به دنبال یک رویا
حالش خیلی بد بود طفلی !! وقتی مریضه خیلی مظلوم میشه !! همكارم : آخخخخي !!! مثلا چوري ميشه ؟ من : مظلوم و آروم !!!!!!! اصلا حرف نميزنه !!!!!!!! همكارم : مگه قبلا حرف ميزد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا ساعت شده ۱۹ و ما توي ترافيك گير كرده بودم و آقاي شوهر با خونسردي ميگه : نگران نباش !تا ۳۰/۱۹ وقت داريم !!! خلاصه با كلي نق و نوق من سر ساعت ۳۰/۱۹ رسيديم مطب !تا رفتيم تو منشي با تعجب يه نگاهي كرد به ما و گفت : الان اومدين؟!!!! دكتر ديگه نميبينه !!! شوهرم : من : گفتم : خانم شوهرم گفته كه ساعت ۳۰/۱۹ مي رسيم ! دختره گفت : واااااا !!!! اگه گفته بودن كه من ساعت ۳۰/۱۹ بهشون وقت ميدادم !! آقاي شوهر هم با خونسردي كامل گفت : پس ما ميشينيم اگه دلشون خواست فسقلي ما رو هم ببينن ! خلاصه با اون حس و حال اون زمان حس كردم الان قاطي ميكنم !! هيچي نگفتم و فقط از در مطب اومدم بيرون !!!! به اين نتيجه رسيدم كه بهترين راه براي از بين بردن عصبانيت شديدم اينه كه تند و تند راه برم ! خلاصه آروم كه شدم برگشتم اومدم مطب و شروع كردم به مطالعه مجله و اصلا به آقاي شوهر نگاه نمي كردم ! منشي هم كه ديده بود من چقدر عصباني شدم به خاطر همين زود به فسقل گفت بره تو وما بعد كلي الافي برگشتيم به سمت خانه ! حالا اينها رو تعريف كردم كه به قسمت جالب ماجرا برسم ! اونم اينكه بعدا كه آشتي كرديم آقاي شوهر گفت : وقتي با عصبانيت در مطب رو باز كردي و رفتي آرمين با تعجب يه نگاهي به من كرد و پرسيد : چي شد ؟ خواستگاريتون به هم خورد ؟ من فككككككر كنم مامان حلقه انگشترشو گم كرده ! به خاطر همين ميخواد ولت كنه !! بايد براش يه انگشتر نو بخري تا دوباره برگرده ( طفلكي فكر ميكنه همه ماجرا همين يه انگشتر ساده است و اگه كسي انگشترشو گم كنه يا پس بده ميتونه خلاص بشه ! ) شب كه برگشته بوديم خونه با احتياط اومده نشسته پيش من ميگه : مامان چقدر منو دوست داري ؟ گفتم يه عالمه عزيزم ! گفت : خوب مامان جونم اگه با با رو نداشتي خوب منو هم نداشتي !! سلام قبل از هر چیز در جواب دوست خوبم که منو محکوم کرده بود به اینکه بیمار وانی هستم و دل خوانندگانم رو میشکنم باید بگم : اولا دوست خوبم به احتمال قریب به یقیین حدست درسته مضاف بر اینکه با توجه به فشارهای جامعه ما ۹۰ در صد افراد آدمها مشکل روانی دارن مطمئننا من جز اون دسته سالمها نیستم ! ولی خوب نیت مهمه !!!!!!!!!! اولا من آدرس وبلاگم رو به یه آدم عوضی توی دنیای واقعی داده بودم و یه مدت ترسیده بودم که برام دردسر درست کنه به خاطر همین حذفش کردم ! ثانیا با توجه به اینکه اخیرا نمینوشتم و خوانندگانم خیلی کم شده بودند اصلا فکر نمیکردم کسی به غیر از چند تا دوست نزدیک که با مبایل باهاشون ارتباط داشتم برام نگران بشن !!! به هر حال اگه نگرانم شدین یا عصبانیتون کردم طلب بخشش دارم ! اصلا فکر نکردم و نمیکنم که نوشته هام قابل این حرفها باشن ! از اولش هم ما هیچ وقت ادعا نکردیم نوشته هامون ارزش خاصی داره ! اگه داشت که هی زرت و زرت وبلاگمو خذف نمیکردم جونم من فقط دوست دارم وقتی شادم بیام یه عده رو توی شادیم و خنده هام شریک کنم ! وسلام !!! ناراحتی هام هم که مال خودمه ! نه تمرین نویسندگی میکنم ! نه با احساسات دیگرون بازی میکنم و نه هیچ غلط دیگری ! شاید خیلی بی رحمانه باشه اما !!! من خیلی وقته که دیگه نه ادعای عشق ها و دوست داشتنها رو باور می کنم و نه ادعای نفرت ها و ناراحتی ها !!!! به خاطر همین تویی که خودتو معرفی نکردی تا به قول خودت تو خماری بمونم ولی آنقدر برات مهم بودم و دوسم داشتی که به خاطر غیبتم اینقدر دری وری بهم گفتی و عصبانی شدی !!! می دونم اگه بنویسم و اگه قرار باشه فقط یه خواننده داشته باشم اون تویی دوست خوبم که گرچه ادعا میکنی از من و وبلاگم بدت اومده اما بازم خواهی آمد ! مکالمه من و آرمین امروز صبح !!!!!! من : این دست بند چیه دستته فسقلی ؟؟؟ ( یک دستبند مهره دار که مهرهایی شکل سر اسکلت داره ! ) آرمین : مامانی داده ! شماها چرا دست بند ندارین ؟ من : بچه ! نمیشه با این وضع بری مدرسه ! یعنی چی ؟ آرمین : چرا ! دستم میکنم ! من : میگم نمی شه ! می ری پای تخته بنویسی همه میبینن دستته ! آرمین : من : زود باش درش بيار ! مامان جان مي ري پاي تخته معلم ميگه اين كه دختره !!! بعد مي ره به مدير ميگه !! اونها هم ميگن بهتره شو*مبولشو ببريم تا دختر بشه بره مدرسه دخترونه !!! آرمين : مگه ميشه ؟ دروغگو !!!!!!!!!! اونو كه نميشه ببرن !!! من : چرا قديمها ميبريدن !! آرمين : خوب خنگول !حالا كه زمان جديده !!!!!!!!! حال میکنین چه خودمو تحویل گرفتم !!! می دونم تو دلتون میگین خوب به درک !!!!!!! ولی باور کنین خودم که خیلی از برگشتم خوشحالم ! خوب چیه مگه ؟؟؟ برگشتم ! به نقل از یک وبلاگ دیگر : تمامی خوبی اینجا به این است که هر موقع دوست داشتی بدون اجازه وارد میشوی! هرموقع نخواستی بدون هیچ توضیحی گم میشوی! گاهی وقتها -بسکه تحت تاثیر دنیای غیرمجازی هستی هنوز- اینجا هم نگران رابطه ها میشوی! نگران آدمها میشوی! نکند که فراموشت کنند! نکند که بدشان بیاید! نکند که ناراحت بشوند! اما اگر یک لحظه از دنیای غیرمجازت و باید ها و نباید هایت کنده شوی میتوانی براحتی همه چیز را همه کس را همه ی رابطه هایت را به یکباره پاک کنی! یک وبلاگ دیگر! یک جای دیگر! رابطه های دیگر! هرجور که راحتی! اگر اینجا نمیتوانی آدمهایی را که میخواهی داشته باشی٬ دست کم میتوانی آدمهایی را که نمیخواهی دیگر نداشته باشی! بی هیچ توضیحی میتوانی بکنی! بروی! نباشی! جای دیگری! با چهره ی دیگری ! جور دیگری بروی سراغ آدمهایی که دوست داشته ای یا بیخیال بگذری از کنار آدمهایی که دوست نداشته ای! تمام اینها یعنی اینکه٬ آدم است دیگر! خسته میشود از یک جور نوشتنش! یکجا ماندنش! دوست ندارد حذف کند! تغییر دهد! میخواهد بکند بکل! برود از جای دیگری شروع کند! اینجا را هم میگذارد باشد ٬ شاید یک روزی دلش تنگ شد برای همین روزهایی که میخواهد ازشان بکند! و برگردد !!!!!!! البته لازم به ذکر است که نوشته بالا املا برای من صدق نمیکنه چون من همه دوستامو توی این وبلاگ دوست داشتم ولی از خود وبلاگ خسته شده بودم !!!!!!! دوست داشتم برم جای دیگه از نو شروع کنم ! چند بار هم وبلاگهای مختلف زدم اما اصلا دستم به نوشتن نمی رفت ! انگاری فقط میتونم با همین جا ارتباط برقرار کنم ! باید نیوشا باشم تا بتونم بنویسم خوب دوستانی که صد البته میدونم حالا حالاها پیدام نمیکنن !!!!چون منم گمشون کردم ... اگر از حال ما بخواهید خوبیم ! دماغمون چاقه !!!!!!!!! آرمین فسقل اول دبستانه ! همه مدرسه رو دیوونه کرده از شیطنت !!! هر وقت می رم مدرسه همه با تعجب یه نگاه به ننه با شخصیت بچه میکنن و بعد اینطوری میشن خانم این پسر شماست ؟؟؟؟؟!!! من : بعدش اونا : متوجه جریانات شدین ! البته کمی اغراق کرده بودمها !!!!!!!!! کوچولوی من خیلی شیرینه ! همه دوسش دارن وفقط مشکل اینه که باید از روی در و دیوار بیارنش پایین !!!!!!!! ************************************************************* دوباره سلام ! آخ جون ! چقدر اینجا حرفم میاد !!! بعد این سکوت طولانی و جان فرسا دوباره شیطنت نونی آغاز میکنیم !!!!!!!!!! میفهمید که !!!!!!!!!!!!! الان توی اداره نشستم دارم تند و تند تایپ میکنم ! توی نماز خونه به مناسبت هفته بسیج جشنه !!! و من هم که اجبارا جزء ارتش هفتاد میلیونی بسیج هستم تمرگیدم اینجا و دارم آپ میکنم !!!!! چند هفته پیش هم ما رو بردن میدون تیر !!!!!!!!!!!! باورتون میشه !؟؟؟ تیر اندازی کردم !!!!!!!!!!!! من !!!! از ترسم تا دراز کشیدم و نشون گرفتم ( البته نشونه نگرفتم !!) همه رو از ترسم شلیک کردم به طرف زمین که زودتر ۶ تا تیرم تموم شه و یه وقت زخمی نشم !!! همش منتظر بودم یه چیزی از پشت تفنگه بخوره توی صورت نازنینم !!! خلاصه در اون عملیات متوجه شدم که برای مبارزه اصلا وجود ندارم ! فکر کنم همون اول درگیری برم خودمو تسلیم کنم وای وای نمی دونین چقدر حرف واسه گفتن دارم ولی وقت ندارم بنویسم !! امشب می رویم شمال و اگه خدا بخواهد شنبه در خدمتم عزیزان !! تو رو خدا دوستام !!!!!!!!!!!!! بیاین پیدام کنین !!!!!!!! کمممممممممممممک !!!
![]()
![]()
![]()
اولش بله !!!!
من :
دوباره اونا :
و من بیچاره :
بعد ادامه پروسه !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


