تبليغاتX
**** زنده باد خودم ****











**** زنده باد خودم ****

"دشمن خويش را دوست بدار " من اطاعت كردم و بر خود عاشق شدم !
لياقت عاشقي
سلام

قبل هر چیز بزارین به اعتراض برخی دوستان جواب بدم در رابطه با مدل به هم خوردن رابطه برادرم با اون دختر ! البته خیلی احمقانه به نظر می رسه که بخوام برای یه عده توضیح بدم ولی از سر دلسوزیه نه وظیفه ! نمیخوام زیاد به اعصابشون فشار بیارن !

توی رابطه این بنده خداها ! این دختر خانم بود که هر دفعه تا تقی به توقی میخورد قهر میکرد و میرفت و آخرین بار هم والا قرار شد ما بریم خواستگاری که خانم گفته بودن برادر بزرگم و زنش نباید بیان من خوشم نمیاد ( جاری بازی ) که خلاصه سر این موضوع دعواشون شده بود و دختره به هم زده بود !

برادرم هم بهش گفته بود اگه ایندفعه هم بخوای بری باز مثل همیشه ۶ماه غیبت بزنه و بعد بیای بگی با چند نفر دیگه دوست بودم و بعد بیای باز ادای عاشقا رو در بیاری بدون که دیگه من نیستم !!!!!!!!!!!

می دونین ! دختر یا پسری که اومده بود به این موضوع شخصی و خنده دار اعتراض شدید مطمئنن شکست عاطفی سنگینی خورده بود در نتیجه از پسرها متنفر شده بود و هر چیزی که این موضوع رو براش تداعی میکنه باعث عصبانیتش میشه ! حالا روی سخن من با همین بنده خدا و امثال ایشون هست !

ببین دختر گلم ! یا نه پسر گلم ! ( فرقی نمی کنه ) ! وقتی وارد یه رابطه میشی همون اول بسم الله همه وجودت و عاطفه خودتو توی رابطه سر مایه گذاری نکن !!!!!!!!!!!!!!!!

اونقدر به طرف وابسته نشو که اگر فردا طرف تو زرد در اومد کاملا از پا بیوفتی ! البته نه اینکه من خودم اینطوری بودم خیر ! من هم از اون آدمهای احمقی بودم که یک بار چنان عاشق شدم که وقتی ناچار شدم از اون رابطه خارج بشم تا ۳ سال حس میکردم خودمو گم کردم ! تازه اشتباه دیگه ای که کردم این بود که یک دفعه نتو نستم از رابطه خارج شم ! به یارو اجازه میدادم که هی روی اعصابم راه بره یعنی چطوری؟ یعنی اینکه یک ماه با قدرت تمام تحمل میکردم ! قطع رابطه میکردم ! بعد یک ماه تا با التماسهاش رو به رو میشدم دلم میسوخت و می بخشیدمش دوباره سر یک هفته جونم به لبم می رسید دوباره از از سر !

غافل از اینکه با وجود اون همه عشق !!!! انگار به جای یک بار ۱۵ بار بخوان آدم رو اعدام کنن !

رابطه ای که به گه ( البته با عرض ببخشید چون لفظ دیگه ای در شانش نیست ) کشیده میشه نمیشه درستش کرد !وقتي ميفهمي طرفت دروغگو ! خائن ! يا هر چيز ديگهاي توي اين مايه است ديگه ول كن برو ديگه ! برو دنبال يه آدم با لياقت بگرد كه اگه ميخواي چيزي رو به پاش بريزي بعدا به خودت فحش ندي !

الان كه يادم ميوفته فقط تاسف به حال و روز اون موقع خودم ميخورم !‌ زماني كه ميتوست صرف شادي و تفريح و .... من بشه ! صرف گريه و زاري و غم و غصه شد !!!!!!!!!!!!

حالا ميبينم تا بخواي از اين آدمهاي مزخرف فت و فراوون همه جا ريخته ! به اونها نميشه خورده گرفت ! من احمق بودم كه يه همچين كسي رو براي عاشق شدن انتخاب كرده بودم !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت10:17توسط |
سلام

به جان خودم توی این مدت ۲ دفعه آپ کردم اما پرید ! یادم میره کپی بگیرم ! در نتیجه وقتی پست نمیشه میپره خوب !!!!!!!!!!!!

دیروز یه مطلبی راجع به آرمین فسقل نوشته بودم که آخرش پست نشد و خلاصه اش رو دوباره مینویسم :

چند روز پیش برادرم که دانشجو هست اومده بود دنبال من و آرمین خان !

توی ماشین بحث سر دوست دختر قبلی آقا دادش بود که ما همگی میشناختیمش و ۷ سال بود که با برادرم دوست بود و ما نفهمیدیم چی شد که با هم به هم زدن و یک ساله که برادرم با یه دختر دیگه دوسته ! خلاصه داشت میگفت آره این جدیده مثل قبلی برام نمیشه ! اون احساس دیگه تکرار نمیشه و منم با کنجکاوی ( فضولی )  وانمود میکردم متوجه نمیشم که بیشتر توضیح بده !

یک دفعه آرمین سرشو آورد جلو و گفت : ببین مادر من ! منم همین طوری هستم ! از وقتی یاسمین که توی مهد کودکمون بهش انگشتر دادم رفته شمال که اونجا بره مدرسه  دلم براش خیلی تنگ شده ! آخه از وقتی رفته زندگیمون به هم خورده ! حالا هم چاره ندارم ! با این که دلم برای یاسمین تنگ شده مجبور شدم برم با ارشین دوست بشم آخه ارشین آخر خطمه دیگه !!!

من :    

نمیدونم توی مهد کودک اینا چه خبره به خدا !!!!!!!!!!    هر آنچه اصطلاح لاتی هست بچه با احن کاملش بلد شده ! هر چیزی میخواد تعریف کنه همش هی میگه آره نمی دونی مامان چه خفففنه !!!

اونروزی هم سر میز نهار توی مهمونی یه چیزی تعریف میکرد هی میگفت ! آره این یارو رو پیچوندم ! اون یکی رو هم پیچوندم !!!!!!!!! بهش میگم ببینم هی میگی پیچوندم یعنی چی ؟ بادی به غبغب انداخت و با افتخار گفت : یعنی گولش زدم و کاری که میخواد براش انجام ندادم ! به اصطلاع دیگه  سرشو کوبوندم به طاق !

من :"   بله متوجه شدم !  اون : مامان دوزاریتون خیلی اوراقه

من موندم ایشون برن مدرسه چه شود !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت9:22توسط |

 

تولدم مبارک !!!!!!!!!!!!

امروز روز ۵ مرداد تولدمه !

 

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت16:33توسط |
سلام

دیروز ۲ ساعت مرخصی گرفتم که برم آقای فسقل خان رو برای معاینات سلامتی ( جهت ورود به اول دبستان ) ببرم مرکزی که اعلام کرده بودن ! اون مرکز از قضا دبستان دخترانه ای بود که سال پنجم ابتدایی رو اونجا گذرونده بودم و دوره راهنمایی رو هم در مدرسه کنار دستیش گذرونده بودم ! از زمان پایان دوره راهنمایی پامو توی اون کوچه نگذاشته بودم برای همین همین که پیچیدم توی کوچه یک دفعه کلی خاطره مبهم و غیر مبهم اومد جلوی چشام ! با توجه به اینکه ابتدای کوچه مدرسه راهنمایی بود اولین چیزی که یادم اومد ردیف پسرهای شیطونی بود که همیشه موقع تعطیل شدن مدرسه توی کوچه اون ور پیاده رو صف میکشیدن !!!!!!!!!

فکر بد نکنیدها !!!!!! من متاسفانه جز اون دخترهای شیطون نبودم که با پسرها قرار میگذاشتن !!!!!!! راستش پدرم یه جوری منو بار آورده بود که اصلا از پسرها میترسیدم و به نظر موجودات فوق العاده شروری میومدن و همیشه موقع راه رفتن تو خیابون اگه مثلا یه پسر از این ور پیاده رو میومد من مثل احمقها راهمو کج میکردم میرفتم اون ور پیاده رو !!!!!!!!! خلاصه ..... رسیدیم به دبستان و رفتیم داخل ! خیلی برام جالب بود که هنوز همه چیز عین سابق بود ! همون نیمکتها ! همون سرویسها و آبخوریها و همون خط کشیهای منظم سر صف ! اولین چیزی که یادم اومد سیلی سختی بود که از یکی از بچه های مدرسه خورده بودم ! طرف دوستی بود فوق العاده چاق که پدر و مادر مسنی داشت که با سختی و دوا و درمون بچه دار شده بودن و دختره یک کم مشکل دار بود ( عقب افتادگی ) بعد یه روز به یه بهانه کوچیک همچین با دست سنگینش زد توی گوشم که برق از چشام پرید بعدش هم بوسم کرد !

یادش به خیر ! البته نمی تونم بگم دوران خیلی خوبی بود چون به نظر من یا حداقل توی زندگی من دوران بچه بودن جز تلخ ترین دوران زندگیم محسوب میشد چون فقط همون زمانها بود که از موضع ضعف مجبور بودم عمل کنم و زورم به کسی نمی رسد و دنیا به نظرم خیلی خشن و بیرحم میومد ! چرا؟

خوب معلومه ! چون من با اینکه تا مدتها یکی یه دونه بودم ولی به دلیل کارمند بودن مادرم میرفتم خونه مادر بزرگم که غیر از مامانم ۶ تا بچه دیگه توی خونه داشت و با من بیچاره مثل فرزند هفتم یه خونواده پر جمعیت برخورد میشد ! هرکی هر گندی میزد می انداختن گردن من !!!!!!!!!! و تازه موقع تقسیم خوراکیها به من بیچاره همیشه از همه کس کمتر می رسید ! یا شاید اصلا نمی رسید ! از طرفی تا ۴ ابتدایی مدرسه ای میرفتم که افتضاح بود و تنبیه بدنی میکردن و چنان رفتارهای وحشتناکی با بچه ها داشتن ک حتی اگه اون بلا سر کس دیگه ای هم میومد تو مدتها از کابوسش نمیخوابیدی ! جالب اینجا بود که حالا که فکرشو میکنم می بینم خیلی از معلمهامون از نظر روانی مشکل دار بودن و بچه های معصوم رو عذاب میدادن ! یه بار یه معلم گوشهای یه بچه ای رو گرفت و بلندش کرد و سرشو زد به دیوار !!!!!!!!! ماها داشتیم از ترس سکته میکردیم ! یه بار یه دختر دیگهای رو سر صف بالای سکو بردن و از همه خواستن هو کننش ! جوری شده بود که خود بچه ها مرامی پشت همدیگه رو میگرفتن ! واقعا خدا از گناهشون نگذره ! به نظرتون من چه جور بچه ای بودم ؟ حتی حدس نمی تونین بزنین !

من یه بچه فوق العاده حساس و ساکت بودم ! بر عکس الان !!!!!!!!!!!!! بچه ای که از ناملایمات سریع سرخورده میشد و همیشه به همراه یک بچه ساکت دیگه زنگهای تفریح کنار حیاط میایستادیم و با کسی قاطی نمیشدیم ! و حرفهای بزرگتر از سنمون میزدیم ! یادمه یه روز سر صف گفتن میخوان نمایش بازی کنن و دنبال یکی میگردن که نقش پیامبر رو بازی کنه ! همه دوست داشتن این نقش رو بگیرن ! ولی من توی افکار خودم بودم و برام اصلا مهم نبود ! بعد ناظم گفت کسی باید این نقش رو بگیره که خییییلی جدی باشه و اصلا نخنده ! یک دفعه من دیدم کل بچه های سر صبحگاه انگشتشونو به طرف من نشونه گرفتن و منو نشون دادن  ! ناظم هم گفت دقیقا خودشه ! اصلا نمیخنده ! البته من حاضر نشدم اون نقشو بازی کنم ولی همیشه این سوال در ذهنم بود که عجب موجود بد اخمی بودم که کل مدرسه به وضوح اینو می دیدن ! یادمه هر اتفاق ناگواری هم که برام میوفتاد به هیچ کس نمیگفتم ! نمره هام همیشه خوب بود ولی حس میکردم صبوری بیش از اندازه ام باعث میشد دیگرون قصد آزارمو داشته باشن ! بیخود نیست میگن بچه های آروم توی بزرگی شر میشن ! دقیقا ماجرای منه ! بچه بودم بسیار درون گرا و در بزرگسالی بسیار برون گرا شدم ! الان تحمل یه آزار کوچولو رو ندارم و هر کی کوچکترین اذیتی بکنه اجدادشو میارم جلوی چشماش ! حالا چرا اون طوری بودم و حالا اینطوری شدم خدا داند و فروید !!!!!!!!!! گفتنی زیاده فقط اینو میدونم که اصلا دوست ندارم به عقب برگردم ! حتی یک روز ! حتی گاهی با خودم فکر میکنم که خاطرات شیرینم هم دوست ندارم تکرار بشن ! از اون آدمهایی هستم که فقط جلو رو نگاه میکنن ! خوشم نمیاد حتی دیروز دوباره تکرار بشه !

بر عکس من آرمین اصلا بچه ای نیست که زور رو تحمل کنه ! تازه زورگو هم هست ! من خوشحالم که به نظرم اون میتونه کاملا از پس خودش بر بیاد ! دیروز بردمش سنجش بینایی و شنوایی و هوش ! وقتی از اتاق اومد بیرون خانمه گفت : خانم بچه فوقالعاده تیز و با هوشی دارین فقط نشستن بلد نیست ! کل اتاق منتو به هم ریخت ! الان کسی بره فکر میکنه گردباد اومده ! و با خنده دستی کشید به سر بچه !!!!!!!!!!!!!! دکتری که آخر سر همه چیز رو تایید کرد برای فسقل قرص ریتالین تجویز کرد و من بیچاره چون میخواستم قرص خارجی بخرم کلی پول پیاده شدم و با خوشحالی رسیدیم خونه و یه قرص بهش دادم ! خوشحال بودم و گفتم الان آروم و مودب میشینه سر جاش !!!!!!!!!! چشمتون روز بد نبینه ! از همیشه بدتر شده بود !!!!!!!!!!!!! اصلا تا ساعت یک نصفه شب نخوابید ! مدام بپر بپر کرد و حرف زد ! آقای شوهر وقتی اومد با تعجب گفت عججججججججججججججججججججججب این چرا اینطوری شد؟  بعدشم که ما بعد از ظهر به قصد خواب دراز کشیده بودیم دیدیم اومده محکم خودشو میزد و میگفت ببین مامان چه قشنگ خودمو میزنم ؟

شوهرم گفت : این بچه قرص نمیخورد خودزنی نمی کرد

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت10:5توسط |
آخي آخي آخي ...................

چقدر دلم ميسوزه از اينكه در گذشته ۲ بار وبلاگم رو حذف كردم

الان مثل سگ پشيمونم ! چون اون موقع ها خيلي شوخ طبع و شيطون بودم و نوشته هام خيلي خنده دار بودن ! خيلي خوب بود اگه حذف نشده بودن و من الان ميتونستم نظراتم رو دوباره چك كنم !‌

تازگيها وقتي توي وبلاگ بعضي از دوستان ميرم و نظرات اون زمانهاشون رو نگاه ميكنم تعجب ميكنم كه عجب شيطوني بودم اون وقتها !!!!!!!!!!!!!!

يكي ميشنيدم ۱۰ تا جواب ميدادم !

كي فكرشو ميكرد يه هو اينقدر خانوم و باشخصيت بشم !؟‌هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستي امروز مسابقه شنا رو دادم و اول شدم !‌ دقيقا به همين راحتي ...........

مثل آب خوردن !!!!!!!!!!!! فقط جانم داشت از كف مي رفت !

الان هم دارم از حال مي رم به خدا !

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت15:50توسط |
یک انسان خوب
اول همه تشکر میکنم از دوستان خوبم که هوامو دارن و بهم سر می زنن خصوصا از مریم و سحر گلم که وبلاگ ندارن برم پیششون از شرمندگی در بیام ! ممنون که نگرانم هستین ! بقیه دوستان گل هم که بهشون سر میزنم انشالله !

نمی دونم چند نفر از آدمها مدل ازدواجشون مثل منه ؟

من با عشق و عاشقی ازدواج نکردم ! با دوست داشتن شروع کردم !

 

من خودم شوهرمو انتخاب کردم ! اولش همکار بودیم بعدش اومد خواستگاری ! بعدش چون بگی نگی از نظر فرهنگی یک کم فاصله داشتیم ( خانواده اون خیلی مذهبی بودن و ما معمولی ) خانواده ها خیلی راضی نبودن ! اما ما به آشناییمون ادامه دادیم و همه تقریبا می دونستن ! تا اینکه بلاخره راضیشون کردیم

من از اول هم در کنار این آدم آرامش زیادی داشتم ! یه تکیه گاه آرام که همیشه مطمئنی پشتت هست ! هیچ وقت بابت هیچ کاریت تنبیهت نمیکنه ! همیشه بهت توجه داره و اصلا دوست نداره ناراحتی و زجرتو ببینه ! هیچ وقت سعی نمی کنه یه کاری بکنه که جلز و ولزتو دربیاره ! فقط یه ایراد داره و اونم اینه که سر و زبون نداره و احساساتشو نمی تونه درست منتقل کنه ! در نتیجه چی میشه ! هیچ وقت اون راه اسرار آمیز قلبتو که باعث شدت تپش اون بشه نمی تونه کشف کنه !!!!!!!!!!!!

توی نگاهش تو همیشه یه چیز ثابت می بینی ! نمی دونم چیه ! محبت ! ولی هیجان و آتیش و ... نه از این خبرها حداقل به نظر من نیست ! البته اون همیشه منو محکوم میکنه که در این مورد اشتباه میکنم ! روابطمون عالیه ! هم خصوصی و هم سلایقمون ! همیشه سر خرید هر چیزی توافق داشتیم ! سر انتخاب هر چیزیتوافق داشتیم ! اولش خیلی خوب بود !!!!!!! خیلی !!!!!!!!! آرامش توی زندگی با اون باعث شد که من که یه دختر عصبی فوق العاده لاغر بودم در عرض ۶ ماه ۱۵ کیلو چاق بشم و کلی رو بیام و از نظر اخلاقی آرمش فوقالعاده ای پیدا کنم اما بعد چند سال همین رو آمدن و جذاب شدن باعث شده بود که متوجه شیطنتهای فراوان اطرافیان بخصوص همکاران و غیره ... بشم . اولش خیلی اهمیت نمی دادم ولی بعد چند سال این سوال برام مطرح شد که چرا یه چیزی حس میکنم توی زندگی کم دارم ؟ اون چیه !؟ چرا حس میکنم دارم با برادرم زندگی میکنم ! چرا هیچ هیجانی توی زندگیم نیست ؟ چرا همه روزها مثل همه ! چرا آقای شوهر وقتی به خودم می رسم قربون صدقه ام نمی ره ! ؟ تازه این حالات دقیقا مصادف شده بود با دانشگاه رفتن من و متاسفانه اغلب بچه ها ی دور و بر همه سنینی بودن که یا دوست پسر داشتن و یا نامزد بود و یا تازه داشتن ازدواج میکردن و هر چه دورو بر من بود حاکی از عشقهای آنچنانی و جذابیتهای این دوره ها بود ! خلاصه حسابی دپرس شده بودم و حس میکردم مشکل بزرگی توی زندگیم دارم ! حس میکردم اشتباه بزرگی کردم که بدون عشق ازدواج کردم و حالا مجبورم تاوان این ازدواج اشتباه را تا آخر عمرم پس بدم ! بداخلاقیهام شروع شد ! بهانه گیریهام شروع شد ! البته اون هم مقصر بود چون هر چقدر واضح راجع به نیازهام صحبت میکردم اون بیشتر توی لاک خودش می رفت ! خلاصه یه مدت نسبتا زیادی یک کم اوضاع قمر در عقرب شده بود و من شدیدا احساس تنهایی و بدبختی میکردم ! مرور زمان و دیدن آخر و عاقبت اون ارتباطات به اصلاح عاشقانه و توجهات آنچنانی که بسیار سطحی و مسخره بود و من شاهد بودم که بعد یه مدت چطور رابطه هاشون از هم می پاشید باعث شد که من بسیار قدر آقای شوهر عزیز و بلوغ فکری و شخصیتشو بدونم ! البته این پروسه به همین راحتی که  نوشتم نبود و من و آقای شوهر در این راه سختهای زیادی کشیدیم ! خصوصا من ! چون درگیریهای درونی زیادی رو تحمل کردم ولی خوب بودو لازم ! مثلا خیلی برام جالب بود که دیدم اغلب مردای خوش بر رو و خوش سر و زبون و عاشق پیشه این استعدادهاشون در برابر بیش از یک زن به فعلیت در میاد !  شوهر عزیز من یک مرد کامل خانواده هست و من خیلی دوسش دارم ! ازش ممنونم که به من به چشم یه انسان نگاه میکنه نه یک عروسک فرنگی خوش بر رو که باید مدام جلوش به قر و فرم برسم ! ازش ممنونم که توی ۱۰ سال زندگیمون تا حالا حتی یه توهین کوچولو هم بهم نکرده !  

تازه مسئله بعدی هم اینه که متوجه شدم بر خلاف انتظارم وابستگی من به اون غیر قابل توصیفه ! تا اونجا که به خاطر یک کاری مجبور شد یه روز و یک شب بره مسافرت من داشتم از غصه دوریش می مردم !

نتیجه اخلاقی : باید قدر آدمهای عزیز دور و بر رو دونست ! همسر کسیه که       همراه و شریک هیشگیه آدمه ! اگه یه وقتایی توی زندگی رروزهای ابری پیش بیاد انصاف نیست که همه چیزرو ببریم زیر سوال ! انتخاب یک انسان خوب برگ برنده اییه که هیچ وقت پشیمانی به بار نمیاره ! مثلا اگه ما دچار عشق نسبت به یه آدم مشکل دار بشیم بعدا که اون عشق کمرنگ بشه به وضوح می بینیم که اون آدم به راحتی میتونه ما رو زیر پا  له کنه ! اما اگه طرفت انسان باشه ! می بینی که راضی به اذیت کردن دشمنشم نیست چه برسه به همسرش !

*************************************************

تازگیها وقتی میریم بیرون تا چشمم به یه دخمل کوچولوی مامانی میوفته با این لباسهای تابستونی مامانی فوری آستین همسرو میکشم و میگم : از اینا !!!!!!!!

از اینا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از اینا میخوام ! و اونم لبخندی می زنه و دستمو میکشه و از اون صحنه دورم می کنه ! آخه بنده خدا می دونه که من تصمیماتم یک کم احساسی هست و این فعلا سوژه جدیدمه !!!!!!!! یه مدت بگذره یه سوژه دیگه پیدا میکنم !

*********************************************************

این تیکه رو باید قبل همه مینوشتم ببخشید !

درگذشت خسرو شکیبای رو واقعا تسلیت میگم ! دیروز یه پیامک اومد که خسرو شکیبایی در گذشته اولش باورم نشد فکر کردم شاید سر کاریه ! اما متاسفانه خبر درست بود و من واقعا متاثر شدم ! واقعا حیف بود .

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت9:27توسط |
سلام علیک !

خوب خوب خوب ! امروز بزارین اخباروار خبرها رو بدم بهتون !

۱- پریروز رفتم استخر برای شنا ! اصلا حال نکردم ! چون آب استخر گرم بود ! الان هم وقتی یادم میوفته حالت تهوع بهم دست میده آدم بعد یه مسیر طولانی گرم توقع نداره بپره توی اب گرم ! عقلشون نمی رسه؟

بعدشم جکوزیشون تقریبا آبش جوش بود !!!!!!!!!!!!!!! حالم به هم خورد ! اخر سر مجبور شدم برم بایستم زیر دوش آب سرد یک کم دمای بدنم کم بشه !

چند وقت دیگه باید مسابقه شنا بدم . تا حالا ۴ بار که توی ارگانمون شرکت کردم همیشه اول شدم ولی از آخرین باری که مسابقه دادم ۴ سال میگذره و من دیروز که شنا میکردم حس کردم که اصلا توان مسابقه دادن ندارم !
دقیقا ۳ ساله که استخر نرفتم !

راستش با دریا بیشتر از استخر حال میکنم ! هر چند که آقای شوهر همش میگه دریا کثیفه ولی من به خرجم نمی ره ! ببینین وقتی میری استخر حالت از بوی کلر و وایتکس و این همه آدم که اطرافت دارن شالاپ و شلوپ میکنن به هم میخوره !!!!!!!!!!!!!!!! به خدا دیروز چشمام شده بود ۲ تا کاسه خون !!!!!!!

اما !!!!!!!!!!!!! اما !!!!!!!!!!!!!!! دریا !!!!!!!!!!!!!

یادمه آخرین باری که رفتم توش تابستون پارسال بود ! دریا آروم و آبی .... و آب خنک بود ! بوی آب طبیعی و معرکه بود و آفتاب خیلی قشنگ توی صورتم میتابید و صدای دریا و مناظر اطراف ........

روی آب به پشت دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم و سعی میکردم تمام لذات اطرافم رو سیو کنم !!!! از همه جالب تر این بود که اقاي شوهر توي اب خيلي خوشمل شده بود !‌چون چشماش خيلي روشنه وقتي توي آب بود عكس آب افتاده بود توي چشما ش و خيلي صورتش به نظرم قشنگ ميومد !!!!!!!۱خلاصه اون وسط مسطا بد جوري چشم چروني ميكردم و از همه گوگولي تر اينكه دويدم سمت آرمين و با شيطنت كشوندمش توي آب ! وايييييييييييي چه حالي ميده وقتي از شدت سرما دندوناش به هم ميخوره و خودشو محكم به ن ميچسبونه كه نيوفته توي آب و من تن لخت و خيس و شورشو مدام غرق بوسه ميكنم !!!!!!!!!!!!

نمي دونم سنم داره بالا مي ره اينطوري شدم و يا ......به هر حال اين لذتها كه البته قبلا اصلا بهش توجه نميكردم  چند ساله خيلي خيلي به چشمم مياد !!!!!!!!!!!!

۲- امسال چون ماشين رو فروختيم فعلا از اين لذتها خبري نيست !

۳ - ديروز توي شركتمون بحث زلزله بود و من ديشب از ترس نمي تونستم بخوابم ! حتي وقتي خوابم برد با هر غلطي كه ميخواستم بزنم به آقاي شوهر ميگفتم وايييييييييييي اگه زلزله بياد چكار كنيم ؟

همه چيز و همه كس يه طرف ! آرمين يه طرف !!!!!!!!!!! همش از خودم ميپرسم اگه طوري بشه من بايد براي بچه ام چكار كنم ! آيا فرصت ميكنم كه بپرم بغلش كنم و خودم بندازم روش و سپر بلا بشم براش ؟ ولي بعد ميگم خوب اگه همين طوري كه بغلش كردم اگه بميرم كه اون بدبخت اون زير چكار كنه ؟ از هر زاويهاي به اين موضوع نگاه ميكنم مي بينم واييييييي چه فاجعه اي ميشه به خدا !!!!!!!

به خودم ميگم شبا بهتره با پوشش كامل بخوابم تا اگه طوري شد يكي بياد نجاتم بده ! بلاخره توي اين دوره و زمونه  به قول دوستان زن بودن خودش يه جور جرمه !!!! بيان ببينن مچ دستمون بيرونه احتمالا ميگن حرومه اين خانم رو نجات بدين بزارين بميره !!!!!!!!! اي بدبخت ما خانومها !!!!!!!!!!!!! كه بر و رومون و هيكلمون و انداممون به جاي افتخار بايد باعث عارمون باشه !!!!!!!!!!! به جرم زن بودن چه توهين ها و زورها كه بهمون نميگن !!! بي خيال  !

۴ - چند وقته عجيب به فكر داشتن بچه دوم افتادم !‌يه دخمل كوچولوي ماماني !!!!!!!!!!

اما كي ميتونه تضمين بده بعدي دختره ؟ اگه پسر شد چي ؟ چند روز پيش به آرمين گفتم ماماني دوست داري يه خواهر خوشگل برات بيارم ؟ گفت نه ؟ ۷ تا پسر بيار !!!!!!!!!!

گفتم اي به چشم !!!!!!!!!!!‌واقعا حيفه كه تو ۷ تا نشي مادر !!!!!!!!!!!!!!!۱

خلاصه بعد از كلي تفكر به اين نتيجه رسيدم كه بهتره به جاي اين كه يه بچه كه معلوم نيست آخرش پسر بشه يا دختر !‌بيارم يه بچه به سر پرستي قبول كنم كه بعد از كلي تحقيق فهميدم شرايطش خيلي سخته و آقاي شوهر هم آب پاكي ريخت روي دستم و گفت كه اصلا بچه نميخواد !!!!

و من بيچاه پيش خودم فكر كردم كه آرزوي داشتن يه دخمل گوگولي رو به گور خواهم برد !!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت11:58توسط |
غار علیصدر
چقدر دلم تنگ شده براي يه سال و نيم پيش !!!!!!!!!

زماني كه تازه با اين دنياي وبلاگ و وبلاگ نويسي و چت و ...... آشنا شده بود و حسابي جذبم كرده بود !

از قضا چون تو شركت جا به جا شده بودم و هنوز كارم معلوم نبود حسابي وقت داشتم براي پرسه زدن تو دنياي مجازي !

همكارم كه يه آقا بود و با هم تو يه اتاق كوچولو بوديم و ميز اون رو به روي من بود حسابي از كاراي من تعجب كرده بود !‌البته خودش بهم ياد داد چطوري وبلاگ بسازم ولي وقتي ساختم هر كاري كرد آدرس وبلاگم رو بهش نگفتم آخه يه جورايي با هم رقيب كاري بوديم و من خيز برداشته بودم كه جاشو بگيرم و اون مقاومت ميكرد ) البته الان موفق شدم و اونم الان تو يه قسمت ديگه اي كه آرزو داشت بره رفته و روابطمون خيلي بهتر از اول شده ! )

خلاصه اون بنده خدا تمام مدت از پشت ميزش صورت خندان منو نگاه مي كرد و تق تق كليدهاي كيبرد رو مي شنيد كه من باهاش تند و تند تايپ ميكردم !!!!!!!!! چه روزاي خوبي بود   

يادمه خدمتكار مون كه خيلي هم فضوله يه بار گفت : خانم .... فكر كنم داري داستان مي نويسي ! چقدر تايپ ميكني ؟  

توي خونه هم تا مي رسيدم مي پريدم جلوي كامپيوتر ! ( خلاصه آخر بي جنبه بازي )

اما حالا حداقل روزي ۲ بار وبلاگم رو باز ميكنم تا نصفه مينويسم و بعد حوصله ام سر مي ره و بدون اينكه پستش كنم دوباره وبلاگ رو مي بندم !

عشقم به دنياي مجازي كمرنگ شده اما هنوز وجود داره چون دلم براي اون دوران تنگ ميشه !

شايدم چون خيلي كمرنگ شدم و در نتيجه دوستام هم كمرنگ شدن يك كم بي علاقه شدم

.......................

مطلب بالا رو پست كردم و وقتي برگشتم ديدم يكي از دوستان برام نوشته من ۳ ساله مي نويسم و هنوز خسته نشدم و اين نشون ميده كه هر مشكلي هست بايد در خودم جستجو كنم و احتمالا چون خيلي وقته ننوشتم پشتم باد خورده  !

گاهي به خودم ميگم بابا كاري نداره كه هر اتفاقي كه هر روز ميوفته بنويس !!!!!!!!! اونم از نقطه نظر طنز!

جمعه جاتون خالي رفتيم همدان ! از اين تورهاي يه روزه ! از طرف محل كارمون رفتيم ! خيلي خسته شديم چون ساعت ۵ سوار اتوبوس شديم و ساعت يك نصف شب از اتوبوس پياده شديم !

توي غار عليصدر خيلي عالي بود خصوصا كه آرمين پسرم خيلي ذوق كرده بود و دائم شيرين زبوني ميكرد ! بهش گفتم مامان جان دستتو بكن تو آب ببين چه خنكه !!!مي ترسيد ! مي گفت نه ميوفتم توي آب ! من گفتم عزيزم ميگيرمت ! برگشت اخماشو كرد توي هم و گفت : ببين مامان ! بهتره دست از سرم برداري بزاري عشق و حالمو بكنم !!‍! منم گفتم چشششششششششششم !!!!!!!

بعد شروع كردم شيطنت !!!!!!!!!  يك دفعه از جام ميپريدم مي گفتم آخ آخ اونجا رو ووووو يه تمساح !!!!!!!! ( تخته سنگي كه واقعا مثل يه تمساح خوابيده توي آب بود !)   آخ آخ اونجا رو پنجه عقاب !!!!!!!!!! نگاه كنيد داره تكون ميخوره !!!!!!!!!!! عقابه الان پاشو ميكشه ! كوه رو سرمون خراب مي شه !!!!!!!!!! خلاصه كلي سر به سر فسقلي گذاشتم ! موقع برگشت هم رفتيم توي رستوران غار و من هوس آبگوشت ديزي كردم و يه دل سير آبگوشت خوردم و شوهر عزيز كه كلي از كو بيدن گوشت و لپها باد كرده من و پياز خوردنم و .... حال كرده بود چپ و راست ازم عكس ميگرفت و منم گوشت كوب رو براي هر عكس به عنوان دكور ميچرخوندم ... خلاصه ملت نگاه ميكردن پيش خودشون ميگفتن اين ديوونه ها كين ديگه ؟

خلاصه جاتون خالي توي غار خيلي خوش گذشت و توي اتوبوس نه !!!!!!!!

آدم با ماشين خودش بره خيلي حالش بيشتره ! ميتوني حداقل موزيك گوش كني يا هر جا خواستي نگه داري !!!

خبر بعدي اين كه فسقلي رو امسال مدرسه ثبت نام كرديم ! ولي خيلي دلم شور مي زنه !‌ انگار برگشتم به سالها قبل و خودم دارم مي رم مدرسه ! همش ميترسم كه نكنه بلايي سرش بياد !‌نكنه درس خوب نخونه !‌نكنه بزننش !و ... گاهي اونقدر از این فكرها ميكنم كه به دلپيچه ميوفتم و شوهرم بهم دلداري ميده كه بابا مگه فقط همين يه بچه داره مي ره مدرسه ؟ اما ! آخه آرمين خيلي شيطونه !!!! وقتي ميگم شيطون واقعا شيطونها !!!!!!!!! همه ميگن شيطنتش در حد يه پسر ۱۵ يا ۱۶ ساله است !!!

براي مثال وقتي مي ريم بيرون همش توي نخ دخترهاي خوشگله !! همين رو بگيرين تا آخر خط بخونين !!

تازگيها هم كه اين پسره توي سريال سه در چهار رو الگو قرار داده تا هر چي بلد نيست از اون ياد بگيره !

نمونه اينكه وقتي توي غار با حرارت و با احساس پر مغز بودن شروع ميكردم يه مطلب رو براش توضيح دادن اول قيافه كنجكاو به خودش ميگرفت و صورتشو با حواس جمع مياورد جلو كه مثلا مطلب براش خيلي جالبه ! بعدش وقتي حرفام تموم ميشد با شيطنت لباشو جمع ميكرد و مي گفت : چيي ميييييگيييي ؟ و پقي ميزد زير خنده و منو كنف ميكرد ! منو كه از خود بيخود مي شدم وهمون وسط ميگرفتمش و به طرز كاملا وحشيانه اي شلپ شلپ ماچش مي كردم !‌ آخه هر كي ناغافل منو در حال بوسدن فسقلي ببينه اولش ممكنه فكر كنه قصد دارم بچه رو خفه كنم ! وقتي اون حس بهم دست ميده كه ميخوام ببوسمش اصلا برام مهم نيست كه آيا ! ميتونه نفس بكشه يا نه ؟ آيا دست و پاش داره در مي ره يا نه ! آيا گردنش داره زير فشار خورد ميشه يا نه ؟ فقط هر جا گيرم مياد مي بوسم و گاز ميگيرم و سعي كنم فقط موهامو نكشه !!!!‌جالب اينه كه اونم از اين نحوه نوازش شدن كلي خوشش مياد هر چند كه آخرش با جيغ و داد و غال و گريه به اتمام ميرسه ! كي گريه مي كنه؟

معلومه من !!!!! چرا ؟ چون آخرش موفق ميشه سرشو آزاد كنه و با كله اش بكوبه تو كله ام و موهامو بگيره تو دستش و من با فلاكت تموم پرچم سفيد رو بالا مي برم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت10:20توسط |
سلام

خیلی وقته آپ نکردم ! می دونم ! اما راستش علتش اینه که یه جورایی از وبلاگم خسته شدم . حس میکنم اونطوری که میخوام نمی تونم بنویسم حالا چرا ؟

چون من از توی شرکتمون آپ میکنم و سیستم شبکه شرکتمون خیلی خطریه ! خصوصا بچه های انفورماتیک خیلی فضولن و خییلی راحت میتونن همین طور که من دارم می نویسم یا هر غلطی میکنم بیان روی صفحه مانیتورم ! اینه که برای اینکه دردسری برام درست نشه مجبورم چیز خاصی ننویسم و در نتیجه چرند و پرند و از امور معمولی روزمره بنویسم تا اگه کسی هم خوند نتونه از توش آتویی در بیاره ! آخه نمی دونین چه جو مسخره ای داریم اینجا که ! همه به خون هم تشنه هستن و دوست دارن نابودی همو به چشم ببینن ! خلاصه اینه که می بینم وقتی از امور معمول مینویسم خودم ارضا نمی شم و ترجیح میدم بنویسم !

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت9:6توسط |

سلام

با عرض معذرت از غلطهاي تايپي پست گذشته !!!

خيلي تند تند نوشته بودم ببخشيد !

بعضي از دوستان دلشون مي خواست ادامه پست قبلو بخونن ! چشم !

البته بايد بگم كه توي نوشتن يك كم بي حوصله هستم بنابراين مي بينين بعضي اوقات ماجراها رو نصفه نيمه ميگم بدونين حوصله نوشتنشو نداشتم !!

مي دونين ! من توي پست قبليم در رابطه با وبلاگ اون بنده خدا فقط سعي كردم اشتباهات خومو بگم و اين به اين معني نيست كه اون بنده خدا هيچ اشتباهي نداشت ! اما خوب !! من كاملا توي اين زندگي به اين موضوع رسيدم كه بهتره افكارم و تلاشمو در جهت پيدا كردن و رفع نواقص و اشتباهات خودم بكنم تا ديگرون ! چرا ؟

معلومه ! چون هر كسي چوب اشتباهات خودشو دير يا زود مي خوره ! من سعي كردم اشتباهي رو كه در رابطه با اون خانوم كردم ديگه تكرار نكنم و اين باعث شد كه اون درگيري اولين و آخرين درگيري من تو دنياي مجازي برام باشه ولي نمي دونم كه اون چه درسي از اين موضوع گرفت و البته برام مهم هم نيست كه بدونم ! مهم اينه كه من بدونم چطور بايد رفتار كنم تا ديگرون حدالامكان از رفتار نسنجيده من ناراحت نشن ! البته اين كار بيشترين نفعش براي خودمه چرا كه كمتر جنگ اعصاب پيدا مي كنم و آرامش خودم بيشتر ميشه ! يادمه جوون تر كه بودم خيلي هيجاني و مغرور بودم و دوست داشتم به حق بودن خودم و افكارمو به همه ثابت كنم البته سر اين قضيه اين وبلاگ هم همين اشتباه رو كردم ! وقتي حس كردم به ناحق راجع به من بد فكر كردن سعي كردم كه حقانيت خودمو ثابت كنم و به همه بفهمونم كه بابا دارين اشتباه مي كنين ! ولي حالا ديگه سعي ميكنم اينطوري نباشم . حالا وقتي ببينم يكي خيلي داره راجع به من بي انصافي ميكنه تنها كاري كه سعي ميكنم انجام بدم اينه كه شونه هامو بندازم بالا و متاسف باشم كه چرا طرف سعي نكرده منو بهتر بشناسه !‌ همين !!!!! حالات من بميرم !! تو بميري !! و روي اعصاب هم قدم رو كردن نداره !!!

نمي دونم ديگه چرا حوصله ندارم به خاطر زندگي و يا افكار ديگرون حرص و جوش بخورم ! يعني ديگه كشش ندارم !!! وقتي به گذشته بر مي گردم و مي بينم به خاطر چه چيزهاي چرندي حرص و جوش ميخوردم خندم مي گيره !!! ۲ هفته پيش مامان بهم زنگ زد و ضمن حرفاش بهم گفت دخترم تو بايد آقي شوهر رو تشويق كني كه درشو ادامه بده و فوق بگيره و ...... توي اين مملكت و ... از اين حرفها !!!

من باهاش بحث نكردم و داشتم توي دل خودم مي گفتم وااااا به من چه؟ بچه كه نيست ! تازه من كه ميدونم اون يه روحيه لجوج داره و الان بهش بگم بدتر ميخواد لج كنه !‌مگه ديوونه هستم؟

بخواد بخونه ميخونه !!! نخواد بخونه نمي خونه ! اصلا چرا من بايد به خودم اجازه بدم كه به حكم اينكه زنشم توي مسائل خصوصيش دخالت كنم ؟ ولي از اون طرف اصلا به اون هم اجازه نمي دم به من بگه كاري رو بكن يا نكن !!! به خدا تصميم گرفتم كه توي آينده آرمين هم زياد دخالت نكنم ! فقط سعي كنم راهنماييش كنم كه درست چيه و غلط چيه ! ميخواد دكتر بشه ! مهندس بشه ! خواننده بشه ! ....

فقط يه مشكلي هست و اونم اينه كه همش به من مي گه من مي خوام دزد شم !!!

واي آقاي شوهر اومد دنبالم بايد برم فردا ميام بقيشو مي گم

+نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت16:43توسط |