به دنبال یک رویا
فکر می کنم که ما زنها عموما از مردها غمگین تر و تنهاتریم . با این تفاوت که خودمان نمی دانیم . چیزی را که نشود شریک شد ، باید تکه تکه کرد و هر قسمت را به یکی داد . ما زنها شرکای خوبی برای هم نیستیم ، برای همین هرتکه پیش یکی می ماند و دیگری آن را نه لمس می کند ، نه بو و نه حس ! عبارتهایی مانند " دروغ می گی ! " ، " راستشو بگو " ، " به من اعتماد نداری !؟ " از دهان ما بیشتر در می آید و احتمالا دلیلش اینست که خودمان را لایق اعتماد نمی بینیم و اگر مرد ابلهی هم پیدا شد و همه چیز را رک و پوست کنده به ما گفت ( می گویم مرد چون زنی با هیچ زن دیگری همچین کار بدی نمی کند ) یا ازاو بدمان می آید که اینقدر خنگ بوده و یا باورش نمی کنیم . ما زنها عاشق پیراستن و آراستنیم . کلمات را توی لفاف بپیچید ، روبان بزنید ، کمی از آن را برای خوشگل تر شدن حذف کنید و بعد به ما بدهید . همینجور هرچیز راست و درست و زشتی را رک و پوست کنده دست ما ندهید که سرازیر آشغالی می شود . هر از گاهی می فهمیم که چقدر تنهاییم و برای پیدا کردن چیزهایی که خودمان دور انداختیم یا دیگران به جایمان دور انداخته اند ، می رویم . ولی پازل کامل نمی شود . علت تنهایی پیدا نمی شود و تکه های به دست آمده با هم جور نمی شوند . اگر در این جور مواقع کسی پیدا شود و بپرسد : " چته ؟ " می گوییم : " هیچی ! " چون چیزی نمی دانیم که بخواهیم و بتوانیم آن را به دیگری هم بگوییم و تکه ای به این معمای سردرگم اضافه کنیم و بعد متهم می شویم به دروغگویی . پشت درهای بسته خودمان را کاملا پاک می کنیم ، قولهایی که هیچ وقت نگه داشته نمی شوند ، رازهایی که هیچ وقت راز نمی مانند و اعتمادی که نه داده و نه پس گرفته می شود . همیشه از همان سوراخ گزیده شدن و زندگی و تنهایی ادامه دارد ... برام جالب نبود ! این مدل ورزش کردن رو دوست ندارم . اگه به خودم باشه ترجیح میدم فقط شنا کار کنم ! همون طوری که قبلا گفتم من عاشق آب هستم . ولی خوب از قدیم گفتن طناب مفت دستت رسید خودتو خفه کن ! حکایت منه ! چون مفتکیه خوب میریم! کی به کیه ؟ بعد از کلی کلنجار رفتن با دستگاهها از باشگاه اومدم بیرون و پیاده راه افتادم سمت خونه ! از قضا یه کتاب فروشی سر راهمان سبز شد که تا حالا نرفته بودم سراغش ! منم که انگار بهشت موعود رو دیده باشه حمله کردم به کتابها و کلی کتاب خریدم ! مقالات شمس هم بود ! ولی امشب که دست گرفتمش دیدم خیلی بابا ! سنگینه ! کلی خورده توی ذوقم ! اما استادم گفته باید بخونمش ! اصلا پیش از این نمیتونستم این صحنه رو از خودم متصور بشم ! من در حال خواندن کتاب مقالات شمس ! آدمها چه موجودات پیچیدهای هستند ! آقای شو شو چند وقت پیش ازم خواهش کرد که به جای غوطه ور شدن به این دنیای جدیدی که فعلا برام جذابیت داره بیشتر تفریح و گردش کنم و آنقدر پای کامپیوتر و توی کتابها سرگردان نباشم ! به هر حال بهش گفتم : من هدف خاصی رو دنبال نمیکنم ! فقط کاری رو میکنم که خوشحالم بکنه ! همین ! فعلا نیاز دارم که توی این حال و هوا باشم ! نه به خودم و نه به هیچ احدالناسی نه حتی به خدا قول نمیدم که این عطش رو تا ابد حفظ کنم !شاید چند وقت دیگه تصمیم عوض بشه ! ولی فعلا که از این مدل تفکر و جستجو لذت میبرم ! چرا از آینده بترسم ! باید لحظه حال رو دریابم و لذت ببرم ! بعد از کلی مطالعه استادم اولین تکلیف عملیم رو بهم داده ! اونم اینه که از دیشب قرار شده قبل از خواب با خدا حرف بزنم ! باصدای بلند ! انگار توی اتاقم و رو به روم نشسته ! قبل از این که بگه منتظر بودم برام از یه مراقبه عجیب و غریب حرف بزنه که باید انجامش بدم ولی وقتی گفت که باید چکار کنم کل صورتم از یه لبخند جانانه پر شد ! کلی برای رسیدن اون لحظه قبل از خواب ذوق کردم ! انگار تا حالا کسی بهم مجوز نداده بود که با خدا حرف بزنم ! اونم به زبون خودم ! اونم مثل یه دوست ! همیشه قبلا خیلی خشک و رسمی باهاش حرف میزدم : خدایا خیلی ممنون از سلامتی که بهمون دادی و نعمتهات و ...... و آخرش هم : خدایا به من و خانواده و کسایی که دوسشون دارم سلامتی بده ! رفتگان و رو بیامرز و .. همین ! تمام حرفای من با خدا یه عمری خلاصه میشد توی همین جملات ! حالا یک کم بیشتر و بعضی اوقات یک کم کمتر ! ولی دیروز یه حال دیگه ای داشتم ! نمی دونم چطوری بگم ! پر بودم از هیجان ! خجالت ! وقتی آدم با یه عزیزی که دوسش داره اما خجالت میکشه !!!!! یه همچین حسهایی داشتم ! همش به خودم میگفتم : نکنه وقتی زمانش رسید حرفی برای گفتن نداشته باشم ! ولی بلاخره اون لحظه اومد و من خیلی راحت و آروم باهاش حرف زدم نه سلامتی خواستم ! نه طول عمر خواستم و نه ........... فقط خواستم کمکم کنه و راهمو باز کنه که بتونم ! فقط بتونم عاشقش باشم ! همین ! اونوقت قول دادم دیگه از مردن نترسم !!!! از تمام آن چيزهايي را فكرشان را مي كني و ميل و آرزويشان را در سر داري و از تمام آن چيزهايي كه تصورشان مي كني و خوابشان را مي بيني آگاه و آگاه تر شو. به ياد داشته باش كه تو بايد از هر چيز آگاه باشي. وقتي كه راه مي روي از آن آگاه باش. وقتي كه غذا مي خوري از آن آگاه باش. وقتي كه فكر مي كني، ببين كه در ذهنت چه افكاري مي آيند و مي روند. روزي كه اين مهارت را بياموزي حيران خواهي شد. حتي موقعي كه در خوابي، آگاه خواهي بود. روياهايت را تماشا خواهي كرد. خواهي دانست كه چه روياهايي در حال گذر هستند و خواهي دانست كه آنها رويا هستند. روزي كه بتواني روياهايت را تماشا كني، روز بزرگي است . از آن لحظه به بعد تو موجودي جديد مي شوي. وارد دنياي واقعيت مي شوي. با تماشا كردن روياها، افكار و آرزوها، به تدريج يك تماشاگر محض مي شوي. هويت تو را آنچه كه تماشا مي كني تعيين نمي كند. تو شاهد مي شوي و اين شاهد بودن، همان واقعيت نهايي است. وقتی به اون دوران فکر میکنم خندم میگیره ! چه رفتارهایی! چه احساسات غیر منطقی ! البته از عشق زیاد بود و دیوونه بازیهاش ! الان بدجوری دلم برای مظلومیتهات میسوزه ! کمر بسته بودم به اذیت و آزار ! به هر قیمت که شده ! باید تمام عذابهایی رو که ناخواسته متحمل شده بودم روی سر تو نازل میکردم ! حالا چرا تو ؟ چون غیر از تو کی؟؟؟ البته ترکشهاش به همه سرایت میکرد . ولی هدف تو بودی ! تیر بارم رو به تو بود . باید همه اون حسادتها ! خون دل خوردنها ! رنجها تخلیه میشد ! مثل یه لیوان شده بودم که یه ماده سمی ازش لبریز شده ! تا اون سمها خالی نمیشد نمیتونستم به آرامش برسم ! نمیتونستم خودم بشم ! ولی برام جالبه که پای همش ایستادی و با تمام دیوونه بازیهای من سر طناب رو ! سر اون رشته محبت رو هی شل و سفت کردی ولی ولش نکردی ! حالا دیگه عشقتو باور دارم ! چون اگه وجود نداشت خیلی وقت بود که ..... خیلی اوقات از خودم پرسیدم که اصلا این چه داستانی بود که برام پیاده شد! چه لزومی بود که این ماجرا از اول تا آخرش پیش بیاد !؟ چند ساله دارم از خودم میپرسیدم ! ولی ................. اتفاقات اخیر زندگیم ! درهایی که به روم باز شده تا با تمام وجودم واردش بشم ! منو به این نتیجه رسونده که همش داره بر اساس یه نقشه زیبا و قشنگ پیش میره ! راهی که قدم اولش تو بودی ! راهی که باید خودمو و روحمو برای وارد شدن بهش آماده میکردم ! راهی که برای وارد شدن بهش باید یه رنجهایی رو تا مغز استخون تحمل کردم ! یه لذتهایی رو باید با پوست و گوشت و روحم بمی چشیدم تا بتونم آماده بشم ! تا لیاقتشو داشته باشم ! تو اتفاقی نیومدی ! آمدن تو هدف داشت ! اونم یه هدف زیبا و قشنگ ! ... خیلی خوشحالم ! اولها حس میکردم روحم بعد از این همه رنج و بدبختی کدر شده ! ولی الان یه همچین حسی ندارم ! حس میکنم روحم تا به حال اینچنین شفاف و پر انرژی نبوده ! روح آدمی با رنج کشیدن صاف و پاک و صیقلی میشه ! یادته خواب دیده بودم ؟ که یه جایی هی برای هم مینویسیم و میخونیم ؟ چه تعبیر قشنگی !!!!!!!!!!!!؟ اگر کسی را مستقیماً هدایت کنی، مقاومت خواهد کرد، زیرا سعی داری شخصیت او را شکل بدهی، آزادی او را سلب می کنی و وادارش می کنی تا در جهتی خاص حرکت کند. اول اینکه، او هرگز نخواهد رسید، زیرا که با اکراهش و با مقاومتی که دارد، در عمق وجودش احساس خشم و غضب خواهد داشت. او برای خواسته های خودش چنین می کند، وابسته میشود و نوعی اسارت معنوی را می پذیرد. و اینها عواملی هستند که در او ایجاد انزجار میکنند. این عوامل بین او و مرشد پل نمی زنند، بین آن دو یک دیوار به وجود می آورند آنوقت رسیدن به هدف تقریباً ناممکن است. این یک چرخه ی باطل است: وقتی هرکاری را که از تو خواسته شده انجام میدهی، در ظاهر مطیع هستی و آماده هستی تا به مرشد خدمت کنی، ظاهراً سپاسگزاری، ولی در درون اکراه داری، مقاومت میکنی و خشمگین هستی و وقتی که هرکاری را که مرشد گفت انجام داده باشی و به هدف نرسیده ای.... این نقطه ای است که این نوع افراد به دشمن تبدیل میشوند. درعوض این که هدایت شده باشند، در تمامی این روند فقط دشمنی بیشتر و بیشتر گردآوری کرده اند. ولی راهنمایی کردن فرد بدون اینکه ابداً آگاه شده باشد که راهنمایی شده است... درست مثل این است که در باغ عطری به مشام میرسد و تو به آن سمت حرکت میکنی. تو نسبت به آن عطر احساس اکراه، انزجار و دشمنی نمیکنی،با وجودی که تو را هدایت کرده است. در واقع، پخش شدن عطر چیزی نیست جز گستردن دام برای آنان که قادر هستند گیر بیفتند و نزدیکتر و نزدیکتر بیایند. آنان فقط پس از اینکه به باغ برسند تشخیص خواهند داد که هدایت شده بودند و تجربه ی من چنین بوده است: یافتن مرشدی که بتواند چنین هدایت کند بسیار نادر است، زیرا هرگام از این روند دشوار است، طاقت فرساست. و مرشد باید بسیار هشیار باشد، بسیار مراقب باشد که مرید به هیچ وجه احساس نکند که به هر نوعی از مرشد پایینتر است. مرشد باید دست مرید را چنان در دست هایش بگیرد که گویی این مرید است که دستهای مرشد را در دست گرفته. این هنری بسیار عظیم است. مرشد اغوا می کند، تحکم نمیکند. بنابراین در میان مرشدان بسیار به ندرت مرشدی را خواهی یافت که یک هادی کامل باشد. و تعریف یک هدایت کننده ی کامل این است: او به تو اجازه نمی دهد که بدانی که هدایت شده ای. تو این را فقط در آخر سفر درخواهی یافت، و ناگهان احساس سپاسگزاری عظیمی وجود دارد، سپاس برای تمام روشهای طاقت فرسایی که مرشد مجبور شده اختیار کند تا به هیچ ترتیبی تو را آزرده نکند و هیچ وابستگی به خودش ایجاد نکند. برعکس، تو را بیشتر و بیشتر آزاد سازد، او فقط همچون یک دوست عمل کرده است. ولی تمام مریدان چنین ظرفیتی ندارند که اینگونه هدایت شوند. سرزمین قلب، وادی ریاضیات و منطق نیست، قلمروی شعر است و موسیقی: می توانی از آن لذت ببری، ولی نمی توانی آن را بفهمی.
هر قدمی که برمیدارم، صبرم کم تر میشه، تند و تند و تندتر قدم برمیدارم. بالاخره میرسم، خالیه، این بار آدم های دنیا فهمیده ان که برای هر کسی تو این دنیا جایی هست. صبرم که تموم میشه، چشام کمی خیس میشه. به گمونم دلش برای چشم های کسی تنگ شده که …
به آدم هایی که بی هیچ توجهی به من، از کنار من رد میشن، هیچ توجهی نمی کنم. به این مشبک شب نگاه می کنم و خاطره هامو دونه دونه برای نم چشمام تعریف می کنم
مردان فراموشکارند ، چرا که مانند کودکان زود جایگزینی برای موقعیت از دست رفته می یابند ، حتی اگر این موقعیت به مثابه بازیچه ای باشد .و در مقابل متهم می شوند به سنگدلی و بی عاطفگی . زنان هم به نوعی دیگر بازیچه هایی دارند، ولی هیچ گاه سعی نمی کنند چیزی را که گذشته به دست زمان بسپارند بلکه باید همیشه آن را با خودشان حمل کنند تا لا اقل از طرف خودشان محکوم به بی مهری نشوند.
" آن چه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز، پایان بخش این دیوانگی های کوتاه ! "
البته آقای نیچه کمی تند رفته اند ،چرا که اگر حجم این دیوانگی را از زندگی بشر حذف کنیم و فرض هم بر این باشد که حرامزاده ها وجود ندارند قطعا نسل آدمیزاد باید منقرض شود. ولی در مورد همین دیوانگی که زناشویی می نامیمش ، من بر خلاف نظر مذهبیون که می گویند زن و شوهر باید یکدیگر را کامل کنند می گویم که هر آدمی چه زن و چه مرد اگر به ثبات و تکامل شخصیتی _ اخلاقی نرسیده ، بزرگترین جنایت را مرتکب می شود اگر تشکیل خانواده بدهد . متاسفانه زنان ما فرصت این را نمی یابند که پیش از ازدواج به حدی از ثبات برسند و خودشان را کامل زندگی کنند . تمام دوستیها و عشق بازی های قبل از آن هم فقط تجربه هایی ست که تکرار می شوند و بر عکس تمام چیزهایی که ما زنها در مغزمان نگه می داریم تا در مواقع لزوم بتوانیم آن ها را سر دلمان بیاوریم و یک کینه و یا اندوه گذشته را بازسازی کنیم ، این تجربهء جنس مخالف تنها چیزی ست که آن را دور می ریزیم .
من یک زنم و می توانم همجنسان خودم را تحلیل کنم و فکر کنم که لا اقل در زندگی کنونی ام هیچ گاه مرد نبوده ام .
زنان در مقابل قدرت و زور مردان خواهش و ظرافت دارند، در برابر حس زیاده خواهی و برتری جویی مردان دوست دارند که آن چیزی را که دارند حفظ کنند و کمتر ریسک پذیرند ، مردان به مفاهیم مجرد و کلی علاقه دارند و زنان به مفاهیم محسوس و جزیی ، مردان آزمایش و عمل می کنند و زنان تماشا و نظر ، حیثیت و آبرو ( که من هنوز نمی دانم چیست؟ ) برای مردان مهم است و زنان در مقابل خوشی و لذت را رجحان می دهند، احکام مردان منطقی و معقول است و احکام زنان ارزشی و عاطفی ، مردان رنج های روحی را بیشتر تاب می آورند و زنان رنجهای بدنی ، مردان خونسرد و گاها خشن اند و زنان مهربان و احساساتی ، مردان موشکافند و زنان روشن بین ، مردان آمر و مستقل اند و زنان مطیع و وابسته ، در عمل مردان جسورند و زنان با حزم و احتیاط ، ثبات قدم در مردان بیشتر است و زنان دمدمی ترند ، مردان اعتماد به نفس دارند و زنان بی عزمند ،مردان بی ملاحظه اند و علاقمند به آسایش خود و زنان از خود گذشته و فداکار ، مردان حسادت کمتری دارند ، در بعضی امور مردان بی تفاوتند و زنان کنجکاو ( یا فوضول !!!!) ، مردان بی وفا و زنان وفادارند ، مردان شیفته زندگی عمومی و زنان علاقمند به خانه هستند ، مردان اگر قرار باشد روی موضوعی فکر کنند تا ابد هم شده این کار را ادامه می دهند ولی زنان زود آن را رها می کنند و در عوض از این رها کردن و عدم موفقیت عصبی می شوند .اکثر این خصوصیات منجر به نوعی ضعف و آسیب پذیری در زنان می شود که اگر شما بگویید به نوع آفرینش زن ربط دارد و امری ست حتمی من می گویم که امری است محتمل و فقط در اثر خود ناشناسی به وجود می آید . هیچ کس جز خود ما نمی تواند زندگی ما را حرام کند و حسرت باقی بگذارد.
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آئینه ای فتاده به خاک
گفت :" حقا که گوهری یکتاست !"
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که :" ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست !"
ما همان روستا زنیم درست،
ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست
که در آئینه ء جهان بر ما
از همه ناشناس تر خود ماست.
(نيما يوشيج)
ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باشد و چون ما زنها عموما نمی توانیم به هم دلداری بدهیم و بار هم برای حمل یک نفره کمی سنگین است ، همه چیز همین طور وسط پیاده رو می ماند ، پیاده ها لگدش می کنند و شنوندهء عزیز هم به زودی آن را نه به عنوان یک راز که خاطرهء جالبی از دوستی غیر صمیمی با دوستی صمیمی در میان می گذارد و از وزن بار موجود می کاهد .
خیلی نگرانه که کار دست خودم بدم ( البته واقعا نمیفهمم نگران چیه؟)
![]()
هنر هدایت کردن
تحت مراقبت بوده و از ایشان مواظبت شده است و حتی یک کلام هم به ایشان گفته نشده که چنین کنند و چنان کنند. آزادی آنان به هیچ ترتیبی لمس نشده است. آنان به برده بدل نشده اند.
| Design By : Night Skin |



