تبليغاتX
لحظه های ماندگار


لحظه های ماندگار

اینجا خانه من است ! با آن که بسیار کوچک است من به راحتی در آن گم میشوم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388| ساعت 22:17| توسط رها| |

دیدی آخر خلاصه شدیم در چند خط نوشته ،

خاطره ای مبهم و چند جمله عاشقانه ؟

دیدی آخر ساعت خواب ماند

و کودکی هایمان را بردند دقیقه های سرد بلوغ ؟

دیدی آخر آفتاب داغ ظهر را باران شست

و خورشید را گم کردیم ؟

حالا باز تکرار کن که از تولد ثانیه ها نمی هراسی

هنوز آسمان وسعت دارد برای پرواز ...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388| ساعت 18:30| توسط رها| |

انگار به اندازه هزار سال زندگی ! خاطره دارم و خسته ام !

 همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن،همه........

اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.همه کارایی که کردم و نباید می کردم،همه کارایی که نکردم و باید می کردم،همه کارایی که کردن و نباید می کردن،همه کارایی که نکردن و باید می کردن.

این پیاز کوچک چه بهانه خوبیه برای دردهای بزرگ من !

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388| ساعت 19:53| توسط رها| |

اون سال اول ! ۲۹ بهمن ! یادمه شروع داستان بود !

چند روز قبلش روز ولنتاین بود و من غمگین از اینکه با وجود عشق شدیدی که اون طور ناگهانی بهت پیدا کرده بودم قدم زنان به سمت خونه میرفتم !

چه غوغای قشنگی درونم موج میزد !

اینکه عاشق شده باشی و نتونی اعتراف کنی ! که فکر کنی با توجه به شرایط تا اخر عمر باید توی قلبت نگهش داری و با خودت به گور ببریش !

اولین بار بود یه همچین حسی داشتم ! حس فریاد زدن ! انگار همه وجودم شده بود همون یک کلمه دوست دارم !
انگار جادو شده بودم ! هیچ وقت در زندگی یه همچین میل شدیدی برای اعتراف نداشتم !
تمام آرزوم شده بود این که فقط بهت بفهمونم که دوست دارم !

افسرده بودم از اینکه در روز عشاق ! عشق من نمیدونه که من عاشقشم !

از جلوی گل فروشی رد شدم ! ناگهان یک فکر به ظاهر احمقانه به سرم زد !

داخل شدم و به نیت تو یک گل سرخ برات خریدم !

در راه همین طوری که غمگین به گل قشنگ نگاه میکردم به خودم گفتم : آخه دیوانه !

این دیگه چیه خریدی !!!!!!!!! مگه میتونی بهش بدی آخه !؟

توی دلم باهات حرف میزدم و توی ذهنم مدام تجسم میکردم که اگه میتونستم اونو بهت بدم چه صحنه ای پدید می آمد ؟

رسیدم خونه و اون گل رو بعد از کلی نگاه و بو کردن خیلی عاشقانه گذاشتمش وسط یک کتاب شعر  تا خشک بشه و بتونم سالها برای یاد آوری اون احساس قشنگ نگاهش کنم !

اما ....

۲ روز بعد عشقم رو اعتراف کرده بودم ! صبح روز سوم همون گل رو از لای کتاب برداشتم و با کلی ذوق به سر رسیدی که دستم داشتی چسبوندم و بهت دادمش ! با اينكه ميشد يه گل جديد بخرم ! اما دوست داشتم همون گل اصلي رو بهت بدم با اينكه كمي پلاسيده شده بود !

فکر میکنی کدوم فرشته اونروز دم در اون گل فروشی توی گوشم زمزمه کرد که برات گل بخرم و قول داد کاری بکنه که به دستت برسه !؟

 قصه از كجا شروع شد .....

يه سلام عاشقونه ....

...

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388| ساعت 23:22| توسط رها| |

آزاد و رَها
 

همچون آينه‌يي
 
 
  که تکثيرت مي‌کند.
 

بگذار
 
 
  آفتاب ِ من
 
 
  پيرهن‌ام باشد
 
و آسمان ِ من
 
 
  آن کهنه‌کرباس ِ بي‌رنگ.
 

بگذار
بر زمين ِ خود بايستم
بر خاکي از بُراده‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.
 

بگذار سرزمين‌ام را
 
 
  زير ِ پای خود احساس کنم
 

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388| ساعت 10:23| توسط رها| |

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388| ساعت 8:50| توسط رها| |

خيلی دوست داشتم به تو فکر کنم،
تو خيالم دستت رو بگيرم
با هم بريم قدم بزنيم از هفت تیر تا اون رستوران همیشگی ...


تا همون پارک هميشگی
با بطالت با گِل های يادگار بارون
با همون سکوت آشنا، وقتی که کنار هم بوديم


با اون نگاه های کشنده غرق در خواهش
تا يک لحظه که دستان هم را بگيريم
با شرم وقتی که کنار هم می نشستيم
با شرم وقتی دستامونو نمیدونستیم چکار کنیم

وقتی در آغوشم می کشيدی
تا بوسه های آرام قد يک دريا
را به صورتم هديه کنی
با آن لبخندهای زیبا


تا آن روزهايی که کنار هم از صبح تا عصر سپری می شد
تو اسطورهء زيبايی بودی، افسانهء پاکی بودی،
اسطورهء شجاعت

غبطه می خوردم که نمی توانم چون تو بی باک
داستان زيبايمان را بيان کنم
و بر آدم ها بخوانم حقيقت شعر بی نظير عشق پاکمان را
تا بدانند که عشق در ميان هر دو دست خيس
سبز می شود، می رويد و مثل پيچک آنها را پيوند می دهد.


چه اهميت دارد اگر سخت می گرفتند که تو و من با هم باشيم
من به لحظه هايی خوشنود بودم که قلبم تو را در تمام وجودم فرياد می زند
اين تمام زندگی من بود

به ياد تو گريستن
و دعا پيش خدا که بيش از من، مراقبت است
و بدان هرگاه که دلتنگی کنی، فرشته ای هست که ببوستت...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388| ساعت 13:4| توسط رها| |

من، نیمه تاریک ماه هستم.
من، سکوت را دوست دارم فقط بخاطر ابهت بی پایانش...
 فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش...
 فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر "فلک کج مدار" ...
و تنها پاییر را می پرستم بخاطر عدم احتیاج، بی اعتنایی اش به بهار...
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388| ساعت 12:48| توسط رها| |

روح من بند نمی خواهد ...

بدون بال پرواز می کنم ...

در سطر به سطر نوشته هایم ...

دردی پنهان است ...

چرا که من ...

مجموعه ای از غم ها ...

وشادی های زندگیم ...

گاهی مقاومت میکنم ...

و گاه

سر تسلیم فرود میآورم ...

و تو ای عشق کهنه ....

گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطراتم می آیی ...

تو مرا یاد کنی یا نکنی ...

من به یادت هستم ...

آرزویم همه سر سبزی توست !

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388| ساعت 8:15| توسط رها| |

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را  ، با بغض می خورم

 

عمری است  لبخندهای خود را

در دل ذخیره می کنم:

                               باشد برای روز مبادا !

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388| ساعت 5:2| توسط رها| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت

كد ماوس