تبليغاتX
به دنبال یک رویا




















به دنبال یک رویا

بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:37 توسط رویا|

عشق عشق آتش هم هست اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند عشق من نیز به همین شکل رنج آفرین است زیرا من خواهان خراب کردن تو هستم تا دوباره آبادت کنم دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ بنابر این راحت باش و بمیر وگرنه چگونه می توانی متولد شوی و خویشتن خویش را بیابی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:35 توسط رویا|

ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:0 توسط رویا| |

عشق

 

تمركز شما بايد بر عشق باشد.

كسي را دوست داريد و وجودتان را با او شريك مي شويد. او نيز وجودش را با شما سهيم مي شود. هريك از شما فضاي خود را با ديگري شريك مي شود. عشق يعني خلق فضا ميان دو نفر – فضايي كه به هيچ يك از آنها به تنهايي تعلق ندارد ودر عين حال متعلق به هر دو است. فضايي كوچك ميان دو نفر كه در آن يكديگر را ملاقات مي كنند، ‌مي آميزند و يكي مي گردند. اين فضا ارتباطي با بعد جسماني ندارد. فضايي روحاني ا

عشق بايد زميني باشد. همانگونه درخت بدون زمين نمي تواند رشد كند و به ريشه هايي در زمين احتياج دارد عشق نيز نيازمند ريشه هايي در زمين است. مظهر زمين، بدن است اما درخت تا اوج آسمان بالا مي رود و به ابرها مي رسد. هر درختي سوداي رسيدن به ستاره ها را دارد.

اما يك چيز را به خاطر داشته باش: درخت هرقدر هم بالاتر برود ريشه هايش عميق تر فرو مي روند. در اينجا تناسبي وجود دارد. عمق ريشه هاي درخت بايد با ميزان ارتفاعي كه درخت بالا مي رود برابر باشد. بايد بين عمق و ارتفاع تعادل كامل برقرار باشد. درخت با ريشه هاي كوچك نمي تواند زياد بالا برود. اگر اين كار را بكند فرو مي افتد. اينكه درختي بدون ريشه دواندن در زمين بالا و بالاتر برود و به ستاره ها برسد كاملا بي معناست.

بلي، عشق بايد از زمين فراتر برود اما عشق بدون كمك زمين قادر به اين كار نيست. نيازمند حمايت زمين است. عشق بايد چيزي برتر از اميال نفساني باشد اما اميال نفساني بايد پشتيبان آن باشند. عشق ضد اميال نفساني نيست. برتر بودن به معناي ضديت داشتن نيست. عشق اميال نفساني را نيز دگرگون مي كند. آنرا به دوست داشتن و احساس همدردي دگرگون مي كند.

گلهايي كه در بالاي درخت شكوفه مي كنند هداياي زمين اند. زمين ضد درخت نيست. پس يك انسان بيدار شده واقعي، پلي است ميان اين دنيا و آن دنيا. ميان روح و ماده.

 

ست. در اين فضا شما ديگر شما نيستيد و فرد مقابل نيز ديگر فرد قبلي نيست

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:49 توسط رویا|

موزیک وبلاگ تقدیم به اونی که معنی غم چشمامو فهمید
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:29 توسط رویا|

جواب به جناب نام !

سلام

آقا یا خانم محترم !

به نظر من احساسات عمیق چیزی نیست که آدم بتونه به راحتی در موردش صحبت کنه یا بنویسه !

خصوصا که احساسات آدم در درون وجودش مدام در حال تنش و تضاد باشه !

من همون یکی دو.بار هم که در لحظه تصمیم گرفتم احساساتمو اینجا بنویسم بعد از چند ساعت پشیمون شدم و اونها رو پاک کردم ! برخی از دوستان هم براشون جای سوال بود که چرا من پستهای مربوط به احساستمو پاک میکنم !؟

راستش وقتی از احساسات عمیقم اینجا مینویسم بعدش شرمنده میشم !

احساس میکنم احساساتمو سبک کردم ! مگه میشه حس عشق ! رنج کشیدن ! دلتنگی و ....... رو توی یه وبلاگ جای داد !!!!!!!!؟

جای این چیزها حداقل توی زندگی من ! درون سینمه ! درون روحمه !

چیزی که تا ابد همراهمه ! من خوب میدونم رنج چیه !

تمام کسایی که توی دنیای واقعی منو میشناسن میدونن که در عین حال که زن

شلوغ و شادابی هستم ! توی نگاهم غمی دارم که کسی معنیشو نمی دونه !

حتی توی خندیدنم هم مخفی نمیشه ! مطمئن باش اگه تمام زندگیم توی مادیات و

این چرندیات خلاصه می شد ......... واقعا نمیدونم چرا آدمها آنقدر زود قضاوت میکنن!

به هر حال اینوبدون که سعی میکنم ظاهر زندگیم رو ( حتی ظاهر وبلاگم رو غیر از

مواقعی که وحشتناک دلتنگ میشم ! و از دستم در میره ) اونجوری که توقع میره نشون بدم ! یه زن معمولی با یه زندگی معمولی و غرق در مشکلات مسخره خانواده و جامعه !

در ضمن اینو بهتره بدونی نظری که شخص جنابعالی در چند پست قبل داده بودی ! چنان حال منو دگرگون کرد که تا یک هفته کارم فقط این بود که خاطراتمو مرور میکردم و اشک میریختم ! چرا ؟ چون توهم زده بودم که میدونم کی هستی!

با اینکه حس دلتنگیمو دوست دارم ولی دلم میخواد رشدش بدم ! دلم نمیخواد تبدیل به مرداب بشه و بگنده !

اگه واقعا دلت میخواد بدونی توی چه عوالمی سیر میکنم بهتره یه نگاه به لینکام بندازی ! بهتره بیای و عضو کلوپهای علوم باطنی بشی که عضوم !

من دوست ندارم هر کس بیاد اینجا از خودش بپرسه : وااااا این دیگه چه زنیه؟

شوهر و بچه داره دم از عشق میزنه !؟؟؟

نه عزیز ! من اگه بخوام از ابعاد دیگه وجودم حرف بزنم میرم جایی که خریدار داشته باشه میزنم !

کسایی که اینجا میان توقع دارن که من از مبل و لباس و شوهرم حرف بزنم !

در ضمن اینو هم بدون که من و تو و اویی وجود نداره !

هر چه هست ذهن !

من کیم ؟ من در این لحظه ذهن هستم ! همین ذهنیت که می بینی !

شاید یک ساعت دیگه تبدیل بشم به ذهن یک کارمندی که ذهنش مشغول مشکل کاریشه !

شاید ۲ ساعت دیگه تبدیل بشم به ذهن یک مادر که نگران بچه هست !

شاید ۳ ساعت دیگه تبدیل بشم به ذهن یک عاشق دلخسته که دلتنگه مونس روحیشه که خبری ازش نداره !

شاید ۵ ساعت دیگه تبدیل بشم به ذهنی که در جستجوی معبودشه و سعی داره عشق زمینیش رو یه جوری اتصال بده به عشق ابدی !

چرا ؟ چون با اینکه معشوق دیگه مدتهاست که نیست اما عشق نمرده ! انرژیه هنوز به همون قوت باقیست !

عشقی آمد و منو تکون داد و رفت !

به نظرم بهتره به جای آه و فغان و زاری و ناله و آی برگرد و بدون تو نمی تونم و ....

این حرفها ! آدم تلاش کنه مفهوم و عمق و قداست اون عشق رو درک کنه و اینو باور

داشته باشه که اون عشق خاکی فقط وسیله ای و نشونه ای بوده برای یک عشق

برتر و خاص تر ! عشقی که دیگه توش خیانت و. حسادت و دوری و گناه نباشه !

درسته که اون آدم برای من تا ابد سمبل عشق باقی خواهد ماند !

درسته که تا ابد دیگه شاید نتو نم جاشو ( البته جای اون رابطه رو میگم وگرنه هر کس توی زندگی آدم ارزش خاص خودش رو داره ) با هیچ چیز و کس دیگه ای پر کنم !
شاید دیگه اون فضای خالی که توی وجودم ایجاد شده با عشق هیچ آدم خاکی دیگهای پر نشه ! اما باور دارم که اون ماجرا فقط یه سر نخ بود ! یه سر نخ که حالا با منه که لیاقت داشته باشم سرشو بگیرم ببیم به کجا می رسه یا نه !

کسانی که صبر ندارن و مدام ناراحتی میکنن از دوری معشوق ( البته من خودم هم مدتها توی این مرحله بودم) علتش اینه که فقط ظاهر قضیه رو می بینن !

باور دارن که تنها چیزی که یه همچین لذت نابی بهشون میده ون آدم بوده ! ولی من فکر میکنم قدرتی و عشقی بالاتر هست ! که اون احساس در مقابلش هیچه !

البته من هنوز اون حس زیبای حقیقی رو نچشیدم ولی همین که این موضوع رو میدونم باعث میشه آرامش داشته باشم !

اون آدم اگر مونس روحی من باشه ! هر چقدر هم که ازم دور بشه ! ذهنش مال منه !

باور دارم که بعد از مرگ هم مال من خواهد ماند ! پس نگرانی نداره !

پس نیازی نتیست که ناله و فغان راه بندازم !

پس نیازی نیست که گدایی عشق بکنم !

چون اصلا اون کاره ای نیست ! من و اون فقط وسیله هستیم ! ما هر دو تابع شرایطی هستیم که در جهت رشد ما داره پیش میره ! اگه از هم جدا شدیم ! همین مقدر بوده ! باید این طور میشد برای رشد من برای رشد اون !

باید رها  کرد !

مواقعی که من بی طاقت میشم و از اون عشق حرف میزنم یا مینویسم دقیقا همون مواقعی هست که ایمانم کم شده ! دقیقا همون مواقعی هست که نیاز دارم گوشم رو بپیچونن ! اگه من عاشق واقعی باشم ! نیازی ندارم نگران باشم ! همه چیز درست پیش میره ! همه چیز ! هیچ چیزی توی این دنیا اشتباهی نیست !

بهتره من همون نگران مبلمان خونم باشم که شاید خدا برای انتخابش وقت نداره !

وگرنه من ایمان دارم که رابطه ها !!! دقت میکنی ؟ رابطه ها ! خصوصا رابطه های عاطفی ! طبق نقشه های بی نقصی پیش میره که مو لای درزش نمی ره و جای هیچ نگرانی نیست !

اگه عاشق از هم جدا میشن علت داره ! در این خصوص این مطلب رو میزارم این زیر باشه که حالش رو ببرید !

"

بسیار زیادند افرادی که علاقه ای بی تکلف به محبوب خود دارند؛ اما برای دستیابی به او نمی
دانند چه کنند . حرف دل خیلی هاست رسیدن به محبوب ... (که البته توسط خود آگاه آنها انتخاب شده است). گفتم خود آگاه و تاکید کردم چون: شما او را دیده اید ( خود آگاه ) و به او دل دادید کاری نداریم بر اساس شناخت هست یا علاقه ظاهری. یا دلایل پیچیده روان شناسی مثل: شباهت به پدر یا مادر شما و یا ... ) به هر حال علاقه مند او شده اید. اکنون می خواهید او نیز متقاعد شود
سوال اول من از شما این است: (( آیا این شخص دقیقا همان کسی است که شما می خواهید؟ )) احتمالا می گویی: بله
اما من می گویم: شاید نه
چیکار باید بکنی ... ؟ 1- باید جفت روحی واقعی خود را پیدا کنی ... 2- با قانون جذب و توکل
بر خدا همه چیز را عالی پیش ببری
جفت روحی شما کیست؟

جفت روحی شما بهترین عشق و ایده آل واقعی شماست و اگر شما با هم باشید بهترین زندگی را به دست خواهید آورید. زیرا وقتی شما با هم هستید از هر جهت همیشه شاد و خوشو مسرور ... و عشق شما روز به روز بیشتر می شود
چگونه جفت روحی خود را پیدا کنی ؟ به ضمیر ناخود آگاه خود این پیام را عمیقا می فرستی که ((من می خواهم جفت روحی واقعی خود را در زمان مناسبش پیدا کنم و همیشه با او باشم... خدا یار و یاور من در این جذب است)) می گویم زمان مناسب: زمان باید؛ زمان مناسب خودش باشد چون در غیر این صورت یا شما یا او جنبه این عشق را ندارید و ممکن است راهتان از هم جدا شود. ضمیر ناخود آگاه از شعور جهانی به اذن خداوند این شخص را پیدا می کند. سپس قانون جذب دست به کار می شود و با حصول شرایط جذب؛ شما را به هم می رساند

می پرسی آیا ممکن هست شخص ایده آل من وجود داشته باشد ؟ بله هر فرد به عنوان یک پیشامد تلقی می شود ... جمعیت جهان تقریبا 6 میلیارد نفر است و یک نفر جفت روحی شماست

تصور کنید: انگار همه افراد با جنس مخالف شما را به صف کرده اند و یکی یکی از جلوی شما عبور می کنند و همه صفات آنها را می بینی. بالاخره از این میلیارد ها نفر؛ یک نفر هست که شما او را ایده آل بدانید. از لحاظ علم احتمال می توانیم بگوییم این احتمال نزدیک به 1 است یعنی 100%. حال این که این شخص کجاست و چگونه شما با هم برخورد می کنید را می سپاریم به معجزات قانون جذب . ولی قطعا اگر هم جهت با کائنات باشید با او می رسید

کسی هست که او را دوست داری ... این شخص ممکن است جفت روحی ای باشید که زمانی او را می خواستید پیدا کنید و اکنون او آمده است . از طرف دیگر هم ممکن است او نباشد. شما باید از هوشیاری باطن و الوهیت درون بخواهید با شما نجوا کند و بگوید آیا او همان جفت روحی شماست؟

اگر هست خود آگاه و ناخود آگاه شما هم جهت پیش رفته اند و تصمیم عالی این است که او را جذب کنی. اگر پاسخ دلت این بود که این شخص جفت روحی شما نیست، بگذارید برود و شما هم بروید تا هر دوی شما خود را از رسیدن به جفت روحی خود باز ندارید. اگر پافشاری کنید ممکن است ازدواج کنید اما هیچ تضمینی نیست خوشبخت شوید. چرا که جفت های روحی شما نیز در جای دیگر به خود آگاه خود اعتماد کردند و تن به ازدواجی داده اند که خوشبختشان نکرده است. پس ببنید 4 نفر زندگیشان تقریبا تباه شده است. 4 نفری که می توانستند همدیگر را بیابند و زندگی رویایی داشته باشند تن به زندگی عادی و گاهی بی ثمر داده اند


خود آگاه فقط فکر می کند. منبع فکر او استفاده از قانون علیت است. خود آگاه وقتی جستجو می کند جستجویی ساده است اما ناخود آگاه آنچنان قدرتی دارد که هیچ چیز از دید او محفوظ نیست. ناخود آگاه همان روح شماست. همه جا را می گردد و از گنجینه های اطلاعات جهان و منابع ماورایی ((آگاهی کیهانی)) می پرسد و معجزات را برایتان به ارمغان می آورد

خود آگاه شما جنس مخالف را فقط در اطرافتان می بیند: در کوچه ، خیابان ، مهمانی، دانشگاه و سر کار شما ؛ خود آگاه تان جنس مخالف اطراف خود را می بیند... ولی ممکن است جفت روحی شما اصلا در اینجا ها نباشد. ممکن است در قاره و یا حتی نیمکره دیگر زمین باشد


اگر کار را به ضمیر ناخود آگاه بسپارید او پیدا می شود و همه چیز عالی پیش می رود. فراموش نکنید که ندای درون همیشه راست می گوید . می توانید قبل از خواب از هوشیاری برتر و الهی خود بخواهید اسرار عشق و آن فرد را در رویا برای شما بازگو کند... وقتی بیدار شدید بلافاصله خوابی را که دیده اید روی کاغذ بیاورید. نوشتن رویا را فراموش نکنید زیرا بسیار حیاتی است. ما بعد از چند دقیقه تمام رویای شب خود را فراموش می کنیم... رویاهای صادقه ما معجزاتی می کنند که اگر ایمان داشته باشی زندگی شما را معرکه زیبایی می کنند


اگر به کسی که جفت روحی شما نیست بچسبید جا را برای کسی که می خواهد روزی بیاید و عشق واقعی شماست پر کرده اید و محرومیت عظیمی برای خود خواسته اید... اگر هم عشق امروز شما جفت روحی شماست مطمئن باشید با جذب می توانید او را به خود فرا بخوانید و به نحوی معجزه آسا شاهد ... باور کنید این رویداد بسیار زیاد اتفاق افتاده است... شما فراتر از قوانین اجتماعی و قرار داد های خودمانی قرار می گیرید اگر: باور کنید که قوانین معنوی چه کار ها که نمی کنند

********************************************************************

نمیدونم ! شایدم تو داری درست میگی ! چرا در حالی که توی دنیای واقعی دنبال یه چیزهای دیگه هستم توی وبلاگم چرند و پرند مینویسم ؟

باید فکر کنم ! شاید سیستم وبلاگم رو تغییر بدم ! باید فکر کنم !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:12 توسط رویا|

امروز یه قرار کاری مهم داشتم !

قرار بود برم سراغ یه آدم کله کنده ( از آشنایان پدرم ) قرار بود برام کاری انجام بده !

خلاصه کلی به خودمون رسیدیم و شیک و پیک و با کلاس راه افتادیم رفتیم دفتر طرف طبقه ششم یه

ساختمان ! بعد از کلی سلام و احوال پرسی تمام سعیم این بود که روی اون آقا تاثیر خوب بر جا بزارم و

هر چی هنر ظریف روابط عمومی و خانم بودن بود چاشنی کار کرده بودم که دقیقا وسط حساسترین

نقطه بحث یکدفعه زلزله اومد و ساختمون تکون خورد !

منو بگو !!!! اصلا یادم رفت که قرار بود چقدر خانم و با کلاس باشم ! یه نگاه به پنجره بزرگ اتاق کردم و تا

طرف زیر لب زمزمه کرد زلزله ! یکدفعه بدون یک کلمه حرف از جام پریدم و کیفم رو برداشتم و دودم

سمت در اتاق !   

 

و یارو رو همین طور حاج و واج بر جا گذاشتم !   بعد که دیدم ضایع شد دوباره برگشتم

نشستم سر جام !  

گفتم : برای خاطر پسرم نگران شدم !   







نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:32 توسط رویا|

آیا سال 2012 پایان جهان هستی است؟


گروه فناوریهای نوین: بر اساس شواهد علمی موجود و مدارک تاریخی قدیمی نظریه هایی که به احتمال نابودی جهان تا سال 2012 پرداخته است مورد بررسی قرار گرفته است.

بسیاری از دانشمندان با توجه به شرایط کنونی زمین و بحرانهای موجود بسیار نگران حیات بشر بوده و به مطالعه بر روی حقایقی می پردازند که می تواند روزی منجر به اتمام حیات بر روی سیاره آبی شود. به اعتقاد برخی نظریه ها پایان یافتن جهان که در تقویم باستانی اقوام مایان تاریخ آن سال 2012 ذکر شده است می تواند به دلایل مختلفی به واقعیت تبدیل شود. نشریه تلگراف نیز با توجه به این نظریه ها و مدارک به بررسی برخی از این دلایل و میزان احتمال تحقق آنها تا سه سال آینده پرداخته است.


1- حمله بیگانگان فضایی
این پدیده در ابتدا به موضوع بسیاری از آثار هنری علمی تخیلی تبدیل شد اما به تدریج محققان دریافتند که نگرانی از حمله بیگانگان به زمین رو به افزایش است. تعداد موارد مشاهده یوفوها افزایش پیدا کرده و نشانه ها و مدارک زیادی از مشاهده این پدیده های غریب ارائه شده است. از جمله این شواهد تلاش دولتهای مختلف در سرتاسر جهان برای کنترل یوفوها طی 50 سال گذشته است. اما با وجود تمامی این شواهد و مدارک که بسیاری آنها را خیالی و زاده توهم شاهدان می دانند، احتمال وقوع حمله بیگانگان به زمین تا سال 2012 تنها 0.1 از 10 تخمین زده شده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


2- برخورد با زمین
هزاران انجمن اینترنتی و سایتهای مختلف اعلام کرده اند زمانی در اوایل قرن 21 میلادی سیاره ای ناشناخته با زمین برخورد کرده و یا از فاصله ای بسیار نزدیک از کنار آن عبور خواهد کرد و در نتیجه تمدن را نابود کرده و یا خسارات و دگرگونی های عظیم و جبران ناپذیری را بر روی زمین به جا خواهد گذاشت. این سیاره با نام خیالی "نیبیرو" سیاره ای در منظومه خورشیدی فرض شده است که در مداری نامنظم در حرکت بوده و هر سه هزار و 700 سال یکبار به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی راه پیدا می کند. شواهد بسیار کمی برای اثبات این نظریه ارائه شده است که از آن جمله می توان به معرفی 10 سیاره توسط ناسا در سال 2005 اشاره کرد که در خارج از منظومه خورشیدی به سر می برند و شاید تا سال 2012 به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی وارد شده و از نزدیکی زمین عبور کنند. با این همه احتمال وقوع این برخورد 0.2 از 10 تخمین زده شده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


3- بحران خورشیدی
این بحران یکی از معدود سناریوهایی است که با انتهای تقویم مایانها در ارتباط است و می تواند پایه علمی داشته باشد. در این سناریو که احتمال وقوع آن 0.3 از 10 برآورد شده است، تابش های شدید خورشیدی و یا انفجارهای گازی در دسامبر 2012 می تواند زمین را در خود غرق کرده و نوع بشر را به همراه اکو سیستم زمین نابود سازد. تاکنون شواهدی مبنی بر وقوع چنین پدیده ای در سال 2012 ارائه نشده اما ارتباطاتی میان دوره های 11 ساله خورشیدی و چرخه زمانی تقویم مایانها یافته شده است. با این حال با وجود اینکه شعله های خورشیدی می تواند برای برخی از تجهیزات، ماهواره ها و فضانوردان مشکلاتی را ایجاد کند اما از قدرتی که بتواند زمین را حداقل تا سال 2012 ویران سازد برخوردار نخواهد بود. تنها خطر جدی که از سوی خورشید زمین را تهدید می کند، اتمام انرژی خورشید و بلعیده شدن زمین توسط این ستاره عظیم است که آن نیز تا پنج بیلیون سال آینده ممکن خواهد بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


4- تغییر قطبهای مغناطیسی
بسیاری معتقدند قطبهای مغناطیسی زمین در سالهایی نه چندان دور تغییر خواهند کرد و بر الگوی چرخش مداری زمین تاثیر گذاشته و فاجعه ای بزرگ را به وجود خواهد آورد. این افراد مدارکی از تغییر قطبی زمین در گذشته ارائه کرده و معتقدند این تغییرات را می توان با مطالعه نقاط خورشیدی و تئوری میدانهای مغناطیسی مشاهده کرد. در عین حال برخی معتقدند مایانها و مصریان باستان نیز از وقوع چنین پدیده ای در آینده آگاه بوده اند اما این راز امروزه توسط دولتها مخفی باقی مانده است. محققان دانشگاه پرینستون و تولوس در فرانسه با بررسی مدارک مختلف دریافته اند که سیاره زمین در حدود 800 میلیون سال پیش دورانی را برای متعادل سازی قطبهای خود پشت سر گذاشته است. تغییر زاویه 50 درجه ای در قطب شمال طی 20 میلیون سال از جمله شواهدی است که محققان به آن دست یافته اند و بر همین اساس معتقدند امکان وقوع چنین پدیده ای وجود دارد اما طی یک میلیون سال آینده و درصد احتمال وقوع آن یک از 10 خواهد بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


5- ابر آتشفشان
انفجار ابر آتشفشانی یکی از عظیم ترین انفجارهایی خواهد بود که در تاریخ بشر دیده شده و در اثر افزایش میزان ماگما در هسته زمین و عدم وجود راه فرار از این منطقه از زمین به وجود خواهد آمد. نتیجه چنین انفجاری پراکنده شدن میزان زیادی از گازهای سمی در اتمسفر زمین و پوشانده شدن قسمتهای زیادی از خشکی ها توسط ماگماها خواهد بود. تصاویری که توسط ماهواره ها طی سالهای گذشته به ثبت رسیده است نشانه هایی از تغییر را در سنگهای مذاب زیر زمینی نمایش می دهد که می تواند درصد احتمال این انفجار را یک از 10 ساخته و مدارک علمی را برای اثبات این نظریه ارائه دهد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


6- نقطه اوج نفتی
کاهش ذخایر نفتی جهانی قطعا واقعیتی است که می تواند به فروپاشی سرمایه گذاری و اقتصاد جهانی منجر شود. اما نظریه نقطه اوج نفتی درباره موضوع افزایش تقاضا در برابر میزان تولید بحث می کند بر اساس این نظریه زمانی فرا خواهد رسید که تقاضای این منبع انرژی از میزان تولید آن پیشی خواهد گرفت. به گزارش مهر، برخی معتقدند این پدیده در حال حاضر آغاز شده است اما برخی دیگر آغاز آن را سال 2012 اعلام کرده اند. با این همه و با وجود تلاش برای تولید منابع جایگزین انرژی احتمال وقوع این پدیده 4 از 10 محاسبه شده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


7- نابودی نسل زنبورها
36 درصد از کندوهای زنبور در ایالات متحده در زمستان 2008 به دلیل اختلالی به نام اختلال نابودی کلونی زنبورها از بین رفتند. این اختلال که طی آن تمامی زنبورهای کارگر یک کندو به صورت ناگهانی می میرند و تنها زنبور ملکه به جا می ماند در چندین کشور اروپایی از جمله فرانسه، بلژیک، ایتالیا، پرتغال و اسپانیا رواج یافته است. تاکنون دلایلی مانند آفتها، تغییرات شدید جوی و امواج تلفن همراه عوامل بروز این اختلال اعلام شده اند اما تاثیر هیچ یک از آنها تاکنون به اثبات نرسیده است و از آنجایی که تاکنون درمانی موثر نیز برای کنترل این اپیدمی ارائه نشده است، پیش بینی می شود نظریه انقراض زنبورها به زودی به واقعیتی تلخ تبدیل شود. با توجه به این حقیقت که پرورش بسیاری از محصولات کشاورزی از جمله سویا، پنبه، دانه های روغنی مانند بادام، انگور، سیب و گلهای آفتابگردان نیازمند حضور زنبورها بوده و فعالیتهای این حشرات کوچک بر روی تولید 30 درصد از غذای جهان تاثیری مستقیم به جا می گذارد، بالاترین احتمال نابودی حیات در اثر پدیده ای طبیعی به این نظریه ارائه شده و 7 از 10 تخمین زده شده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:51 توسط رویا| |

یکی دو روزه از نظر احساسی سبکم ! اونم بعد از از سر گذروندن ۲ یا سه هفته ای پر تلاتم !

نمیدونم چرا احساساتم آنقدر متغیره ! بعضی مواقع وقتی به گذشته نگاه میکنم و خاطراتمو مرور میکنم به خودم میگم عجب راه سختی بود . میشینم تک تک شکستهام مشکلاتم و .... مرور میکنم و بابت تک تک اونها کلی غصه میخورم و بعد از اون احساس دلتنگی و تنهایی وحشتناکی میکنم !

این جور وقتها شدیدا دلتنگ کسایی میشم که دوسشون داشتم و متنفر میشم از کسایی که به من صدمه زدن و .....

گاهی هم مثل این روزها زندگی به نظرم خیلی ساده میاد !

به عقب که بر میگردم از خودم تعجب میکنم که چطور آنقدر مسائل رو برای خودم پیچیده میکنم ؟

چطور میتونم آنقدر مسائل مسخره و احمقانه رو برای خودم حاد کنم ! ؟

چطور هنوز که هنوزه میشینم برای آدمهای بی ارزشی که یه زمانی میپرستیدمشون آه میکشم ؟!

چطور توی همه مسائل آن همه احساس و حساسیت به خرج میدم !

نمیدونم به احتمال قوی این همه تغییر بابت دیدم به روزگار علت هورمونی داره !

شایدم دچار افسرگی چند قطبی شدم !

شایدم چند شخصیتی هستم !  

گاهی برای ارتباطاتم و آدمها وحشتناک ارزش قائم و گاهی اوقات اصلا حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم !

پیوست :

چند نفری که اومدن خونمون مهمونی کلی از مبلمان و فرشم تعریف کردن ! ظاهرا به اون بدی که فکرشو میکردم نیست ! 









نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:47 توسط رویا|

همیشه به دکوراسیون منزل خیلی اهمیت دادم . همیشه دوست داشتم خونه رو تا اونجا که ممکنه به سبکهای جدید و مدرن درست کنم اما این دفعه آخری فکر کنم خرابکاری کردم !

مبلهای عزیزمو فروختیم و رفتیم سفارش مبل ال مانند داديم . اونم كرم و قهوهاي !

ديروز رفتيم فرش بخريم بعد ۳ بار آوردن و بردن و پس دادن آخرش يه فرش قهو هاي سوخته آوردم خونه !

حالا اومدم ميبينم اه چقدر تيره شده ! البته سراميكها سفيده و لي ....  

رومونم نميشه دوباره براي بارچهارم بريم عوضش كنيم !‌

تازه مبله هم شده دردسر ! چون حتما بايد بچسبونمش به هم در نتيجه اگه كنار باشه سالن ميشه عين مسجد !

اگه وسط باشه( همون طوري كه الان چيدم )سالن به ۲ قسمت مساوي تقسيم ميشه !

 

عجب مشكلات احمقانه ولي آزار دهنده اي !!!!!!!

از ديروز ارامش ندارم تا ميشينم به خودم ميگه بزار اين مبل رو اينوري كنم ! اونو اونوري !!!!۱ در نتيجه همش دارم جا بجا ميكنم و هول ميدم ! فرشه هم كه عين خار توي چشممه !






پيوست : راستي اگه كسي سر از كار اين مسنجر پايين وبلاگم در آورد ما رو هم در جريان بزاره !

من كه هر ماري كردم نتو نستم برم توش!


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:9 توسط رویا|

این پست رو در جواب همون بنده خدا که افتخار نمیده اسمشو بگه مینویسم !

بابا خیلی تحویلت گرفتما !!!!!!!!!! ۲ تا پست !  

برو خوش باش !

والا جونم براتون بگه ! باید خدا رو شکر کنی که توی دنیای واقعی منو نمیشناسی !

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا برات میگم ! 

چون ! من ! از اون دختر لوسایی که فکر میکنی نیستم ! یه مدل دیگم !   

من راستش با کمال شرمندگی باید بگم از اون نوع دخترهای لوس و ننر و قلدر و وحشی هستم !

   

خوب حالا از شوخی گذشته !

باید بگم اصلا فکر نمیکردم از دید دیگران توی این وبلاگ دختر لوسی به حساب بیام !؟

یعنی در واقع تنها چیزی که توی دنیای واقعی تا به حال به من نسبت ندادن همون صفت لوس بودنه !راستش من بیشتر به خشن بودن و قلدر بودن محکوم میشم ! 

همیشه اون چیزی که باعث گریه و بغض کردن خانمهای اطرافم میشه باعث انفجار من میشه !

( بازم دارم حق به جانب حرف میزنم !؟خوب من چه وکنم که همیشه حرف حق میزنم ؟

تقصیر من چیه عقل کلم آخه !!؟؟؟؟///  

بعدشم ! یعنی من اینجا هم حق ندارم فکر کنم حق با منه !؟ حالا بر فرض محال هم یه بار حق با شما باشه ! بابا چرا نمگذارین دل من خوش باشه ؟؟؟؟؟؟/ 

( ببخشید امشب بدجوری روی مود این شکلکها افتادم ! کودک درونم انگاری بیداره تا این وقت شب !)

راستش الان یک نصف شبه ولی این پست و چند ساعت پیش شروع کردم  ) 

در رابطه با وبلاگم هم که باید بگم : من حدود ۳ سال پیش این وبلاگ رو زدم . کم کم خواننده و دوستانم زیاد شد . حالا نه این که بگم ترکوندم ولی بدک نبود خصوصا که وقتی سر کیف باشم مسائل رو طنز مینویسم ! بعدش بنا به دلایلی ۲ بار وبلاگ رو حذف کردم ولی باز دوباره با همین آدرس ساختمش !

حدود یک سال که اصلا ننوشتم و تمام لینکام و دوستانمو هم گم کردم به غیر از چند نفر انگشت شماری که ازشون شماره داشتم . چند وقت پیش( شاید به یک ماه نرسه ) دوباره شروع کردم به نوشتن . میدونی که برای اینکه خواننده پیدا کنی باید به وبلاگهای ملت سر بزنی و دوست پیدا کنی ولی من الان سرم خیلی شلوغه و وقت ندارم . در ضمن توی محل کارم هم دیگه اینتر نت ندارم ! اون وقتها که توی محل کارم اینترنت داشتیم مدام توی نت پلاس بودم ولی حالا از صبح تا عصری مگس میپرونیم تازه میام خونه با این همه کار خیلی نمیتونم برم وبلاگ نوردی !!!!!!!!!! در نتیجه این وبلاگ بیشتر برام شده یه قرار گاه . اگه لینکامو نگاه کنی میبینی که کلی لینک مورد علاقه برای خودم اینجا گذاشتم و به محض ورود به اینجا غرق این سایتها میشم و یا در حال دانلود کتابم !

خلاصصصصصه ! فل فل نبین چه ریزه !بشکن ببین چه تیزه !   

اه اه ! چقدر لوس بودم امشب ! حال خودم به هم خورد   

تو هم خواننده گرامی ! بچه خوبی باش نیا هی زد حال بزن به بچه مردم !

از شما چه پنهون غصه میخورم ! بعدشم اگه فکر کنم هیچکی منو اینجا دوست نداره و هیچکی منو نمیخواد دوباره میرم با برف سال دیگه میاما !!!!!!!!؟ بگم !!!!! 

اذیتم نکنین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  
 

 

 


 خودمونیم لوسما !!!!!!!!!!






 























نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:15 توسط رویا| |

سلام

امروز حال من خوب است و در کمال صحت و درستی به سر می بریم

به اون بنده خدا که نوشته بود نظر دهنده ندارم : بابا من چکار کنم اینجا همه تمایل دارن پیام خصوصی برای آدم بزارن ؟!!!!!!!۱

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:1 توسط رویا| |

از زمانی که یادم میاد توی مسیر زندگی ( منظورم اون مسیری هست که مثلا برای زندگی بنده تعیین شده ) ۹۰ درصد انرژی من بدبخت فقط صرف جمع کردن دست و پا و فک و دهن مهن دیگرون شده که مدام وسط زندگی من پلاسن !

حالا واقعا نمیدونم این موضوع فقط برای زندگی من صدق میکنه یا اینکه هر موجود جنبنده ای با این مشکل لاینحل رو به روست !

عجب جمله قصاری شد !!!!!!!!!! خودم تنهایی گفتم !

من نمیدونم به خدا انگار ملت میمیرن اگه توی زندگی همدیگه سرک نکشن و شر درست نکنن !

وقتی من بچه بودم ! بچه خیلی مظلومی بودم . هیچ وقت شکایت نمیکردم ! از هیچی !

علتشم این نبود که مشکلی نبود .حالا هم که به گذشته فکر میکنم میبینم توی چه مدرسه مزخرفی

بود ! چه اولیای عوضی داشت ! کلی خاطره بد دارم از اون مدرسه ! بعدشم چون مامانم کارمند بود خونه مادربزرگم بودم که به غیر از مادرم ۶ تا بچه قد و نیم قد دیگه هم داشتن ( منظورم خاله ها و دایی هامه ! یک پدربزرگ خشن ارتشی و مادر بزرگی بد تر از اون و خلاصه کلی مشکل به عنوان کوچکترین فرد خلاصه اینها رو میگم که بدونین خودخوری زیاد میکردم !

بعدشم که به سن ۱۴ یا ۱۵ سالگی رسیدم کم کم عقلم رسید و با خوندن ۴ تا کتاب روانشناسی تصمیم گرفتیم که دیگه اجازه ندیم کسی افسارمونو به دست بگیره که جاتون خالی تا خود همین لحظه که در خدمتتونم در هر کسری از ثانیه مدام داریم افسارمونو از دست این و اون خلاص میکنیم !

واقعا عجیبه ! اصلا درک نمیکنم ! من خودم از اون آدمها هستم که سرم به زندگی خودمه ( البته مگه اینکه عاشق باشم که اونوقت سرم میره به زندگی کس دیگه )نمیخوام بگم چون خیلی خانمم سرم به زندگی خودمه ! در واقع علتش اینه که اونقدر به نظر خودم گره کور دارم تو زندگیم که خیلی هنر کنم کلافهای سر در گم زندگی خودمو جمع کنم ! برام اصلا مهم نیست دیگران دارن توی زندگیشون چه غلتی میکنن ! بعد اونوقت میبینم اطرافم همه زندگی خودشونو ول کردن ۲ تا چشم دارن ۴ تا هم قرض کردن نگاه میکنن ببینن من چه بلایی به سر زندگیم میارم !

اونم کیا!! همکارا !!! فک و فامیل !!!!!! و .... دقیقا کسایی که حس نمیکنم به اندازه ذره ای مجبورم بهشون توضیح بدم !

خلاصه این مبارزات پایان ناپذیر از من جنگجوی کهنه کاری ساخته که اعصاب معصاب دیگه نداره !

مثلا ! ۳ ماهه که با یکی از هم اتاقیهام کات کردم ! چرا؟ چون غیر از ضرر تا به حال هیچ نقشی در زندگیم نداشته ! یه مارمولک عقده ای که  اگه از دستش برسه استخوانهامو هم میجوه !

خوب بعد ۴ سال همکاری با این آدم و ضربهه خوردن آخر عطاشو بخشیدم ! به خودم گفتم بابا حالا چه مرضیه ؟ چرا باید تحملش کنم ! نممممممممممممیخوام بابا !!!

چرا باید هر روز الکی بهش لبخند بزنم ؟ چرا باید وانمود کنم مشکلی ندارم !؟ چرا اید ادای دوستی و محبتی رو دربیارم که وجود نداره ؟

حالا همه کمر بستن به آشتی دادن ما ! اونم چطوری!!!!!!!!!!

یکی اومده مثلا نصیحت ! حالا دهنشم بوی شیر میده تازه از پشت نیمکت مدرسه اومده سر کار به عنوان نصیحت کلی توهین بار ما میکنه آخرشم میگه بچه نباش ! تو بزرگی کن !!!!!!!!!

باید باهاش آشتی کنی چون همکارته ( البته کارمون به هم خداروشکر ربط نداره )

کلی به خودم فشار آوردم که حالشو نگیرم ! زنیکه !توی هر جمله ای که میگفت کلی تحقیر میکرد !

میخواستم بگم اصلا به تو چه ربطی داره برو بشین سر جات فضولی نکن !

اون یکی یک روز اومده عصبانی و ناراحت ! بهش میگم چی شده میگه با خواهرم دعوام شده چون میخواد با یه پسره عروسی کنه که من خوشم نمیاد ازش ! منم باهاش قهرم !

منو بگو

گفتم اصلا به تو چه ربطی داره ؟ تازه دعوا و قهرم باهاش کردی؟

آخرشم محکوم به این شدیم که بی عاطفه ایم  چون عادت نداریم توی زندگی برادرامون دخالت کنیم !

میدونین چی جالبه ؟ این که همه دلسوزی رو بهانه دخالتهاشون میدونن ! با دلسوزی میخوان حالتو بگیرن  ! میخوان یادت بدن چکار بکنی ! چطور فکر کنی ! چطور راه بری ! ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:2 توسط رویا| |

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید بادا
از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه ، جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر و بوسه ، بی تو غم خواری ندارم
آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است
آن نگاه روشنت چون نو عروس آسمان است

زندگی تو ترانه ، گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی ، گفتگویت کودکانه
دیدگانت بامدادان ، اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده ، گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران ، زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو درمان یافت این دل
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:26 توسط رویا| |

MoonGirl.gif Moon Girl image by meemerz_2008

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:47 توسط رویا| |

ازبچگي خوندن كتاب رو خيلي دوست داشتم يكي از دلايلشم اين بود كه خاله ها و دايي هايي داشتم كه توي سنين جواني و نوجواني بودن و مدام كتاب ميخوندن و منم كه به دليل كارمند بودن پدر و مادرم مدام پيش اونها بودم به خوندن كتاب تشويق ميشدم . هنوزم يادمه كه همشون با يه بالش و يه كتاب يكي يه گوشه دراز ميكشيدن و غرق خوندن كتاب ميشدن !

يادمه تنها چيزي كه توي خونه سرش دعوا ميشد كتاب بود و بس ! منم كه اون وسط پلاس بودم و يه كتاب كانون ميدادن دستم و متشويقم ميكردن بخونم ولي خوب من همش چشمم به كتابهاي باحالي بود.

يادمه اولين رمان درست و حسابي كه خوندم رمان زنان كوچك بود و آنقدر ازش خوشم آمده بود كه هنوزم اين رمان برام خاطره انگيزه تا اونجا كه چند وقت پيش كه توي انقلاب دست يه دست فروش ديدمش خريدم ( رمان اصلي با اوني كه الان براي بچه ها چاپ كردن فكر كنم فرق داشت )

خلاصه !‌جونم براتون بگه از همون موقع بود كه دزديدن رمان براي من قبحشو از دست داد چون با زبون خوش كه بهم نمي دادن ! اينطوري بود كه دعواهاي خونه ماماجونم زيادتر شده بود چون ملت رمانهاشونو براي يكي دو روز گم ميكردن و بعد توي يه گوشه كه اصلا فكرشو نميكردن دوباره پيدا ميشد ! كسي هم به من شك نميكرد چون كي فكرشو ميكرد يه بچه دبستاني اين چيزها رو بخونه !‌ كتابهاي جيبي پليسي كه اون زمانها بود !‌يادش به خير !‌كتاب داستان يك مرد ...غرور و تعصب و دزيره و.... فردا گريه خواهم كرد و كفشهاي غمگين عشق و ..........اووووووووووو كلي كتاب ديگه !!!!!!!

خوب شد همون موقع اكثر اينا رو خوندم چون بعد از اون خيلي از اونها رو تا مدتها توي كتاب فروشي ها نديدم ! بعدها كه بزرگتر شدم با هر پولي كه دستم ميومد ميرفتم كتاب ميخريدم . توي سنين دبيرستان هم كه بودم مد شده بود از اين كتابهاي خودياري روانشناسي كه يه مدت كرم اون نوع كتابها شده بودم كه از حق نگذريم روم خيلي تاثير داشت به خصوص كتابهاي دكتر وين داير ( كتاب غلبه بر عصبيت و كتاب سر رشته زندگي رو به دست گيريد ) يعني بعد از خوندن اين 2 تا كتاب يه فرق اساسي كرده بودم و سعي ميكردم بيشتر در برابر زورگويي آدمها مقاومت كنم و اين اخلاق تا الان هم باهام مونده !

بعد ازازدواجم چون خونه كوچكي خريده بوديم مجبور شدم تمام كتابهاي عزيزم رو توي كارتون بزارم و در انباري جا بدمشون و اين چند سال ادامه داشت ! در اون زمانها تك و توك كتاب ميخريدم ( به خاطر توجه به اقتصاد خانواده !) و بيشتر مشغول درسهاي دانشگاه بودم و بعدشم كه پسرم به دنيا اومد و عملا كتاب و كتابخواني تعطيل شد با اين كه خونمونو عوض كرده بوديم و خونه بزرگتري داشتيم ولي من هنوز به فكر اين نيوفتاده بودم كه كتابهامو بيارم داخل آپارتمان !‌خلاصه 2 سال پيش شوشو رو مجبور كردم برام يه كتابخونه بخره و با سلام و صلوات كتابهامو از انباري در آوردم ! ( البته بعضي از اونها به خاطر مرطوب بودن انباري كپك زده بود ! )  ( هووووووووووووم مي گم اين چيپساي مز مز با طعم ليموش خيلي باحاله )

حالا اين همه مقدمه چيني كردم كه بگم : 2 يا سه روزه كه افتادم توي خط دانلود كتاب !‌خلاصه عشق و حال !!

اولين كتابي كه تونستم از نت دانلود كنم برام به اندازه يه دنيا شادي به همراه داشت ! خدا پدر و مادرشونو بيامرزه ! دستشون درد نكنه ! من اگه ميخواستم اين همه كتاب رو بخرم بدبخت مي شدم ! تازه خيلي از كتابها هم كه اجازه چاپ نداره ! خلاصه حسابي سوراخ دعا رو پيدا كردم و اگه دوستان مي بينن حضورم توي نت كم رنگ شده به خاطر اينه كه هر وقت ميام دارم توي كتابخانه هاي مجازي سير مي كنم !
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:14 توسط رویا| |

۱-

دیشب عمه گرامی مهمونی داده بود .

من ظاهرا خیلی تیپ زده بودم  ! یه شلوار لی خوشگل که خیلی بهم میومد با یه تاپ مشکی و یه جلیقه کوتاه سبر برای اینکه دستا و شونه های لختمو پوشش بدم !

خوب من قیافه و هیکلم کاکلا دخترونه است .....   

خلاصه ... وسط مهمونی در حالی که کنار شوشو نشسته بودم و حرف میزدیم شوهر دختر عمه محترم روی صندلی کنار من بود ! بنده خدا راجع به وضعیت شرکتمون ازم سوال کرد و من هم توی چند جمله جوابشو دادم . رو مو کردم به آقای شوشو . بعد از یک ربع در حالی که داشتم با عمه محترم حرف میزدم یک دفعه یه نگاه به سر تا پای من کرد و با خشونت گفت : ببینم تو هنوزم تیپ می زنی ؟ خجالت نمی کشی ؟ پسرت دیگه وقت زن گرفتنشه ! منم از رو نرفتم و با خنده گفتم : نه عمه جون ! ما وقتی با هم هستیم همه فکر میکنن خواهرشم خصوصا که اسممو صدا میکنه به جای مامان !

عمه محترم گفت : نه بابا !!!!!!! اینطوریهام نیست !  

من :   

من خیلی بهش توجه نکردم !  دوباره نیم ساعت بعد وقتی داشتم با عموی محترم حرف میزدم (متاسفانه بسیار هیز تشریف دارن ) به من گفت : خیلی خوش تیپ شدی ! مثلا تو مادری !!!

من :   

ایندفعه خیلی ناراحت شدم ! واقعا خوش تیپ بودن با مادر بودن منافاتی داره؟

ببینیم هر کی مادره باید شلیته بپوشه و از ریخت بیافته !   

با وجود اینکه آقای شوهر کلی دلداریم داد ولی من هنوزم حالم خوب نشده !

آقای شوهر گفت : اون عمه ات که چون فکر خودش خرابه بابت صحبت دامادش با تو حرص خورده !

عموتم که به زبان بی زبانی بهت گفته بابا ما جنبه نداریم جلومون شلوار لی بپوشی !!!!!!

خلاصه گند زدن به حال و روز ما این خلایق !

۲-

کانال فارسی ۱ ما که خدا رو شکر اکثرا پارازیته ! فقط گاهی ساعت ۳ نصفه شب باز میشه یا صبح های پنج شنبه و صبح های جمعه ! خلاصه گاهی می تونم سریالهاشو ببینم ولی تا اینجایی که دیدم این طور دستگیرم شده که کسایی که پشت این قضیه هستند بد جوری باورهای مردم رو هدف قرار دادن !

این همه سریال ! میان دقیقا همون سریالهایی رو نشون ملت میدن که همه مشکل اخلاقی دارن و پای بندی اخلاقی توی کار نیست !

البته قبول دارم اینها همه واقعیت هست و امکان داره توی زندگی همه پیش بیاد ولی این طور عادی نشون دادن این موضوعات و به طور غیر مستقیم قبح قضیه رو پیش مردم از بین بردن به نظرم کار درستی نیست !

 





 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:38 توسط رویا| |

 

  

 

بر گرفته از وبلاگ يكي از همين آرش هاای جا کلیک کنین

 مرحوم شریعتی راست می‌گفت1 كه یك جور عشق داریم كه مثل سرخك می‌ماند، یعنی هركس یك بار در زندگی، و معمولاً در جوانی یا نوجوانی، به آن مبتلا می‌شود، تب تند دارد، بی‌قراری دارد، بعضی‌ها واقعاً جوش و كهیر هم می‌زنند، اُفت و خیزهای نوبه‌ای دارد، و بالاخره به عرق می‌نشیند و ... تمام!
در بیشتر ”ادبیات عشقی“ هم معمولاً به نوعی صحبت از همین نوع ”عشق“ است. شاید چون علائم دراماتیكش بیشتر به كار هنر و ادبیات می‌آید، به‌اضافهء این كه تعداد مخاطبانش نیز بالنسبه زیاد است، یعنی تقریباً تمام انسان‌های از بلوغ دررفته كه یا هنوز درگیرند و یا به هر حال خاطرهء درگیری با آن را دارند مخاطب این نوع ادبیات هستند، درنتیجه ”بازار“ هم دارد.

مسئله این است كه بسیاری از اشخاص در همین مرحله می‌مانند، تفاوتی هم ندارد كه بعد از آن ”عشق سرخكی“ چه كرده باشند، تعداد بسیار معدودی ممكن است به معشوق خود برسند و این كه بعد از رسیدن چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد خود حدیثی دیگر است، آن اكثریتی كه به عشق و معشوق خود نمی‌رسند هم بسته به اینكه دلیلش چه بوده باشد، یا به دنبال احساس ”عشق گمشدهء“ خود مدام معشوق عوض می‌كنند، یا كلاً جنس دیگر را بدجنس، حقیر، خودخواه، فرصت‌طلب و سوءاستفاده‌چی و چه و چه فرض می‌كنند و بدتر از آن با همه بر اساس همین تصویر ذهنی پیش‌ساخته رفتار می‌كنند یا در نظر خود از آن جنس، انتقام می‌گیرند، شاید هم سعی كنند احساسات خود را، كه معمولاً از نوع مأیوسانه و سرخوردگی، انزواطلبانه است، در یكی از قالب‌های هنری، پیاده كنند. و چه بسیار از شاهكارهای هنری و ادبی دنیا با همین انگیزه‌ها خلق شده‌اند (و البته لازم به گفتن نیست كه انگیزهء تنها هم موجب خلق هیچ اثر هنرمندانه‌ای نشده و نخواهد شد.) از بین ”به معشوق نرسیده‌ها“ عدّه‌ای هم هیچ كاری نمی‌كنند به جز پس راندن آن خاطره و سعی در ادامهء ”معقول“ زندگی.

اما واقعاً بعد از عبور از مرحلهء عشق سرخكی و دوران نقاهت آن چه می‌شود، یا بهتر بگوییم چه باید كرد؟

 

حالا كسی هست كه عاشق اشعار شاملو است و با خواندن هر شعر او تا چند ثانیه محو زبان غنی و قوی او می‌شود و در موسیقی كلام و استعارات زیبای او غور می‌كند، با مبارزان همراه می‌شود، درشور عشق ”شبانه‌ها“ غرق می‌شود و...، از طرف دیگر كسی هم هست كه شعر شاملو را می‌خواند و فقط می‌گوید ”قشنگ بود!“ و بعد می‌رود سراغ شعری دیگر و چیزی دیگر، این دو چه فرقی با هم دارند؟ كسی كه هر وقت، فرصتی به‌دست می‌آورد سر از موزهء هنرهای معاصر در می‌آورد و چند ساعتی به یكی از آثار ”رنه ماگریت“ زل می‌زند، چه مشكلی دارد؟ تفاوت آن پسری كه تمام وقت دور و بر دختری كه دوستش دارد می‌پلكد و شبها هم زیر پنجرهء خانهء اوست، به امید لبخندی، نگاهی، یا حتی ناسزایی، با آن دیگری كه در حین صحبت با  او مدام در ذهنش رفتار و گفتار و اندیشهء او را و شاید وَجنات او را تحسین می‌كند و با اینكه دوست ندارد آن دقایق با او بودن و آموختن و لذت بردن به پایان برسد، به او و خواستِ او احترام می‌گذارد، در چیست؟

به نظر من ”عشق سرخكی“ در اصل و اصلاً عشق واقعی نیست، چیزی است غریزه‌ای و فیزیولوژیک كه تمام موجودات مادون انسانی هم دارا هستند و در روند تكامل، انسان هم به نوبهء خود به ارث برده است. ”عشق انسانی“ باید كه مختص انسان‌ها باشد، منشاء گرفته از نواحی بالاتر مغز (قشر مخ)، كه به دنبال خودش احساسی را در شخص به وجود می‌آورد كه نمی‌توان به جز عشق نامی بر آن گذاشت.

این احساس عشق هنگامی به وجود می‌آید كه چیزی یا كسی در شما حسی از تحسین برانگیزد. هرچه این صفات تحسین‌برانگیز (برای شخص شما) در سوژه بیشتر باشد، شما بیشتر عاشق آن سوژه خواهید بود.
امّا با اینكه تقریباً هركس، چیزی یا كسی را تحسین می‌كند چرا ما احساس می‌كنیم نمی‌توانیم بر آنها نام عاشق بگذاریم؟
با اینكه نمی‌توانم به این عشق، ”عشق معقول“ بگویم ولی به نظرم به پختگی و نوع شخصیت و معقول بودنِ مدعی عشق بسیار مربوط است. اینكه مثلاً چه صفاتی برای او تحسین‌برانگیز بوده‌اند و یا سوژهء تحسین شده، یک انسان است یا یک شیء، و یا اساساً فرد به سوژه به عنوان هدف نگاه می‌كند یا یک وسیله و یا شاید هیچكدام.

 

نكته‌ای هست كه می‌خواهم در اینجا به آن اشاره‌ای داشته باشم، اگر سوژهء مورد تحسین قرارگرفته شیء باشد و یا صفتی مادی مورد تحسین قرار گرفته باشد، حس عاشقانه‌ای كه به آن خواهیم داشت نهایتاً منجر به احساس نیاز به تملك آن خواهد شد مانند آن کسی كه عاشق یك تابلو از یک نقاش محبوبش است، مثل كسی كه عاشق یك گلدان زیبا، یک مجسمه، یک مبلمان یا یک ساختمان خاص شده است، و او كه از یك زن، تنها زیبایی‌اش را تحسین می‌كند و او را ”چیزی“ صرفاً برای لذت شخصی، و یا تفاخر می‌داند، همه و همه می‌خواهند او (یا آن) را ”داشته باشند“ و دیگر هیچ.
به نظر می‌رسد اصولاً صفات تحسین‌برانگیز مادی، عشقی متملكانه برمی‌انگیزند. در مقابل، صفات تحسین‌برانگیز غیر مادی، مثلاً صفات موجود در شخصیت یك نفر، به نوعی احساس نیاز به ”مانند او شدن“ و در نهایت نیاز به ”یكی شدن“ با معشوق را ایجاد می‌کنند

لغت Passion (پَشِن) از آن لغت‌هاست که ترجمه کردن آن در فارسی، آن طور که دقیقاً عمق ِ مفهوم و منظور گوینده‌ش را برساند، بسیار مشکل است. بعضی وقت‌ها آن را عشق، گاهی شور یا شهوت، یا حتی خشم و یا خیلی ساده احساسات ترجمه می‌کنند. حالا بگذارید یک کمی این کلمه را بیشتر باز کنیم.
Passion در واقع به مفهوم احساس غالب، هیجان قوی، برانگیختگی شدید، فوران احساس (حتی خشم)، عواطف سوزان و... به خاطر کسی یا چیزی است. یک معنی خاص دیگر هم دارد، به معنی ”مصیبت“ و به طور اَخَص، در ادبیاتِ مسیحیت به درد و رنج و مصائب حضرت مسیح گفته می‌شود از بعد از شام آخر تا پایان مصلوب شدن وی.
بگذارید ببینیم جد و آباءِ این کلمه به کجاها می‌رسد. ریشهء Passion می‌رسد به کلمهء passus در زبان لاتین که این خود، اسم مفعول از فعل pati است و این فعل یعنی suffer ، یعنی رنج کشیدن، تحمل کردن. فکر می‌کنید کلمهء انگلیسی دیگری که از همین فعل pati مشتق شده چیست؟ درسته، patient (شکیبا، صبور، متحمل،‌ بیمار). ولی مسلماً کسی که دچار شیفتگی (Passion) می‌شود، خودش در خودش عشقی متعالی و حتی شاید مقدس را سراغ می‌کند و می‌یابد. حتی به احتمال زیاد او در ابتدا از تصور عمل جنسی با معشوق نیز در نزد خود احساس گناه می‌کند. می‌توان گفت حداقل یک علت این قضیه هم تفاوتِ هورمون‌های درگیر می‌باشد. همان طور که گفتم در شیفتگی، بالانس هورمونی دوپامین-سروتونین به هم می‌خورد، در حالی که برای برانگیخته شدن میل جنسی، هورمون‌های جنسی و در رأس آنها تستوسترون و پروژسنترون کافی است (گذشته از سیستم اعصاب سمپاتیک-پاراسمپاتیک که در هر دو کاملاً فعالانه نقش خود را ایفا می‌کند).
برای همین یک بچهء نابالغ هم که هنوز ترشح تستوسترون یا پروژسترون کافی ندارد، می‌تواند عاشق (شیفته) شود، چون در مغز خود دوپامین و سروتونین لازمه را دارد.

اینکه طبیعت، روزگار، خدا، ژنوم انسانی، نیروی برتر،‌ضمیر ناخودآگاه جمعی یا هر اسمی که دوست دارید بر آن بگذارید، بر چه اساس تصمیم دارد تا صفتی را (که من در پیک قبلی برایش هوش را مثال زدم) حفظ کند و تداوم ببخشد را کسی نمی‌داند و ما تنها می‌توانیم گمانه‌زنی کنیم و آن گمانه‌ها را امتحان و ارزیابی کنیم، همین. پس احتمال این که آلبرت از جنیفر خوشش بیاید هم با در نظر گرفتن صفاتی دیگر کم نیست.

 

دو دیگر اینکه آنچه من قصد دارم در توصیف انواع عشق بگویم، در واقع بازگویی ساده و هم‌زمان دو الگو، مدل یا پارادایم است که من بر اساس ارتباطی که بین آنها پیدا کرده‌ام، در حال بیان هر دو با هم هستم، به علاوهء کمی توضیحات و تغییراتی در آنها. یکی الگوی مثلث عاطفی (یا عشقی) ”اِستـِرْنبرگ“ است و دیگری مدل سه بعدی شخصیت از ”فرانتس الکساندر“ با مطالبی که ”استفان آر کاوی“ به آن افزوده از جمله نیازهای آن ابعاد. بنابراین من هیچ یک از این دو الگو را از دیگری نتیجه نمی‌گیرم بلکه قصدم اول بیان و سپس نشان دادن ارتباط میان آنهاست.
برای مثلث عاطفی استرنبرگ، من کتابی به زبان فارسی سراغ ندارم (اگر کسی کتابی می‌شناسد، خوشحال می‌شوم به من هم معرفی کند)، ولی الگوی انسان کامل ”کاوی“ در کتاب ”هشتمین عادت“ او آمده است (البته کتاب کلاً دربارهء موضوع دیگری است).

 

 

سرسپردگی (Commitment)

 

یکی از استادان کلاس هیپنوتیزمم از یکی از دوستانش خاطره‌ای تعریف می‌کرد که یک پزشک افغانی بود و متخصص اطفال. می‌گفت این پزشک در همان اوایل انقـلاب، که در افغانستان حکومت کمونیـستی ِ ”بَبرک کارْمَل“ بر سر کار آمده بود و بعد هم نیروهای شوروی سابق افغانستان را اشغال کردند، به همراه پدر پیرش از افغانستان به ایران مهاجرت کرده بود. بعد از مدتی با کمک و حمایت دوستانش بورس خوبی در یکی از دانشگاه‌های معتبر امریکا برایش فراهم می‌شود. این آقای دکتر، ماجرا را با پدرش در میان می‌گذارد و از او می‌خواهد که با هم به امریکا بروند. پدر او را می‌خواند که ”بچه!“ (افغان‌ها پسر خود را ”بچه“ خطاب می‌کنند، بدون تشدید (به درستی) و دختر را ”دختر“)، ”بچه! من دیگر پیرم و توان این همه سفر را ندارم و همین‌جا هم راحتم. دیگه انقدر منو این طرف و اون طرف نکش، بذار همین‌جا بمانیم.“ این پزشک افغان هم از همهء امکانات بالفعل و بالقوه‌ای که می‌توانست به دست آورد چشم‌پوشی می‌کند و به خاطر آسایش پدر، همین جا می‌ماند. لازم به گفتن نیست که در اینجا مسیر رشد و ترقی ِ بیشتر، برای یک تبعهء خارجی چندان مهیا نیست و این پزشک با علم به این که نمی‌تواند در ایران، به طور مثال عضو هیئت علمی دانشگاهی شود، به خواستهء پدر تن داد و این طور که استادمان می‌گفت، ‌او به این عمل خود هم‌چنان افتخار می‌کند.

 

وقتی کسی در درون خود و برای خود این گونه تعریف می‌کند و می‌پذیرد که ”من او را دوست دارم، ‌پس هر آنچه او می‌خواهد و هر چه او را خوش می‌آید، خوشآیند من است و همان را انجام می‌دهم و عکسش را نه، حتی اگر به ضرر من باشد.“ ، یعنی او عاشق و سرسپردهء آن دیگری است. این عشق معمولاً بین مرید و مرادها وجود دارد، ولی می‌تواند بین هر دو نفر دیگری هم باشد مثلاً نزد مردی برای معشوقش یا فرزندی برای پدر یا مادرش، برادر یا خواهری برای برادر یا خواهری و یا حتی دوستی برای یک دوست.
توجه داشته باشید که در اینجا هم مانند شیفتگی (Passion)، این نوع عشق می‌تواند کاملاً یک‌طرفه باشد، که اغلب هم هست. این هم یک موضوع درونی در فرد است. شخص با خودش قرار سرسپردگی می‌گذارد و لزوماً تعهد شفاهی، عملی، آئینی یا مکتوبی ممکن است در کار نباشد.

 

Commitment ریشه‌اش می‌رسد به فعل لاتین committere به معنی وصل و واگذار کردن، یعنی تفویض، یعنی ”هر چی تو بگی“، یعنی ”خواست تو خواست من است.“ ، Committere= com + mittere (=send).

 

از طرفی استفان (یا استیون) کاوی برای بُعد روان انسان (Psycho) نیاز به آموختن (Learning) را تعریف می‌کند. روان انسان حتی پیش از به دنیا آمدن در حال آموختن است و همین آموختن‌هاست که آن را شکل می‌دهد و حتی بعضی معتقدند آموزش‌ها در شکل‌دهی به مغز ِ در حال رشد جنین و نوزاد هم تأثیرگذارند (نرم‌افزارهایی که سخت‌افزار را شکل می‌دهند.).
متعهد بودن و سرسپردگی هم چیزی آموختنی است. اگر کودکی از ابتدا ذهنش درگیر مسئله‌ای به نام التزام و تعهد نبوده باشد، به او مسئولیتی سپرده نشده باشد و یا در قبال انجام یا عدم انجام آن مورد بازخواست و تشویق و تنبیه قرار نگرفته باشد، مفهوم تعهد داشتن کلاً برایش غریبه و ناآشنا بوده و یا در ذهنش هر تعهدی به راحتی قابل شکستن خواهد بود، چون برای آن ارزشی قائل نیست. و البته همه می‌دانیم مؤثرترین آموزش، آموزش عملی و دیدن آن رفتار در والدین و اطرافیان و افراد جامعه است.

علاوه بر این، ما نه تنها تعهد و سرسپردگی را می‌آموزیم، بلکه خود Commitment به دنبال آموختن چیزی ایجاد می‌شود. شاید درست‌تر این باشد که بگوییم در عشق ِ سرسپرده، شخص در وافع عاشق یک موضوع انتزاعی می‌شود، مثل جوانمردی، علم، عشق، هوش، ولایت، فتوت، قدرت، استقامت و...، سپس در عالم ِ واقع، عاشق کسی می‌شود که از دیدگاه او ”تجسم تمام و کمال“ آن صفت یا ویژگی است و یا دست کم مقام والایی در آن موضوع دارد. مثل زنی که عاشق ”عشق ِ“ مردش می شود. مثال‌های دیگر از این نوع عشق، اگر مدعیانش صادق باشند، در جامعهء ما فراوان است.

   

 

به کار بردن یک کلمهء پدر مادردار در یک زبان، برای گویندهء آن زبان (آگاهانه یا ناآگاهانه) بار معنایی تمام تاریخچهء آن را با خود دارد، چه بخواهد، چه نخواهد؛ وقتی علما و حکمای یونان باستان می‌گفتند کسی که عاشق می‌شود، رنج می‌برد و باید صبور و شکیبا باشد، یا اینکه برخی عاشق را بیمار و عشق را بیماری برشمردند، مطمئناً از این شجره‌نامه باخبر بودند. شاید هم برعکس، با چون‌آن تعبیر و تفسیری از عشق، چون‌این نامی بر آن نهادند تا حق مطلبی را که می‌خواستند، ادا شود.

 

هر کدام که باشد در اصل مطلب تفاوتی نمی‌کند که نوعی از عشق وجود دارد که:

ناگهانی است، بر تمامی احساسات دیگر غلبه می‌کند و در اولویت قرار می‌گیرد، شدیداً شخص را برانگیخته می‌کند، به دنبال وصال است، غیر قابل کنترل است، صاحبش را به رنج می‌اندازد و او از درون درد می‌کشد و چاره‌ای به جز تحمل ندارد و باید شکیبا باشد. مهم‌تر از همه اینکه این احساسی است که در درون همان فرد به وجود می‌آید، بدون توجه و ارتباط به این موضوع که آیا پاسخ مناسبی هم از طرف مقابل می‌گیرد یا خیر. 

”هر نگاه تو مرا به بهشت می‌برد و هر بی‌توجهی تو از صد آتش جهنم برایم سوزاننده‌تر است. اگر به من لبخند بزنی در یک آن مرا صد بار می‌کشی و باز زنده می‌کنی. در تنهاییم هزار حرف برایت دارم و هزاران بوسه برایت می‌فرستم و چون می‌بینمت چنان مسخ می‌شوم که دانسته‌ها و ندانسته‌هایم را گم می‌کنم. از شرم، سر می‌اندازم و چون نمی‌توانم و نمی‌خواهم فرصت دیدنت را از دست بدهم، دوباره سر بلند می‌کنم و دوباره و دوباره و... و تو به این حال من می‌خندی. بخند، من لذت می‌برم و در همان حال رنج می‌کشم.“

 

یا رب مرا به عشق شکیبا کن                        یا عاشقی به مردِ شکیبا دِه

                                                                                    اورمزدی

 

ای عشق، به خویشتن بلا خواسته‌ام              آنگه که به آرزو تو را خواسته‌ام

ابوالفرج رونی

 

مسلماً عشق‌های گفته آمده در اشعار بالا، با توصیفاتی که از آن شده از نوع Passion است که درد و لذت را با هم دارد. دانشمندان معلوم کرده‌اند که در هنگام چنین عشقی، میزان دوپامین و نوراپی‌نفرین مغز بالا رفته و میزان سروتونین در آن پایین می‌آید. نمی‌دانم که این باعثِ آن می شود یا آن باعث این یا هر دو، اما به هر جهت امروزه دیگر دانشمندان Passion را کاملاً یک روندِ بیولوژیک می‌دانند.

 ”استیون کاوی“ برای هر بُعد از ابعاد شخصیتی انسان یک نیاز تعریف می‌کند که هر کدام با یک حرفِ ” L “ شروع می‌شوند. او برای بُعد Bio نیازِ Living را تعریف می‌کند. می‌گوید قبل از هر چیز این جسم انسان است که نیاز به ”زندگی“ دارد. پس ما به خوردن، آشامیدن، خوابیدن، فعالیت و حرکت کردن و همهء غرایز اولیه‌ای مثل ترسیدن، فرار از خطر، خشم،‌ جنگیدن با متخاصم نیاز داریم تا زنده بمانیم، اما به غریزهء جنسی چه نیازی هست؟ این نیاز را هم طبیعت در موجودات تعبیه کرده چون ”زندگی“ هم می‌خواهد زنده بماند. پس یک نوع از چیزی که ما آن را به طور عمومی عشق می‌نامیم به نام Passion، از نیاز به ”زندگی“ (Living) سرچشمه می‌گیرد که این نیاز مربوط به بخش بیولوژیک (Bio) یا زیستی انسان است.

 

آیا Passion همان میل جنسی است؟
اگر می‌گویند ”دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.“ در واقع می‌خواهند بگویند هر کسی از کسی مانند خودش خوشش می‌آید. طبیعت نیاز دارد تا ژن‌های خوبِ خود را حفظ کند و به همین طریق هم نیاز دارد تا ژن‌های معیوب خود را حذف کند، بنابراین طوری برنامه‌ریزی شده تا دو نفر (مثلاً) با IQ پایین و احتمالاً با نقص ژنتیکی به هم جذب شوند و دو تا باهوش و نابغه به هم. بدین ترتیب فرزند آن دو نفری که نقص ژنتیک دارند احتمالاً یا به دنیا نخواهد آمد یا چنان معیوب است که توان ادامهء حیات ندارد و یا عقیم است، ولی ژن خوبِ نبوغ ِ آن دیگری در چرخهء حیات همچنان باقی خواهد

ماند.
اما در این بین مانعی هم می‌تواند وجود داشته باشد. افراد خیلی باهوش ممکن است به دلیل مشغلهء بیشتر از معمول یا هوش و درک بالای خود، خود را از مشکلات درگیر شدن در یک ازدواج دور نگه دارند، اینجاست که طبیعت برنامهء Passion را اجرا می‌کند تا او را به دام بیندازد. برای همین است که Passion بعد از اتمام مأموریتش (وصال) معمولاً پی ِ کار خود می‌رود.

می‌توان گفت Passion هدایت‌کنندهء میل جنسی است، وگرنه برای برطرف کردن میل جنسی، روش و محل فراوان است.  

 

 

پس آن سرخکی که هر کس یک بار در زندگی خود به آن مبتلا می‌شود، همان عشق پرشور ِ تب‌‌آلود و پر از درد و رنجی است که طالب وصال است و بیگانه لغت دقیق‌تری برای آن دارد و به آن Passion می‌گوید.

   

.

 شاید شما هم از قدیمی‌ترها اصطلاح ”اَنتیم شدن“ را شنیده باشید. این اصطلاح، تلفظ فرانسوی ِ فعل ”اینتیـمِـیت“ (to intimate) است که چون تحصیلات آکادمیک ما اول بار از فرانسه وارد ایران شد (توسط امیرکبیر) این هم مثل بسیاری از اصطلاحات دیگر زبان فرانسه قاطی زبان ما شد و جا خوش کرد، اما بعداً آرام آرام فراموش شد. این فعل و مصدرش را در فارسی به ”صمیمیت، محرمیت، رابطهء نـامش‍.ـروع ِ جنـ.سی، مطلبی را رساندن، ‌خودمانی شدن یا خودمانی ساختن و معنی دادن“ هم ترجمه کرده‌اند.

 

بعد از عشق‌های مرتبط با جسم و روان می‌رسیم به بُعدِ اجتماعی انسان.

روابط اجتماعی ما می‌تواند به دو گروه کلی تقسیم شوند: - کاری

                                                                        - احساسی

 

روابط کاری ما، یا مبتنی بر ”امر و اطاعت“ است، مثل روابط رئیس و کارمند، یا بر اساس ”خواست و اجابت“ است، مانند رابطهء ارباب‌رجوع و کارمند (یا بین دو همکار اداری)، و یا صرفاً یک ”داد و ستد“ است، مثل رابطهء فروشنده و مشتری مغازه‌اش. این نوع از روابط برای گذران زندگی بوده و می‌تواند در همان محدودهء خودش هم محدود شود و محدود بماند. نیاز ما به این نوع از روابط اجتماعی ربطی به عشق و عاطفه و احساس ندارد و اغلب بدون درگیری احساسی و عاطفی می‌توانیم آن را ترک کنیم و اگر موانعی باشد، از نوع دیگری است. بنابراین فعلاً روابط کاری را کنار می‌گذاریم.
روابط احساسی اما، آن روابطی است که مربوط به بحث ما می‌شود. در اینجا باید ابتدا به دو مطلب اشاره کنم، یکی علاقمندی‌ها و دیگری باج دادن یا باج‌گیری عاطفی.

 

به دوستان خود فکر کنید، به تک‌تک آنها، دوستان نزدیک، دوستان دورتر، دوستان قدیمی و دوستان خیلی صمیمی. از هر کدام یک مورد را انتخاب کنید (اگر روی کاغذ بنویسید که چقدر بهتر می‌شود)، حالا در ذهن خود یا روی کاغذ جلوی اسم او یک فلش بکشید و بنویسید که روز اول چطور شد که با او دوست شدید.
شاید در مورد بعضی از دوستان‌تان، مخصوصاً قدیمی‌ترها، دیگر به یاد نیاورید که چطور شد که با هم دوست شدید، اما هر اتفاقی که باعث آشنایی و دوستی شما شده باشد، می‌توانید مطمئن باشید که ادامهء‌ آن علتی نداشته مگر یک یا چند چیز که هر دو در آن مشترک بوده‌اید.

 

انسان دوستانش را بر اساس ”اشتراکات“ پیدا می‌کند. شاید برای همین باشد که از اولین چیزهایی که دو نفر در ابتدای دوستی می‌خواهند از آنها در دیگری باخبر شوند، این است که ”از چه کتابی خوشت میاد؟“ ، ”چه آهنگی گوش میدی؟“ ، ”کدوم هنرپیشه رو دوست داری؟“ ، ”آخرین فیلمی که دیدی چی بود؟“ یا چه رنگی را دوست داری؟ و چه جور غذایی و چه جایی برای مسافرت رفتن و یا حتی چه فلسفهء فکری‌ای یا چه مشرَب سی‍.اسی و غیره و غیره. در تمام اینها ما به دنبال علاقمندی‌های "دیگری" می‌گردیم تا ببینیم با کدام علاقمندی‌های ما جور است و در نهایت اگر علاقمندی‌های مشترکی داشتیم، امکان دوستی مهیاست. گاهی هم موضوع مورد اشتراک ممکن است به جای علاقمندی‌ها، مشکلات و رنج‌ها باشد. این موارد پایدار نیست و با پایان مشکلات تمام می‌شود، مگر این که مشترکات مورد علاقه‌ای جایگزین شود. در مورد برخی دوستان قدیمی‌مان هم ممکن است تنها، خاطره‌های مشترک باعث حفظ ارتباط شده باشد. بگذریم.

 

این نیاز انسان به ”داشتن رابطهء انسانی“ است که او را مجبور می‌کند تا کسی را بیابد که بتواند ”علاقمندی‌ها“ی خودش را با او ”به اشتراک بگذارد“. ولی ”چرا با او؟“ شاید خیلی‌های دیگر هم باشند که علاقمندی‌های ما را با خود داشته باشند، حتی بیشتر. جواب این است که، چون ”او“ کسی است که می‌توانیم به او اعتماد کنیم و اعتماد او را هم به خود جلب کرده‌ایم. چرا که در صورتِ این اعتمادِ متقابل است که ما توانسته‌ایم به آن نیاز خودمان به ”داشتن رابطهء انسانی“ دست پیدا کنیم و اگر ما (یا او) به جای رفع این نیاز به روابط انسانی، در پی رفع نیاز خود به آن ”علاقمندی‌ها“ باشیم، این رابطه یا یک ”داد و ستد“ خواهد بود که به جای پول، احساس و عاطفه در آن خرج شده و در مقابل ”علاقمندی“ خریداری می‌شود؛ و یا یک باج‌گیری احساسی است.

 

در باج‌گیری، یک طرف می‌داند و مطمئن است که طرف دیگر آن قَدَر به او علاقه دارد که او هر کاری بکند او نمی‌رَمَد. فرزندی که به دلایلی خیلی ”عزیز کرده“ است و هر کار اشتباهی می‌کند و در صورت امکان تنبیه، قهر می‌کند، تهدید به فرار یا خودکشی می‌کند، یا حتی دست به فرار یا خودکشی نمایشی می‌زند. یا به عنوان مثالی دیگر، کسی که به خواست خانواده به شغلی یا ازدواجی تن داده که ظاهراً خودش نمی‌خواسته، و حالا مدام انواع باج‌ها را از خانواده می‌گیرد و منت آن ”پذیرش“ را بر سر آنها می‌گذارد و یا تهدید به خروج از آن وضعیت (طلاق یا استعفا یا...) می‌کند. مثال موارد باج‌گیری فراوان است، در واقع تمام فرزندان و (دوستان) و همسران ”لوس“ مشغول باج‌گیری هستند (البته لوس واقعی، منظور من ”کمی ناز کردن“ نیست، شخصیتاً لوس باشد).

 

برگردیم به Intimacy. این نوع عشق برخلاف دو مورد قبلی، Passion و Commitment، نمی‌تواند صرفاً احساسی باشد تنها در درون خود فرد، بدون آن که ”دیگری“ از آن بی‌خبر باشد، چون این عشق ذاتاً به دنبال ایجاد و داشتن و حفظ رابطه با ”دیگری“ است. برای همین هم هست که این عشق با بخش Social شخصیت انسان هم‌پوشانی پیدا می‌کند. در این عشق هر چه علاقمندی‌های مشترک بیشتر باشد، صمیمت هم بیشتر خواهد بود. در این عشق نقش بازی کردن نیست، باج دادن و باج گرفتن نیست. سوء‌استفاده کردن نیست. این عشق از شخص خارج می‌شود و سرایت می‌کند. اطمینان و آرامش خاطر، متعلق به این عشق است. این عشق شفابخش است.
و این عشق بسیار کمیاب است.

 

 

همان طور که گفته بودم استفان کاوی، برای هر یک از ابعاد وجودی انسان یک نیاز تعریف می‌کند که با حرف ” L “ آغاز می شود و نیاز بُعد اجتماعی ما را هم یک کلمهء ال‌دار می‌داند و آن هم Loving است. بنابراین عشقی که کاوی، برای انسان می‌شناسد از نوع Intimacy است.

 

ما خیلی چیزها را مرده می‌پنداریم و در درونی‌ترین جای درون‌مان دفن می‌کنیم، خیلی وقت‌ها هم به همراه آن موضوعات و احساساتِ (به زعم ما) مرده، چیزهای دیگری را هم در کنار آن در مقبرهء دل‌مان می‌گذاریم و رویش را هم (ظاهراً) می‌پوشانیم. در حالی که قُلُنبگی آن در همهء رفتار و اطوار و گفتار و لحن ِ زندگی‌مان جاری است.
زمین یا خاک در لاتین ِ خیلی قدیم می‌شد  Terra و in + terra  = interrare (یعنی کنار گذاشتن یا دفن کردن چیزی در زمین) --< inter (در میان ِ ، در درون ِ) --< interus (داخلی) --< intemus (درونی‌ترین) --< intimare (آشکار کردن) --< intimatus [لاتین] --< Intimate .

 

Intimacy یعنی کسی را پیدا کنی که بتوانی، بدون هیچ ترس و نگرانی،‌ بدون هیچ عاقبت‌اندیشی، هر چه را در درونی‌ترین مقبرهء دلت دفن کرده‌ای با او آشکار کنی. مرده‌هایش خاک می‌شوند و به خاک برمی‌گردند و هر آنچه به دردخور باشد و لازم، که به همراه آن زیر خاک بوده، باز به دست می‌آید.
و آن قلنبگی که بدتر از قلنبگی‌های بـاسن و شکم در چشم همه پیدا بود و عیب بود، به ناگهان غیب می‌شود، و ما زیبا می‌شویم. 
و Intimacy یعنی بتوانی به ”او“ کمک کنی تا درونی‌ترین دردهایش را با تو بگوید تا مثل مه در گرمای خورشید ِ عشق، محو شود و ناپدید. 

     

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:45 توسط رویا| |

 

  دلم خیلی تنگه !  























نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:9 توسط رویا| |

دوست ندارم راجع به خودم دروغ بگم ! شاید علتش این باشه که با تمام خوبی ها و بدی هام خودمو خیلی دوست دارم یا حداقل این طوری تصور میکنم .

اکثرا توی بحث ها یا وقتی راجع به خودم حرف میزنم حتی سعی میکنم مسائل و عاداتم رو حتی پر رنگ تر از حد معمول نشون بدم خصوصا اگه حس کنم طرفم روی مسئله خاصی حساسیتی داره که ممکنه خودشو اذیت کنه ! دوست دارم حق انتخاب بهش بدم !

دوست دارم برای حریم خودم و دیگران ارزش قائل بشم ! اینو باور دارم ( یعنی واقعا باوردارم ها !!!!!!!!!)

آدمها در نهایت اون کاری رو که خودشون دوست دارن بلاخره میکنن ! حتی بچه ها ! حالا اگه ما با روشهای مختلف ( قهر کردن - سکوت -  کنار کشیدن - دعوا کردن و تنبیه و .... ) سعی کنیم که روندشونو به نفعی ما یا در جهتی که ما میل داریم تغییر بدن در نهایت کا رو مشکل تر میکنیم !

مثلا عاشق شدن !

برای یک فرد ۲ حالت بیشتر وجود نداره یا اون آدم عاشق شما هست یا نیست !

اگر هست که دیگه نیازی به کنترل اون فرد ندارین چرا که حتی اگر خودشم بخواد نمی تونه به سمت آدم دیگه ای بره ! همه داستانهای زیادی شنیدیم و یا حتی برای خودمون پیش اومده که بخوای کسی رو کنار بزاری ولی میبینی نمی تونی ! نمی تونی کسی رو جایگزین طرف بکنی چون احساس میکنی حالت بدتر میشه و بیشتر دلتنگ اون آدم میشی !

حالت دوم هم اینه که اگر اون آدم عاشق نباشه که  تو هر کاری بکنی باز نمی تونی خودتو توی قلبش جا بدی !

پس کلا نگرانی راجع به روابط بی معنیه !

این حالت شاید توی خیلی از روابط دیگه هم صدق کنه !

به هر حال دوست دارم به دیگرون اجازه بدم که خودشون باشم و اونها هم به من اجازه بدن خودم باشم !

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:48 توسط رویا| |

بیا دیگر هیچ‌گاه عاشق نشویم
تا درد فراق نکشیم
تا دیگرهیچ‌گاه  دست‌های بهار را توی دست‌های پاییز خواب نبینیم  
بیا دیگر هیچ‌گاه توی پیاده رو راه نرویم
تا هیچ کودکی را التماس‌کنان دنبال خود نبینیم
بیا تا دیگر هیچ‌گاه، روزنامه‌"ای" نخوانیم
تا به خواندنش عادت نکنیم
اصلا بیا تا آخر عمر
تلویزیون را روشن نکنیم
تا یادمان برود هیچ، چه راحت می‌تواند همه چیز شود
بیا یاد بگیریم
دنیا ممکن است یک رنگ بیشتر نداشته باشد
تا  انتظار رنگ‌های دیگر را از یاد ببریم
بیا هیچ گاه دیگر به غروب آفتاب زل نزنیم
تا یادمان برود طلوع هم زیباست
بیا تا باهم فکر کنیم
دنیا گرد نیست
تا تاریخ را مکرر تکرار نکنیم

فکر می کنم؛
اگردیگر  فکر نکنیم شاید دنیا
سفیدترباشد
پس بیا دیگر هیچ گاه فکر نکنیم
بیا صبح ها
فقط
یاد خاک‌هایی باشیم که روی قاب عکس‌هایمان نشسته
و باید پاکشان کنیم 
 و ظهرها
فقط
به  قاب عکس‌هایی فکر کنیم که کج‌اند
و باید صافشان کنیم
و شب‌ها
فقط
خواب قاب عکس هایی را ببینیم  
که فردا
 تمیز و صاف خواهند بود

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:51 توسط رویا| |

عاشق نمیشوی مگر آنکه بخوای قلبت جریه دار بشه !
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:10 توسط رویا| |


Design By : Night Skin

مرجع کد آهنگ