هرگاه چرا بپرسي، مي تواند پاسخ داده شود. ولي اين يكي از فرضيات كاذب است. تاكنون هيچ چرايي پاسخ داده نشده يا توانسته كه پاسخ داده شود؟

جهان هستي وجود دارد __ در موردش هيچ چون وچرا وجود ندارد. اگر بپرسي، اگر اصرار كني، شايد پاسخي خلق كني __ ولي اين پاسخي آفريده شده است، واقعاً يك پاسخ نيست.  خود پرسيدن در اساس مسخره است.

درختان وجود دارند __ نمي تواني بپرسي چرا. آسمان وجود دارد __ نمي تواني بپرسي چرا. جهان هستي وجود دارد، رودخانه ها جاري هستند، ابرها شناورند __ نمي تواني بپرسي چرا. ذهن مي پرسد چرا، اين را مي دانم. ذهن كنجكاو است، مي خواهد چرايي همه چيز را بداند.

ولي اين يك مرض ذهني است و اين چيزي است كه نمي تواند ارضاء شود __ زيرا اگر يك چرا را پاسخ دهي، آنگاه بي درنگ چراي ديگري برمي خيزد.

هر پاسخي فقط توليد پرسش هاي بيشتر مي كند. و تا آن پاسخ نهايي به تو داده نشود، ذهن راضي نخواهد شد.  و آن پاسخ نهايي وجود خارجي ندارد.

منظورم از "پاسخ نهايي " اين است كه ديگر نتواني بپرسي چرا.

ولي همچون وضعيتي ممكن نيست. هرچه گفته شود، بازهم باخودش چرا مي آورد.

تمام تلاش هاي عبث فلسفه ها اين بوده است: اين دنيا چرا هست؟

بنابراين فكر كردند و نظريه اي در موردش ساختند: خداوند آن را خلق كرده __ ولي چرا خدا آن را خلق كرده؟

آنوقت بازهم نظريه و نظريه...... و عاقبت: چرا خدا وجود دارد؟

بنابراين نخستين چيزي كه بايد بداني اين است: خود كيفيت اين ذهن كه به پرسيدن چراها ادامه مي دهد.

همانطور كه برگ ها روي درخت مي رويند، چراها نيز روي ذهن مي رويند __

يكي را قطع مي كني، بسياري ديگر رشد مي كنند.

و شايد پرسش هاي بسياري جمع كني، ولي آن پاسخ نهايي وجود نخواهد داشت.

و تا آن پاسخ وجود نداشته باشد، ذهن در بي قراري به پرس و جويش ادامه مي دهد.

پس نخستين چيزي كه مايلم به تو بگويم اين است: زياد روي چراها اصرار نكن.

ما چرا اصرار مي كنيم؟ چرا مي خواهيم سبب را بدانيم؟ چرا مي خواهيم عميقاً وارد چيزي بشويم و تا ريشه اش پيش برويم؟

چرا؟ زيرا اگر تمام چراها را بداني، اگر تمام پاسخ ها را در مورد يك چيز بداني، بر آن مسلط مي شوي. آنگاه آن چيز مي تواند مورد دستكاري قرار بگيرد. آنگاه آن چيز ديگر يك راز نخواهد بود، ديگر شگفتي و هيبتي در موردش وجود نخواهد داشت.

تو آن را شناخته اي __ آن راز را كشته اي.

ذهن يك قاتل است __ قاتل تمام اسرار. ذهن هميشه با هرچيز مرده راحت است.

باهرچيز زنده، ذهن احساس ناراحتي مي كند، زيرا نمي تواني يك ارباب مطلق باشي.

چيزهاي زنده هميشه وجود دارند __ غيرقابل پيش بيني.

با يك چيز زنده، آينده را نمي توان تثبيت كرد، و تو نمي داني كه كجا خواهد رفت، به كجا هدايت خواهد كرد. با چيز مرده، همه چيز قطعي و تثبيت شده است. تو راحت هستي. نگرانش نيستي، يقين داري.

همه چيز را قطعي كردن، نياز عميق ذهن است، زيرا ذهن از زندگي مي ترسد.

ذهن علم را ايجاد مي كند، فقط براي اينكه هرگونه امكان زندگي را بكشد.

ذهن مي كوشد تا توضيحاتي پيدا كند __ وقتي كه توضيحي پيدا شد، آن راز ازبين رفته است. يك چرا مي پرسي و پاسخش داده مي شود __ آنوقت ذهن راحت مي شود.

از اين چه به دست آورده اي؟ هيچ چيزي به دست نياورده اي، چيزي از دست داده اي ___ رازي از دست رفته است.

راز تو را ناراحت مي كند، زيرا چيزي از تو بزرگتر است، چيزي است كه نمي تواني دستكاري اش كني، چيزي است كه همچون يك شيئ نمي تواني از آن استفاده كني‘ چيزي است كه تو را فرا مي گيرد، برتو چيره است‘ چيزي است كه در برابرش عريان و ناتواني __ چيزي است كه تو فقط دربرابرش محو مي شوي.

راز به تو احساسي از مردن مي دهد‘ براي همين است كه اينهمه چرا پرسيده مي شود : چرا اين؟ چرا آن؟

اين نخستين چيزي است كه بايد به خاطر سپرده شود.

ولي فكر نكن كه من از پاسخ دادن به تو پرهيز مي كنم. از آن پرهيز نمي كنم.  چيزي در مورد ذهن به تو مي گويم __ كه چرا مي پرسد. و اگر بتواني آن احساس رازگونگي را حفظ كني، پاسخت را خواهم داد.

اگر آن احساس رازآلودگي حفظ شود، آنوقت پاسخ دادن خطرناك نيست، مي تواند مفيد باشد. آنوقت هر پاسخي تو را به رازي عميق تر هدايت مي كند.

آنوقت همه چيز از نظر كيفي متفاوت مي شود. آنوقت مي پرسي، نه براي اينكه توضيحي به دست بياوري،  آنوقت براي رسيدن به عمق بيشتري از اسرار سوال مي كني.

آنگاه اين كنجكاوي ذهني نيست، آنگاه يك طلب مي شود __ طلبي عميق در بودش.

تفاوت را مي بيني؟

اگر مشتاق توضيحات باشي آنوقت بد است و من آخرين كسي هستم كه آن را ارضا خواهم كرد __  زيرا آنوقت من دشمنت خواهم بود، آنوقت من چيزها را برايت مرده مي سازم.

دانشمندان الهيات حتي خداوند را نيز چيزي مرده ساخته اند __ آنان بسيار در موردش توضيح داده اند، پاسخ هاي بسياري در مورد خدا داده اند و براي همين است كه خداي آنان مرده است. انسان ها خدا را نكشته اند __ كشيشان او را كشته اند.

آنان چنان زياد درموردش توضيح داده اند كه هيچ رازي باقي نمانده است.

و اگر رازي در موردش نباشد، پس خدا چيست؟

اگر خدا فقط يك نظريه باشد كه در موردش بحث كني، فلسفه اي باشد كه بتواني تحليلش كني، باوري باشد كه بتواني قبول يا ردش كني، آنوقت تو بزرگتر هستي و اين خدا، فقط اثاثيه اي  در ذهن تو است __ چيزي مرده است.

هروقت با شما صحبت مي كنم، هميشه اين را به ياد داشته باشيد: هرچه كه مي گويم براي كشتن طلب شما نيست، براي دادن توضيحات به شما نيست. من علاقه اي به پاسخ دادن به شما ندارم.  بلكه برعكس براي اين است كه شما را بيشتر طالب كنم تا عميقاً وارد رازها شويد. پاسخ هاي من پرسش هاي عميق تري به شما خواهد داد، و لحظه اي فراخواهد رسيد كه تمام پرسش ها دورانداخته مي شوند. نه اينكه شما تمام پاسخ ها را دريافت كرده باشيد، بلكه به اين دليل كه هر پاسخي عبث است.

و آنگاه راز كامل است. آنوقت در همه جا اسرار است__ در بيرون و در درون.

آنگاه تو بخشي از آن هستي. آنوقت در اسرار شناوري. آنوقت تو نيز موجودي رازآلوده مي شوي. و تنها آنوقت است كه درها گشوده مي شوند.

!

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:1 توسط رویا|


Design By : Night Skin