به دنبال یک رویا
شعر دختر نوجوانی سرطانی، از آخرین روزهای زندگی اش. ظاهرا این شعر را به یکی از پزشکانش داده بود. هر چه هست حالا به لطف ایمیل دست به دست بوییده می شود. رقص آرام يعني از قصدي خواب مونديم ! ( با اين كه آقاي شوشو صبح ما را قبل از رفتن بيدار كرد ! اما ما پتو رو كشيديم روي سرمون و قصدي خواستيم خواب بمونيم ! در نتيجه فسقلمون هم ناچارا مجبور شد خواب بمونه و بازم در نهايت مجبور شديم امروز را در خانه بمانيم و استراحت فرماييم و ويكتوريا ببينمي تا خرخره !!! بابا چقدر بگيم اين سريالها رو نزارين !!!!!!!! آخرشم ما رو از راه صراط مستقيم منحرف ميكنن اينا !!!!! ( پروردگارا !خواهشن ما را به راه راست هدايت فرما !!!!!!!! اگرنه راه راست را به سمت ما كج فرما! ) الن هم فسقل مادر كنار دست ما نشسته و مدام خواهش ميكند كمدي تر بنويسيم ! نمرديم يكي عاشق نوشته هاي كمدي ما شد !!!! ما اينجا داريم مينويسيم ! و او كنار ما نشسته و از ما مي خواهد بلند برايش بخوانيم چه مينويسيم و او از خنده ريسه ميرود ! به خاطر همین از خوندن کتابهای مورد علاقه خودم ( علوم باطنی و .... ) غافل شدم !به خاطر همین احساس میکنم وضع روحیم به هم ریخته ! وقتی این جور کتابها رو میخونم ( خصوصا کتابهای اشو و .... ) احساس آرامش عجیبی میکنم و دلگرم میشم و ناخودآگاه از مشکلات و ناکامی های دور و برم دور میشم ! غرق میشم توی یه دنیای قشنگ و جذاب و .... اما وقتی از این چیزها دور میشم ! صبوریمو کم کم از دست میدم و کم کم خودم حس میکنم وارد چاه سیاهی میشم که اگه خودم به موقع حمایت نکنم گرفتارش میشم ! باید برنامه ای بچینم که روزانه حداقل یه نیم ساعت از اینمدل مطالب بخونم تا انرژی بگیرم ! اگه به زندگی من نگن زندگی سگی ! پس اسم مبارکش چیه؟ !! گاهی اوقات آنقدر وقت کم میارم که باید از ساعات بامداد هم کمک بگیرم ! تازه ۲ نصفه شب بلد میشم و شروع میکنم به مرتب کردن و ظرف شستن و ..... یک روز صبح فسقل ما از خواب بلند شد ( یک سال پیش ) یه نگاه به دورو بر کرد و با خوشحالی به من گفت : مامان ! یه فرشته هست که شبها وقتی ما میخوابیم میاد خونه مونو تمیز میکنه !!!!! منو بگو !!!!!!!!!!!!!!!! گفتم آره مامان جان منم فهمیدم !اونم چه فرشته جیگری !!!!! حالا راستش خود موضوع به جهنم ! اینکه جواب رد شنیدم خیلی زور داره ! باورم نمیشه ! از اینکه دری به روم بسته باشه متنفرم !!!!! از اینکه دلمو بشکونن متنفرم !!!از اینکه نتونم بزنم توی فک طرف متنفرم !!!!!!! از اینکه بی احترامی و .. کسی رو بدون جواب بزارم متنفرم !!!!!!!! از اینکه اینقدر دیوونه های رنگارنگ دورو برم می بینم متنفرم ! از اینکه خودم یکی از همون دیوونه هام متنفرم !!!!!!از اینکه این مملکتو گند برداشته حالم داره به هم میخوره !!!!! از اینکه همه جا پارتی بازیه متنفرم !!!!!!!!! از اینکه یه آدم با وجود دورو برم نمیبینم متنفرم !!!!!از اینکه همه محافظه کار و ترسو هستن متنفرم !!!!!!!!!! ا ( ببخشیدها ! کودک درونم الان داره آپ میکنه ! ) آخه کی دلش میاد به من جواب رد بده ! ؟ توی دلم پر فحشه !!! هی میاد نوک زبونم دوباره قورتش میدم !!!!!! ( آخه چند تا اصطلاح لاتی توپ براش اومدم کلی قبلش ریسه رفته بود از خنده !!!!) منم در حالي كه توي فكر رفته بود گفتم : آره انگاري من اشتباهيم !!! راستش هيچ كدوم از عادات روحي و روانيم به خانمهاي درشت مرشتم نميخوره ! چه برسه به ظريف مريف !!!!!!!! سياست مياست و محافظه كاري كه ماشالله هيچي !!!!پاك پاكم !!! ( آخه توي مرام ما سياست و محافظه كاري مال ترسوهاست ! كسايي كه وجود ندارن حرفشونو بزنن و يا اظهار عقيده كنن براي توجيه ترس خودشون ميگن : ما سياست داريم !! وقتي بري توي بهر اين جور آدمها !شخصيتشون مثل آب ميمونه ! آب چطور توي هر ظرف بريزي به شكل همون ظرف در مياد !داستان اين مدل آدمهاست !آنقدر رنگ عوض ميكنن آخر هيچ وقت نميفهمي بلاخره اين آدم چي رو درست ميدونه چي رو غلط !و آيا اصلا درست و غلطي توي كارش هست ؟ به نظرم اينكه اكثر خانم ها هم سياست دارن به خاطر خوب ضعف جسمانيشونه در برابر مردان ) به نظرم شهامت صفت پسنديده تريه !!! عصباني شدنمون هم كه منفجر شدنه ! ولش كن ديگه از محاسنم نگم بهتره .... فقط واقعا نميدونم خدا با دميدن يه همچين روحي به يه همچين جسمي چي رو ميخواسته ثابت كنه ؟؟ پروردگارا ! نميشد به جاي تبديل كردن ما به يه خانم با شخصيت ! يه آقايي تو مايه هاي جرج كلوني ؟!!! يا مثلا اين يارو كه اسمشم نميدونم توي ماتريكس بازي ميكنه ؟!ببين حق انتخاب هم زياد داشتي !!! هوم ؟ نظرت چيه؟!!!؟ آخه اينم شد انتخاب واسه ما كردي؟ مطمئني خودت تنهايي فكر كردي يا خودمم كمكت كردم !؟ احتمالا با هم نشستيم يه نقشه كامل و بي نقصي كشيديم كه من چطوري بتونم يه گند كامل بزنم به زندگيم ! و موفقم شديم ! اي ول !!! راستی عمه شدن چه حسی داره ؟ ( اونم وقتی برادرزاده ات اونور دنیاست !) به هر حال همینه که هست ! و عمه گرامی نمیتونه برادر زادشو بغل کنه ! بعدشم قربون بابا تم برم که کلی عکسشو با بچه اش دیدم ذوق کردم ! اه اه !!! چه عمه مزخرفی داری بچه !!!!!!!!! اين نظر يكي از دوستان هست كه توي بخش خصوصي برام نوشته بود و من دوست داشتم جوابشو در قالب يه پست توضيح بدم و نظرمو در اين رابطه بگم ! اولا كه متاسفانه يا خوشبختانه اون پست فقط زاييده تخيلاتم نبود و برام كاملا اتفاق افتاده ! ثانيا من خودمو از منظر چشم اون آدم بخصوص يك اسباب بازي ديدم ! در واقع اسباب بازي توي ذهن اون هست نه در واقعيت ! ( البته اين ديد منه و شايد اشتباه باشه !) قبلا مدام از خودم سوال ميكردم كه اشتباه من يا اون يا هر دوي ما چي بود ؟ كجا ي مسير از هم جدا شديم ! و چرا؟ مدام احساس ميكردم كه در مسير مدام با اون بودم و وقتي كه از نظر خودم ازش جدا شدم ! داد و فغان و .... كه اي واي ! چرا تنها شدم ؟ يا چرا منو تنها گذاشت !؟ اما حالا ! ميدونم كه به درك بالاتري رسيدم ! حالا اصلا برام مهم نيست كه از اول مسير اصلا تنها بودم يا نه ! اون يا هر كس ديگه ايي همراه من بود يا نه !لياقت داشت يا نه ! مهم اينه كه من سعي ميكنم دوان دوان به اون هدفي كه بايد برسم !برسم ! ديگه هم حاضر نيستم به عقب برگردم و سعي كنم كسي رو كه با اصرار هر دو تا پاشو به زمين چسبونده با خودم به آسمون ببرم ! اين از تكليف من با خودم !!!!!!!!!!!! در رابطه با اون بنده خدا و يا شما كه ادعا ميكني اسباب بازيتو خراب كردي و متاسفي ! بايد بگم : اگه بخوايم مسئله رو نه از ديد معنوي بلكه فقط از بعد روانشناسي نگاه كنيم به اين صورته كه ذات آدمي هميشه به صورتي هست كه از مسائل يكنواخت و دائمي كسل مي شه !ذهن كم كم آگاهيشو از مسائل تكراري از دست ميده !با روي كار آمدن چيزهاي تازه شما آگاه تر ميشي !براي همينه كه انسانها تشنه و آرزومند چيزهاي تازه و نو هستند ! چيزهاي كهنه خسته كننده ميشوند ! چند وقتي كه با يك موضوع زندگي ميكنيد هشياري خود رو نسبت به آن موضوع از دست ميدهيد !دل تان را ميزند !براي همينه كه مثلا از همسرتان ناآگاه ميشويد چون او را بديهي فرض ميكنيد !چهرهاش رو نمي بينيد ! تنها از دست دادن اوست كه به يادتان ميآورد كه در كنارتان بوده است ! چيزها و اشخاص تازه ناگهان موجي ناگهاني و بالا رونده از آگاهي رو به شما ميدهد ! ولي خوب مشكل اينجاست كه اين دور تسلسل همين طور ادامه داره ! اينطوريه كه شما عشق خودتونو توي ذهن تون تبديل به يه اسباب بازي ميكنين ! در حالي كه اگه ديد خودتونو عوض نكنين نفر بعدي هم بعد از يه مدت اسباب بازي خراب شده اي در ذهن شماست و اين ماجرا تا ابد ادامه داره ! به نظرم به ازدواجتون به عنوان يه رابطه اي كه قراره همه چيز رو به شما بده نگاه نكنين ! ازدواج يك معامله است كه منافع افراد رو بايد حفظ كنه !همين ! اگه عاشقانه باشه چه بهتر ! ولي اگه نباشه بايد ديد چقدر براي طرفين سود داره !؟ شايد به هم زدن چنين شراكتي ضررش بيش از منفعتش باشه ! در رابطه با عشق و عاشقي هم !من به اين نتيجه رسيدم كه اگر طرفين اون آگاهي لازم رو نداشته باشن كه عشق رو هدايت كنن ! اون عشق ناب و افسانه اي بعد از يه مدت ! تبديل ميشه به يه بازي احمقانه و مسخره و تكراري ! و تاريخ مصرف طرفين براي هم تموم ميشه ! چقدر دوست دارم راجع به اين مطلب بيشتر حرف بزنم ولي مجبورم برم !شايد در اين مورد بازم بگم !
سوژه ای که تجربه خروج از بدن دارد بنظر می رسد که کما بیش از احساس برخاستن از بدن فیزیکی خود بی اطلاع است. سوژه ها به احساساتی از قبیل « بریدن » یا « منفک شدن » از اجسام مادی خود اشاره می کنند، بعنوان مثال یکی از آنها اظهار می دارد که احساس هیچگونه ضربانی در قلب خود نداشته است. اما این بی اطلاعی لزوماً کامل نیست. درد و احساسات تحریک شده عضلانی از جسم مادی ممکن است سوژه را با خبر سازد. « تجارب e و f مربوط به استغراق سریع در خواب بود اگر چه هنوز جسم خود را بر روی تخت احساس می کنم... » من... از این انفکاک دست پاچه شدم... کاملاً از فقدان جسمیت و وزن در خودم آگاه بودم در آن هنگام هنوز می توانستم جسمیت و وزن خویش را در صندلی دندانپزشک احساس نمایم اگر چه در جسم خود حضور نداشتم. وجود این احساسات گیرندگی در بدن می تواند منجر به پیدایی این احساس در سوژه شود که بطور همزمان خود را در دو موقعیت جسمی مختلف حس کند. ... طوری احساس میکردم که گویی یک سر دارم در حالیکه دو بدن روی تختخواب قرار داشتند که یکی از آنها پشت به دیوار درازکشیده بود. بنابراین بنظر می رسد که یک سانسور روانشناختی یا مکانیسم سد بندی فیزیولوژیکی در کار است که نمی گذارد احساسات جسم مادی به قلمرو هشیاری سوژه ای که در حال تجربه ی ترک بدن است راه یابد. باید یاد آور شد که این سانسور، یا سد بندی، اقلاً در مورد احساسات گیرندگی درونی ( عضلانی ) موفقند. اگر سانسور دارای منشاء روانشناختی باشد این امر ممکن است زیرا احساسات گیرنده ی همتا ( جسم دیگر ) در شرائط ظاهری سوژه، کاهش ناپایداری را در ذهنیت جدید وی جای می دهد. هیچ گزارشی از سوژه های « دو گانه بین » وجود ندارد اگر چه آنها تأثیرات همزمان را از موقعیت بدن مادی و نقطه نظر ترک بدن خود دریافت داشته اند. در این رابطه، باید ابراز داشت که اجسام فیزیکی سوژه هائیکه ترک بدن را تجربه کرده اند ظاهراً با چشمهای باز می توانند هشیار باشند و ممکن است با چشمهای بسته « ناهشیار » بمانند. اگر تنها وضعیتهای سابق گزارش می شد ما قادر بودیم استدلال کنیم که سوژه می توانست از تأثیرات بصری دریافت شده از جسم مادیش استفاده کند و بطور نظری متفاوت بهره برداری نماید. این توضیح را به روشنی نمی توان در مورد سوژه هائیکه چشمهایشان بسته است بکار برد. از آنجا که گزارشات مربوط به سوژه های چشم بسته از نظر ادراکی تفاوتی با سوژه های چشم باز ندارد نشانگر انست که تأثیرات بصری دریافت شده بوسیله ی اجسام مادی آنها در آنزمان مستقل باشد. ما خاطر نشان نمودیم که احساسات گیرنده ی درونی ( عضلانی ) واقع در بدن مادی به حد چشمگیری در حیطه ی هشیاری سوژه در خلال خروج بدن قرار گرفته است. همچنین آناه اولین احساساتی هستند که بایستی در خاتمه ی حالت ترک بدن توسط سوژه هائیکه بازگشت به حالت عادی بطریق سلسله گونه را نشان دهد گزارش شوند. « احتمالاً کل ماجرا چهار الی پنج ثانیه قبل از بازگشت احساسات طبیعی جسم ادامه داشت و من فشار وزن را بر روی بدنم احساس نمودم. » « من برگشتم و روی خودم دراز کشیدم. همانطور که اینکار را می کردم سختی کفپوش زیر خودم را احساس کردم و تمامی دردهای وحشتناک کوفتگی، پارگی، و تشنجی که بعدها از آن رنج میبردم به سراغم آمدند. هشتاد و چهار در صد سوژه هائی که از بدن خود خارج شده اند اظهار کرده اند که آگاهی آنها بطور کلی همواره منحصر به دیدگاهی جدید بوده است و هیچوقت به نظرشان نمی امده است که در یک زمان در بیشتر از یک جا بوده باشند. به لحاظ عاطفی، حالت ترک بدن با احساسی از « کمال » مشخص می شود. بسیاری از سوژه ها از احساس تندرستی سخن می گویند موقعیتی حقیقی جدیدی که مجزا از جسم مادیشان است برای خود قائلند و باید گفته شود که موارد مخالف آن گزارش نشده است و هیچ یک از سوژه ها از مخالف آن گزارش نشده است و هیچ یک از سوژه ها از احساس عدم کمال یا غیر واقعی و غیر مادی خواندن موقعیت جدیدشان سخنی بمیان نیاورده اند. مثال های زیر در این رابطه اند: « خود شناور من » یک واقعیت بود و اشیائی که در زیر قرار داشتند ظاهراً سایه های این واقعیت خود شناور من بودند.» «... در جسمی که در پانزده پایی بالای صحنه شناور بود حیات وجود داشت؛ هر دو مانند هم لباس پوشیده بودند و ظاهرشان مثل هم بود، اما جسم زمینی نیروی حیاتی نداشت و چیزی ساده مثل عروسک پتروشکا با یک ظاهری جان دار جلوه می کرد.» اما گاهی اوقات، یک سوژه به هیجاناتی اشاره می کند که وی را بسمت جسم فیزیکی اش میرساند. در نمونه هایی از این نوع مشاهده خواهد شد که هر چند سوژه به عواطف و هیجانات بدن مادیش بعنوان « قوی » اشاره می کند، اما یک تلقی نسبتاً انفکاکی نسبت بآنها را حفظ کرده است. « ... هنگامیکه ناگهان خود را روی جسم خودم مشاهده کردم احساس ترس قوی و شدیدی کردم اما اینها از طرف بدنم به سوی من جاری می شدند و به خود شناور من هیچگونه هیجانی دست نداد. » گاهی اوقات، اشکال مشخص تری از « حضور دو مکانی » بوجود می آیند. برای مثال، سوژه می تواند هشیاری خود را بصورت « تقسیم شدن به دو نیمه ی کم و بیش مساوی » وصف نماید. نوع محتمل رابطه میان دو کانون همزمان هشیاری با مثال زیر روشن می شود: « در اطاق خودم خوابیده بودم بطرزی نامشخص احساس کردم که بدنم در اطاقک کشتی از هم سوا می شود. این را می توانستم ببینم بخصوص که مغز من در کنار اطاق ایستاده بود. یک « من » دوم که بشود با چشم دید وجود نداشت اما « مغز » دوم من در همان سطحی قرار داشت که سر من بطور معمول هست. توضیح اینکه دقیقاً چه احساسی داشتم بسیار دشوار است چونکه بدن من یک مغز دیگر داشت اگر چه آن یکی که بیرون بود ظاهراً عالیتر بنظر می آمد، هر دو در یکزمان کار می کردند. مغز بدن من بمن می گفت که اگر من فوری بیدار نشوم من خواهم مرد و بدن من با پراکنده شدن به اطراف بطرزی شدید پاسخ داد. مغز بیرونی من می دانست که من بدون آن نمی توانم بیدار شوم اما برای برگشتن عجله ای نداشت... بالاخره با استفاده از تمام قدرت، نمیدانم ذهنی بود یا جسمی، مغز بیرونی من مجدداً به بدنم بازگشت... » در برخی از موارد « حضور دو مکانی » سوژه ممکن است گفتگویی با جزئی از خودش را که بنظر می آید با جسم مادی همراه بماند گزارش کند: من با آرامش خاص در اطراف قدم می زدم و بطور ذهنی ( به این نکته توجه کنید ) و نه لفظی با بدنم که روی تختخواب بود صحبت میکردم... موجودی که روی تخت قرار داشت مکرراً میگفت که تو بایستی حالا برگردی و من می کفتم نه. من مایل نبودم و چرا باید برگردم... ... به خودم خیره شده بودم و « بدن » من گفت: « تو نمی توانی آن را خاموش کنی، و برای اینکار تو به من احتیاج داری. برگرد داخل » و من بروشنی بخاطر می آورم که بعد از آن به بدنم بازگشتم... » در برخی موارد در جائی که « حضور دو مکانی » وجود دارد سوژه ممکن است در به کلام آوردن رابطه ی میان دو کانون هشیاری با دشواری مواجه شود. در زیر با ذکر نمونه هایی کوشش می شود تا ماهیت این رابطه تعریف گردد: « ... در جائیکه بدن وجود دارد نوعی از خود نیمه هشیار بجا می ماند. جسم فیزیکی من یقیناً هشیار است. او می داند که من در حال قدم زدن و دیدن هستم. آنچه بنظر نا مکشوف مانده چیزی است که از من یک قالب مادی ساخته است یعنی چیزی است که بمن شخصیت و هویت می دهد. شاید ذره ای بودم که در یک زمان در دو جا حضور دارد اما بیشتر در عالم جسمی. از مشکلاتی که سوزه احتمال برخورد با انرا بهنگام توصیف « موقعیت » هشیاری اش پیدا می کند یکی این است که او مطمئن نیست که آیا بین دو جا در رفت و آمد بوده است یا اینکه در یک زمان در دو جا حضور داشته است. موارد زیر، سوژه هایی را که کم و بیش از این مشکل آگاهی داشته اند را ذکر می کند: « بنظر می رسید که به دو یا گاهی سه مکان جدا از هم تقسیم شده ام البته نه لزوماً بطور همزمان بلکه بین مکانهایی بدون هیچ فاصله زمانی در نوسان بودم... » « هوشیاری من هرگز بنظر نمیآمد در یکزمان بیشتر از یکجا قرار بگیرد ( اما بین جسم مادی خود و یک موقعیت دیگر بفاصله یک یارد آنطرف تر در تردد بودم ).
یکی از بارزترین و مشخص ترین ویژگی حالت خروج از بدن مربوط به اتوسکوپی است بدین معنا که سوژه ظاهراً بدن خویش را از بیرون نگاه می کند. « من می توانستم ببینم که هر دوی ما در گودی دره قدم می زنیم و می توانستیم صحنه ها و حالات کوچکی را مشاهده کنیم. کاملاً و خیلی راحت در میان شاخه های درختان حدود 20 پایی بالای کمپ که پائین را می نگریستم شناور بودم! بدن خود من آنجا بود که کنار آتش بر روی یک صندلی نشسته بودم و دربانها هم کنار شعله های آتش خود نشسته بودند. بر روی یک نیمکت همراه با همسرم خوابیدم. در یک لحظه متوجه شدم که بیرون از بدن خودم و به حالت معلق در ارتفاع شش پایی یا چیزی بالاتر قرار دارم و دقیقاً به هر دوی ما که بر روی نیمکت دراز کشیده بودند می نگریستم. » اصطلاح اتوسکوپی یا « خودبینی » در گذشته برای اشاره به تجربه ی « دیدن همتای خود » بکار می رفته است. ما پیشنهاد می کنیم که این پدیده ی آخری بایستی به جای « اتوفانی » بمعنای « ظاهر شدن برای خود » قرار گیرد. این طرز استفاده ظاهراً رضایت بخش تر است زیرا در مورد « دیدن همتای خود »، سوژه با تمامی نقطه نظر طبیعی خویش همانند سازی نموده و یک تصویر شبح گونه بر وی ظاهر می شود از سوی دیگر در یک مورد « اتوسکوپیک »، سوژه با جسم مادی خود همانند سازی نمی کند اما ناظری است که آن خود را از بیرون رؤیت می کند. هشتاد و یک در صد از سوژه هایی که تک تجربه های خروج از بدن داشته اند اظهار می دارند هنگامیکه آنها علی الظاهر از اجسامشان خارج شدند بنظر می رسید می توانند بدن های مادی خود را از بیرون ببینند. بسیاری از سوژه ها بر این نکته تأکید کرده اند و می گویند که آنها بدن هایشان را « بروشنی »، « بطور ممتاز »، « زنده »، و مشخص با تمام جزئیات مشاهده نمودند». تنها یک سوژه گزارش می کند که قادر به شناسائی بدن خود نبوده است. « ... خودم و بیماران دیگر را در حال خواب دیدم... نمی توانستم بگویم کدامیک از آنها من هستم زیرا با نگاه از بالا موجودات در حال خواب را نمی شد از یکدیگر تشخیص داد ». سوژه ها معمولاً دشواری چندانی در شناسائی خودشان ندارند حتی اگر زوایای دید آنها ناکافی بوده باشد. نگرش آنها نسبت به شناخت خود گاهاً تعجب آور است و تقریباً چیزی شبیه واکنشی است که آنها بطور غیر مترقبه ای در برابر تصاویر تلوزیونی دارند. برای مثال یکی از سوژه ها می گوید: « بله، من آنجا هستم! » سوژه ها اغلب علاقه بخصوص به مشاهده ی خودشان از بیرون دارند و تمرکز زیادی به جسم خودشان اعمال می کنند. برای مثال، سوژه ها ممکن است بگویند که آنها از بدن های مادی خودشان مخصوصاً آگاهند یا اینکه توجه بصری آنها به جسم خودشان متمرکز می شود. اگر سوژه ها نگویند که خودشان را از همان آغاز با بدن خود مواجه دیده اند آنها احتمالاً اظهار می کنند که بطور آگاهانه موقعیت شان را سرانجام تغییر داده اند. « بخاطر دارم که سرم را برگرداندم و به پائین که صاف بر روی تخت دراز کشیده بودم نگاه می کردم». در بسیاری از مواردی که در آنها سوژه ادعا نکرده است که عملاً جسم فیزیکی اش را دیده است با این وجود او گزارش کرده است که وی از آنچه اصطلاحاً « آگاهی خالص » نسبت به تجربه و مکان می نامد برخوردار بوده است: « ... می دانستم که این منم که در زیر لوازم رختخواب رفته ام. جسم مادی خود را بجای آنکه ببینم احساس می کردم. ... من بطور مبهم می دانستم که جسم فیزیکی ام کجاست و چگونه بایستی بدان باز گردم. گاه گاه سوژه ها گزارش می دهند که وجود بعضی از اجسام جلوی دید آنها گرفته و قادر به دیدن بدن فیزیکی خود نبوده اند. اجسامی مانند پشت یک صندلی بزرگ که بدن فیزیکی سوژه در آن نشسته بوده یا سقف یک کامیون که سوژه مشغول رانندگی با آن بوده است. سوژه هیچگاه هنگامی که بدن خود را تشخیص می دهد فاقد شناخت نیست. اما او ممکن است تا زمانی که خود را تشخیص دهد فاقد شناخت باشد یعنی ممکن است نتواند تشخیص دهد که الان در حالتی قرار گرفته که با حالت عادی او متفاوت است. تشخیص بدن خود در مورد سوژه هایی که تا این مرحله شناختی نسبت به وضعیتشان ندارند اغلب منتهی به پایان یافتن سریع تجربه می گردد. بعد من در طرف راستم گروهی از اشیاء که پوشش سفیدی داشتند را دیدم که روی چیزی در کف اتاق خم شده بودند. ناگهان تشخیص دادم که این چیز من بودم، و فوراً به سرعت نور به بدنم برگشتم. در مورد سوژه هایی که قبلاً دارای شناختی راجع به حالتشان نبوده اند بازگشت سریع نیز همراه با اغتشاشات عاطفی می آید که در پی تشخیص وضعیتشان برای آنها پیش می آید. در چند مورد دیدن بدن فیزیکی به اتمام سریع تجربه در مورد سوژه هایی که قبلاً از اینکه در حالت عادی نیستند منجر شده است. در اینجا نیز، بنظر می آید که این تشخیص سریعتر وضعیت آنها بوجود آمذه است. وقتی نگاه کردم دیدم انگشتم در آن پائین در حال تایپ کردن بود اما ناگهان متوقف شد و از حرکت ایستاد و به جلو و کمی روی ماشین تایپ خم شد. متأسفانه تنها چیزی که در آن موقع دیدم و آنرا قبلاً هرگز ندیده بودم پشت گردنم بود. من اینرا برای شوخی نمی گویم. بلکه صرفاً به این دلیل که آن تجربه باعث تشویق فوق العاده در من شده بود و من دچار سخت ترین کشمکش شده بودم، عاری از هر احساس فیزیکی واقعی تا اینکه بلاخره برگشتم. بیاد می آورم با حالت بهت فکر کردم یا با خودم گفتم:« این من هستم » و چند لحظه ی دیگر گفتم:« من برگشته ام » در دیگر مواردی که از این نوع هستند اغتشاش عاطفی بصورت صریحی توسط سوژه بصورت همراه با اتمامِ حالت اکسوماتیک بیان نمی گردد. امّا اتصال شناخت بدن فیزیکی و اتمام حالت اکسوماتیک شبیه است به حالتی که در موارد وجود اغتشاش عاطفی توسط سوژه بیان می گردد. من بیاد می آورم که در تخت خوابم معلق شده بودم و با سرعت خیلی کمی می گردیدم. وقتی روبروی تخت قرار گرفتم خودم را دیدم که روی تخت دراز کشیده ام. تقریباً همان لحظه به نظرم رسید بدرون خودم شناور شوم و بعد بیدار شدم... من فرصت داشتم تا چهره ام را با چشمان بسته و حالت آرام آن دقیقاً نگاه کنم، بیادم می آید که گفتم:« این من هستم ». در همان لحظه افتادم... در کمتر از یک ثانیه( بنظرم این مقدار می آمد ). چشمانم را باز کردم... ... بخودم نگاه می کردم که بر روی صندلی نشسته ام، و فوراً به خودم برگشتم. اگر یک تجربه ی اکسوماتیک در هیچ مرحله ای شامل دیدن خود نباشد، سوژه ممکن است شناختی را در طول این تجربه بدست نیاورد و تنها در نتیجه ی عدم تعادلهای بعدی در تجربه ی عادیش متوجه شود که یک حالت اکس.ماتیک بوجود آمده است. من که بخاطر ناراحتی در شنوائیم به بیمارستان رفته بودم... بطرف دیگر دکتر رفتم، از بالا به شانه هایش نگاه کردم، و دستهایم را در لگنی که در گوشه اتاق بود شستم. دفعه بعد که پیش دکتر رفتم. از او در این مورد سوال کردم. امّا او گفت که من در آن زمان اصلاً صندلیم را ترک نکردم. این مسئله قدری برایم مشکل آمده است. در مورد زیر برگشتی به بدن فیزیکی بدنبال لمس نمودن آن رخ داده است: ... به نظرم آمد که بدن فیزیکی را لمس کنم تا ببینم آیا سرد است یا نه...، با لمس کردن آن دیدم که گرم است... و در آن لحظه من آگاه و کاملاً بیدار بودم. آخه بابا خيلي ... بچه درسخون شدم !آخرين باري كه نصفه شب براي درس خوندن بلند شدم فكر كنم چندين هزار سال پيش بود ! اين روزها حال و هواي خوبي دارم !يه جورايي سطح انرژي بالاست ! به خاطر همين فعاليتم هم زياد شده ! هفته گذشته بعد از سه روز سرماخوردگي معمولي(خيلي زود ظاهرا خوب شدم ) ضعف عجيبي گرفته بودم ! تا جايي كه بعضي وقتا باز نگه داشتن پلكهام برام مشكل ميشد و جالب اينجا بود كه خوابم هم به هم ريخته بود !هم خسته بودم هم نميتوانستم خواب عميق داشته باشم ! خلاصه بعد از خوردن تعدادي كپسولهاي ويتامين دوباره شارژ شدم و مثل سابق همون وروجك هميشگي !!!!!!!!! يه سرم توي كتابهاي اوشو ! يه سرم توي كتابهاي درسي ! يه سرم مشغول درسهاي فسقل ! يه سرم توي مشكلات محل كار !يه سرم توي دنياي مجازي !يه سرم مشغول كارهاي خونه ! ......... جالب اينجاست اين همه كار رو توي يه روز معمولي كاري ميتونم انجام بدم ولي اگه مثلا يه روز بر حسب اتفاق از صبح تا شب در منزل باشم اصلا حوصله براي هيچ كدوم از اين كارها ندارم !از صبح تا شب عين ميت مي افتم روي تخت و چرت ميزنم ! حتي حوصله خوندن يك ورق كتاب هم ندارم !ولي يه روز مثل ديروز كه شنبه بود عين فرفره به همه كارهام رسيدم !تازه نصفه شبي بلند شدم درسم خوندم و وبلاگم رو هم آپ كردم و جاي شما خالي بعد از اينجا هم ميخوام برم توي سايت زبان ببينم دنيا دست كيه ؟ خلاصه مي شه گفت بايد تحت فشار باشم تا سر زنده باشم ! فكر كنم هيچ وقت در زندگيم نتونم يه زن خانه دار باشم !حتي اگه ۷۰ سالم باشه ! يعني انگار اون آرامش لازمه رو ندارم !يه جورايي انرژيه ميخواد فوران كنه بيرون ! بازم خدا رو شكر آقاي شوشو با روحيه ماجرا جوي من مشكلي نداره و اجازه تخليه دارم وگرنه ممكن بود افسرده بشم ! خبر جديد : فسقل كوچولو كه چند وقته مي بينه من كتابهاي اشو و ... رو ميخونم ! كلي به موضوع علاقمند شده و مدام ازم ميخواد كه براش توضيح بدم كه اشو چي ميگه و چي فكر ميكنه ! در ضمن چپ ميره راست ميره از مي خواد بريم با هم بشينيم مراقبه كنيم !در نتيجه صحنه هاي مراقبه كردم ما واقعا ديدن داره ! خصوصا وقتي از پدربزرگوارشم دعوت ميكنه تا سه نفري توي تاريكي بشينيم و مراقبه كنيم ( خصوصا اونجايي كه خيلي جدي فرياد ميزنه خدايا من كيم ؟ ! تو به من بگو !!!!!!!!! من كي هستم !!!!) خلاصه انفجاري از خنده !!!!!!!!!! و غش و ضعف و توي سر و كله هم زدن !!!!!! اين هم شد مراقبه كردن ما !!!!!!!!!!واقعا جالبه ! به محض اين كه ميبينه يه گوشه تنها نشستم و توي خودمم فوري مياد دستشو مياندازه گردنم و ازم مي پرسه داري چكار ميكني ؟ بازم خدا شدي ؟ ولي خدايي در نوع خودش بي نظيره ! تا حالا يادم نمياد هيچ كس اينطوري توي نخ من رفته باشه و مواظب حركات من باشه ! در حال انجام هر كاري باشه يه چشمش به منه ! تا سر از كارم در بياره !! و جالب اينجاست خيلي هم تيزه !امكان نداره بتونيم چيزي رو از ديدش مخفي نگه داريم !روانشناسيش توپه !خدا نكنه مثلا سر يه موضوعي كسي يه ايما و اشاره اي بكنه ! ديگه بدبخت عالم ميشه ! تا نفهمه موضوع چيه ! دست از سر طرف بر نميداره !
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ " مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید،
آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید،
آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
وقتی از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار
ناتمام بیهوده و روزمره در سر شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید .
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید .
زمان کوتاه است
موسیقی دیری نخواهد پائید
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
"فردا این کار را خواهیم کرد "
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا بحال آیا بدون تاثری اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید:
دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید .
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید .
زمان کوتاه است . موسیقی دیری نخواهد پایید .
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید .
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید .
زندگی که یک مسابقه دو نیست !
کمی آرام گیرید به موسیقی گوش سپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد .
![]()
پیوست ۱ : امروز خیلی روز بدی بود ! از یه سازمانی جواب رد شنیدم !!
پیوست ۲:امروز یه بنده خدایی!! بهم گفت ! آدم باورش نمیشه !!!! توی وجود یه زن ظریف و ترگل ورگلی مثل تو یه همچین روحیه ای باشه !؟
ما رو تبديل كرده بودي به يه آقاي گردن كلفت بي شخصيت !!!؟؟ اونجوري حالش بيشتر نبود !!!؟؟
خوب خدا رو شکر که این فسقلی در زندگانی یه فحش خور داره ! به هر کی هر چی بگه بهش میگن ! عمه ته !!!!!!!
حالا باز خوبه آمریکاست ! فکر نکنم آمریکایی ها زیاد با عمه بدبخت کاری داشته باشن !
الهی قربون خودتو اون عمه ت برم !!!!!!!!!!!
پروردگارا ! ما میخواهیم خاله بشویم ! می شود علل الحساب یه خواهر به ما عطا بفرمایید تا حساب کتاب بعدی؟ والا راه دوری نمیره !!!!!!
پسته اسباب بازيت تمامه اون حسيو كه من تو دلم بودو نميدونستم چه جوري بيان كنم حسي كه نه سياه بودو نه سفيد حسي كه بعده هشت ماه تجربه ي متعهلي در حاله حاضر دارم نسبت به خانومم حسي كه شايد همين روزا باعث جداييمون شه ميدونم شايد خيلي زود اسباب بازيموخراب كردم اما من ديگه اسباب بازيمو دوست ندارم واين يه واقعيته انكارناپذيره متاسفم
اميدوارم اين پست فقط زاييده ي خيالت باشه وهيچوقت تجربش نكرده باشي!
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


